پیدا کردن متهم در زیرتیغ

اطلاعات زیادی درباره سریال «زیر تیغ» موجود نیست و تمامی داستان آن خلاصه می شود به چند خطی که روی سایت سریال قرار گرفته است:
کد خبر: ۱۰۲۷۵۷
محمود (پرویز پرستویی) و جعفر (آتیلا پسیانی) کارگران یک کارخانه یخچال سازی و از دوستان صمیمی و قدیمی یکدیگرند.
آنها که در آستانه برگزاری مراسم ازدواج فرزندانشان رضا (کوروش تهامی) و مریم (الهام حمیدی) قرار دارند، در شرایطی غیرمنتظره با هم درگیر می شوند و این آغاز ماجراهایی پیچیده میان دو خانواده است ، اتفاقی که تا رودررویی 2خانواده و بخصوص همسرانشان طاهره (فاطمه معتمدآریا) و اعظم (فریبا جدیکار) پیش می رود.این همه چیزی است که درباره این سریال می دانیم. کنجکاوی های خبرنگاری هم راه به جایی نمی برد و حتی در شب بازی فینال جام جهانی زمانی که با پرهام مشیری ، دستیار کارگردان سریال تماس می گیرم چیزی به این اطلاعات اضافه نمی کند. ابتدا فکر می کنم بی حوصلگی او به خاطر عجله برای تماشای مسابقه فوتبال است ، اما مشیری توضیحی کامل و مبسوط در این باره ارائه می کند که از نظر او نیازی نیست که خیلی از جزییات را بیننده بداند و دانستن خلاصه ای از ماجراها کفایت می کند و پس از آن چند نمونه خارجی را هم زمینه استدلالش می کند که مثلا در فیلم...و...کم دانستن ما باعث شد به تماشای آن فیلم علاقه مند شویم و پس از پایان این تماس تلفنی به حافظه ام رجوع می کنم و یادداشت هایی که از روز حضور در سر صحنه سریال برداشته ام.
برخلاف خیلی از لوکیشن هایی که یافتن محل دقیق آن بخش مهمی از تهیه یک گزارش پشت صحنه است ، دبیرستان البرز به جستجوی چندانی نیاز ندارد. کافی است خودمان را زیر پل کالج برسانیم و پس از چند دقیقه ، وارد کوچه ای شویم که به در ورودی این دبیرستان ختم می شود. کسی هنگام ورود نه چیزی می پرسد و نه بازخواستی می کند. پس از گذشتن از این در است که به حیاط دبیرستانی می رسیم که سالهای سال کعبه آمال و آرزوهای دانش آموزانی بود که با پذیرفته شدن در این دبیرستان ، موفقیت خود را در دانشگاه و مقاطع تحصیلی دیگر تضمین می کردند. زمینهای بازی فوتبال و بسکتبال و فضای سرسبز، وجه تمایز دیگر این محیط با دیگر فضاهای درسی مقطع دبیرستان است.
آنچه گروه سازنده این سریال را به این محل کشانده ، فیلمنامه ای است که سیدعلی اکبر محلوجیان نوشته است.
محمدرضا هنرمند در مقام کارگردان از دیماه ساخت این سریال را آغاز کرد تا برای هر نقش ، بازیگری و برای هر بازیگری چارچوبی ترسیم کند که به نقشهای زیر تیغ جان دهد. هنرمند پس از سری کاکتوس ها فعالیت تلویزیونی دیگری نداشت . فیلم آخر او "عزیزم من کوک نیستم" هم با همه علاقه ای که به ساخته های این کارگردان داریم ، فیلم ناموفقی بود و حالا این کارگردان که نامش یادآور فیلمهای زنگها، مرد عوضی ، رد پایی برشن ، مومیایی 3و سریال های کاکتوس است ، عزم خود را جزم کرده تا این بار دوباره بخت خود را در تلویزیون بیازماید.دنیایی است برای خودش این دبیرستان البرز. پرسان پرسان به مقابل ساختمانی در ضلع شمال غربی البرز می رسم. این جا یک مجتمع قضایی است.
نوشته ها، تابلوی مقابل در و پارچه نوشته ها این مساله را نشان می دهد. زندان قصر، بیمارستان شریعتی ، امامزاده پنج تن در لویزان ، کلانتری 106 و چند خانه و حالا نوبت دادگاهی شده است که اینجا بازسازی کرده اند؛ دادگاهی که در داستان نقشی پر رنگ و محوری دارد. حتی بدون آن که کسی این مساله را توضیح دهد می توان از تدارک گروه صحنه و دکور متوجه این مساله شد. جزییات زیادی به چشم می خورد. از نوشته های روی دیوار تا کارگاه کوچکی که در حال ساخت و ساز چیزهایی برای واقعی تر نشان دادن همین مجتمع است.
تابلوهای اعلانات اولین چیزی است که به چشم می آید. تصویر برداری هنوز آغاز نشده و این تابلوها بهانه خوبی برای گذران وقت و تکمیل دانسته های حقوقی است. یکی از نوشته ها توجهم را جلب می کند: «اصل چهل قانون اساسی: هیچ کس نمی تواند اعمال حق خویش را وسیله اظرار به غیر و یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد.» و بعد جمله ای دیگر از شهید بهشتی که: ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت. نوشته های دیگر را هم مرور می کنم. چند پوستر هفته قوه قضائیه را تبریک می گویند. پله های خاکستری را یکی دو تا بالا می روم. طبقه اول داخل راهرویی طولانی جنب و جوش یک روز کاری عوامل و دست اندرکاران سریال زیر تیغ به چشم می خورد. در این راهرو، بالای هر اتاق تابلویی نصب شده که با یک شماره نام یک شعبه را نشان می دهد. شعبه ای که قرار است با رایی که قاضی آن به پای برگه می زند، حقی به حقدار برسد یا سرنوشتی رقم بخورد. داخل این اتاقها که می شوم ، با دیدن صندلی ها و نیمکت های دانش آموزی و تخته های سبز رنگ و بوی آشنای گچ ، حس مدرسه بودن اینجا بیشتر به چشم می آید. برایم جالب است که این بخش از دبیرستان البرز بسادگی به دادگاه تبدیل شده ؛ مدرسه ای با مقررات انضباطی خاص و کلاسهایی که احتمالا زحمت زیادی برای تبدیل شدن به دادگاه نداشته است.
در اتاق روبه روی پاگرد، محمدرضا هنرمند با 4 بازیگر در حال تمرین است. فاطمه معتمدآریا، هوشنگ توکلی ، کورش تهامی و الهام حمیدی. اغلب ، دیالوگ های خود را از حفظ می گویند؛ اما گاهی به کاغذی هم که در دست دارند، نگاه می کنند. فضای اتاق کوچک است . از بیرون نگاه می کنم و بعد به جنب و جوش راهرو که هر کدام از آنها در حال آماده سازی بخشی از کار هستند تا چند دقیقه دیگر کلید کار بخورد.
پشت دیوارهای شیشه ای اتاق هنرمند، گروه نور و تصویر با سرپرستی مهدی مجد وزیری در حال آماده سازی صحنه هستند. تنظیم نور و زاویه دوربین براساس دکوپاژ هنرمند آنها را به تکاپو انداخته است. هنرمند با جزییات زیادی با بازیگران بحث می کند و حس و حال هر یک از آنان را هنگام بیان دیالوگ ها نشان می دهد. چند دقیقه بعد در آکواریوم و یا همان اتاق شیشه ای باز می شود. حالا نوبت تمرین دیالوگ ها سر صحنه است و بعد هم آغاز کار. بریم برای ضبط که هوا گرم شد کمی آن طرف تر الهام حمیدی و کوروش تهامی در حال آماده شدن برای آغاز بازی خود هستند. تصویربرداری امروز با این 2 بازیگر آغاز خواهد شد که نقش مریم و رضا را ایفائ می کنند. دختر و پسری که قرار بود با هم ازدواج کنند؛ اما این مساله هیچ گاه به نتیجه دلخواه آنها نرسید. حمیدی در این سکانس با چادر و مقنعه مقابل دوربین می رود.او و کوروش تهامی آخرین تمرین خود را سر صحنه و با دوربین انجام می دهند و بعد هنرمند دوباره به همان اتاق شیشه ای باز می گردد تا از پشت مانیتور شاهد بازی بازیگرانش باشد.
کوروش تهامی در پوشش سراسر سیاه وارد کادر خواهد شد و بعد دیالوگی را با حمیدی خواهد داشت. در میانه این دیالوگ هم فاطمه معتمدآریا به جمع این 2 نفر اضافه خواهد شد و این همه اتفاقی است که قرار است تا چند ساعت آینده در این راهرو به تصویر کشیده شود. همه آماده آغاز کار هستند که جمله "بریم برای ضبط که هوا گرم شد" هنرمند سکوت را در صحنه برقرار می کند. البته این 3 بازیگر تنها نقش آفرینان این سکانس نیستند. در کنار آنها هنرورانی نیز حضور دارند. خوب که دقت می کنم ، می بینم چهره آنها دقیقا همان چیزی است که در چنین محیطی می توان از آدمها دید: گرفته ، خسته و مستاصل. آنها را دستیار دوم کارگردان هدایت می کند. بخشی از آنها در راهرو چیده شده اند و بخشی دیگر هم بعد از آغاز ضبط در حرکت خواهند بود. وقتی کلاکت منشی صحنه از مقابل دوربین کنار می رود چند ثانیه ای سکوت بر قرار می شود و بعد آغاز کار... روز داخلی مجتمع قضایی کوروش تهامی از راه پله بالا می آید. منگ و مبهوت است و توجهش به نوشته های روی دیوارها جلب شده است. شاید او هم به دنبال تفسیر هر یک از این مواد قانونی به نفع خودش است.
او بعد از رسیدن به طبقه اول جوری که انگار متوجه الهام حمیدی نیست خواندن را ادامه می دهد. حمیدی کمی جلوتر از پاگرد ایستاده است. حالا از زاویه ای که من ایستاده ام ، می توانم ببینم که پایین پله ها یکی از اعضای گروه کارگردانی در حال هدایت هنروران به بالاست. برداشت مطلوب نیست. یا شاید هم مطلوب است و کارگردان ترجیح می دهد با یک تلاش دیگر به کیفیت بهتری برسد.پیش از تکرار این سکانس دستیار کارگردانی که پایین پله ها ایستاده به همکارش خبر می دهد که یکی از هنرورهای خانم که بالا رفته بوده هنوز نیامده پایین. با رفع شدن این مساله دوباره همه افراد حاضر در مقابل دوربین به جنب و جوش می افتند.
از زنان و مردان میانسال گرفته تا آن سرباز سبز پوش پرونده به دستی که باید در فاصله این سکانس فاصله دو اتاق را دوبار طی کند. اما هنوز شرایط مطلوب کار ایجاد نشده است. گوش های تیز مرتضی دهنوی صدای آرام یک کولر را شنیده که باید خاموش شود. او و محسن پازش دستیار قد بلند صدا به هم نگاهی می کنند و این یعنی آغاز کار بدون صدای مزاحم امکان پذیر است.
برداشت دوم پایین پله ها با دیالوگ حمیدی شروع می شود:
مریم: سلام ، آقا رضارضا توجهی ندارد.
مریم: آقا رضا، سلام
رضا: سلام
مریم: شمام اومدی؛
رضا: اشکالی داره؛
مریم: نمی دونم...نه....فقط برام جالبه بدونم برای چی اومدی؛
رضا: اومدم ببینم حرفهایی که عمو قدرت می زنه ، راسته؛
مریم: عمو قدرتت چی می گه؛ چه حرفایی می زنه؛
رضا: این که آدما چند تا نقاب دارن...اومدم ببینم وقتی نقاب آدما می شکنه ، قیافه اصلی شون چه شکلیه؛
این دیالوگ درباره تغییر چهره آدمها ادامه می یابد و از همین جاست که لحن صحبت رضا و مریم از جملاتی متلک گونه به سمت یک مشاجره می رود. مریم ظاهرا از تهمتی که به پدر او زده شده ناراحت است و حالا آمده تا از پدرش حمایت کند. اما رضا به دنبال اطلاع یافتن از تاریخ دادگاهی است که هنوز تشکیل نشده است.
هر دوی این دادگاه ها یک متهم دارد و آن هم پدر مریم و پرویز پرستویی است که البته هر چه تلاش می کنم جزییات این ماجرا را از پرهام مشیری دستیار کارگردان بشنوم ، چیزی نمی گوید و بسنده می کند به همان خلاصه داستانی که در سایت آمده و بعد هم چند جمله درباره کارگردان و سبک و سیاق کاری او. کفش پاشنه بلند لطفا! شدت وزش باد، چند در اتاق را به هم می کوبد و چند پرژکتور را تکان می دهد و شرایط ادامه کار را غیرممکن می کند.هوشنگ توکلی در اتاق بغلی در حال تمرین دیالوگ هایش است . او هم مانند دیگر بازیگران پوششی ارزان قیمت به تن دارد که بسادگی می توان تشخیص داد او هم مانند دیگر شخصیت ها متعلق به جامعه ای کارگری است.
مهدی مجدوزیری هم از پشت ویزور دوربین میلی متری جای بازیگران را تعیین می کند. کمی به سمت راست...چپ.... زیاد شد و در نهایت می گوید: آهان خوب شد...دوربین کمی بالاتر رفته است. معتمدآریا متوجه این بالا رفتن ارتفاع شده است. وزیری به او می گوید که اگر ممکن است یک کفش پاشنه بلند بپوشد تا نتیجه کار بهتر شود. معتمدآریا به اتاق لباس می رود، اما دست خالی بازمی گردند. حالا راه حل دیگری پیدا شده است. قرار می شود تهامی کفشهایش را دربیاورد و زیر پای او موکت پهن کنند. البته پیش از این حرکت به او گفته می شود که هنگام بالا آمدن مواظب تراولینگ باشد تا پایش به آن گیر نکند.حالا زمان بیان یک دیالوگ جاندار و البته کمی طولانی است. دیالوگی که با ورود طاهره به آن شکل دیگری به خود خواهد گرفت.
معتمدآریا با آن چادر مشکی و صورتی که در مقنعه ای تیره پوشیده شده حالا دیگر همان زنی است که می تواند نقش زنی زجر کشیده را ایفا کند.معتمدآریا به انتهای راهرو و عمق تصویر می رود. حالا تهامی روی دیالوگ ها متمرکز تر می شود و صدایش را صاف می کند. با شروع ضبط او وارد صحنه می شود. سرسری تابلوها را نگاه می کند. البته نمی خواهد به مریم هم نگاه کند. در نگاه او هیچ عشق و علاقه ای نیست. سربازی می آید و می رود. هر دو طرف دیالوگ های خود را می گویند تا آن که نوبت به آمدن طاهره می رسد.
مریم با گفتگوی مادرش و رضا موافق نیست.
مریم: عزیز این آقا رضا نیست.
طاهره گیج می ماند و مریم می گوید: بیا تا برات توضیح بدم.
طاهره: صبر کن عزیز...آقا رضا این یه بهتونه.
مریم: عزیز چرا حرفمو باور نمی کنی؛ این اون آقا رضایی نیست که ما می شناختیم.
طاهره می خواهد حرفی بزند.
مریم مهلت نمی دهد: اگه بود بعد از این همه مدت که آقاجونو می شناسه حداقل برای یه لحظه شک می کرد که ممکن نیست این اتهام به آقاجون بچسبه.
رضا: خودت قاضی شدی و حکم صادر کردی...دادگاه شروع نشده حکم تبرئه پدرت رو نوشتی گذاشتی توی کیفت...
مریم: من حکمم رو از رو کتاب و ماده و تبصره نمی نویسم. با اینجام حکم می کنم. به قلبش اشاره می کند. من قانون خودم رو دارم آقا...مریم اصرار دارد مادرش را ببرد، اما او هنوز امیدوار است که با ماندش مشکلی که ظاهرا گره آن به دست آقا رضا باز می شود حل شود.
رضا با افتخار برگه ابلاغیه دادگاه را بالا می آورد و تاریخ تشکیل دادگاه را نشان می دهد. تاریخ مربوط به 42روز بعد است.
برای برداشت بعدی هنرمند به حمیدی می گوید: موقع بیان دیالوگ ها عصبانی باش و برافروخته...حل و فصل مشکل "زیر تیغ "تا اواخر تیر ماه ادامه خواهد داشت. بعد از آن مراحل فنی پشت میز تدوین ، صداگذاری و داخل استودیوی ساخت موسیقی آغاز می شود تا قصه تلخ و شیرین دیگری رقم بخورد. کمی منتظر بمانید تا سرگذشت این خانواده را تماشا کنید.

آیا پرویز پرستویی مجرم است؛


در فاصله خروج بازیگران به همراه کارگردان از اتاق و روشن شدن نورها، پرویز پرستویی از راه می رسد. با صمیمیت با همه افراد حاضر در سرصحنه دست می دهد. برخورد صمیمی و گرم او همان چیزی است که همیشه از این بازیگر می بینیم و بعد از این برخورد صمیمی است که نقشهای مختلف او به ذهن ما هجوم می آورد. پرستویی لباسی به رنگ خاکستری و چرک مرده به تن دارد. لباسی که آرم و علامت مشخص آن تزیین شدن با علامت های ترازو و شاخه ای از گندم است. کمی که دقیق می شوم ، آرم سازمان زندان ها و اقدامات تامینی و تربیتی کل کشور را روی لباس او تشخیص می دهم.
کافی است دمپایی طوسی او را هم کنار این ترکیب بچینیم تا این تصور که او یک متهم است و از زندان آمده تا در دادگاه حاضر شود، کامل شود. هر چند چشمهای مهربان او و ریشی که صورتش را پوشانده ، آنقدر در چهره او تاثیر دارد که نتوانیم تصور کنیم با یک مجرم حرفه ای طرف هستیم.




رضا استادی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها