معماهای حل نشده

راز سر‌به‌مهر‌شهر‌نورنبرگ

پسر نوجوانی که از ناکجاآباد پیدا شد، طوری در خیابان‌های شهر نورنبرگ آلمان در سال 1828 تلوتلو می‌خورد گویی که یا بشدت مجروح شده یا این‌که در حال هوشیاری قرار ندارد. او با همان حال نزار خود به یک فرد کاملا غریبه که کارگری محلی بود نزدیک شد و نامه‌ای به او داد تا آن را به دست افسر هنگ ششم پیاده‌نظام برساند.
کد خبر: ۹۷۵۶۸۷

آن کارگر به پسر نوجوان کمک کرد تا خود را با سختی به ایستگاه پلیس رسانده و آن قدر صبر کردند تا افسر پیاده‌نظام رسید. در ایستگاه پلیس نامه‌همراه پسر نوجوان باز شد و افسر و آن کارگر با نوشته‌ای تلخ رو‌به‌رو شدند. این جملات در آن نامه نوشته شده بود: «من پسری را به سمت شما فرستادم که علاقه زیادی به خدمت در ارتش پادشاه دارد. او در روز هفتم اکتبر سال 1812 در خانه من گذاشته شد و این در حالی است که من تنها یک کارگر فقیر هستم. در کنار این مشکلات من ده فرزند دیگر نیز دارم. در پایان لازم است به این نکته اشاره کنم که از ابتدای سال تاکنون اجازه نداده‌ام از خانه بیرون برود». آن نامه با رحمی خاص این‌گونه به پایان رسیده بود: اگر نمی‌خواهید او را نگه دارید، او را کشته یا در مکانی متروک به دار بیاویزید. نامه هیچ نشان و امضایی نداشت و پلیس و آن افسر ارتش به این نتیجه رسیدند که این پسر 16 ساله یک فرزند ناخواسته بوده است. لحن و محتوای نامه می‌خواست این پیام را برساند که این پسر نوجوان بدرستی قادر به حرکت نبوده و به غیر از چند صدایی که شبیه حرف زدن نوزادان بود، کلمات دیگری را نمی‌توانست ادا کند. از معدود توانمندی‌هایش این بود که می‌توانست نام خود را به طرز بدشکلی بنویسد: کاسپر هاسر. زندانبان نورنبرگ این پسر را تحویل گرفت و او را داخل یکی از اتاقک‌های کوچک خود بازداشت کرد؛ البته از طریق منفذی کوچک می‌توانست او را زیر نظر داشته باشد. تا چند روز به دقت کاسپر را زیر نظر داشت تا به این نتیجه رسید که این پسر هیچ اختلال روحی و روانی ندارد. زندانبان با صبری مثال‌زدنی و با استفاده از زبان ایما و اشاره، به کاسپر حرف زدن را آموخت و بسرعت متوجه شد که او در حال یادگیری مهارت‌های جدید است. با گذشت شش هفته، شهردار نورنبرگ به زندان فراخوانده شد تا اولین جزئیات زندگی کاسپر را از زبان او بشنود. تمام آنچه کاسپر توانست به یاد آورد این بود که در یک سلول کوچک به عرض یک متر و 20 سانت و به ارتفاع یک متر و نیم نگه داشته می‌شد. پنجره‌های کرکره‌ای این سلول برای همیشه بسته بود و او در حالی که لباس‌های مندرسی بر تن داشت، در تمام آن سال‌ها روی کاه و علوفه می‌خوابید. او هیچ‌کس را ندید و در تمام آن سال‌ها هیچ صدایی نیز به گوشش نرسید؛ هر روز صبح که بیدار می‌شد با وعده غذایی خود که تنها آب و یک تکه نان بود، رو‌به‌رو می‌شد. گاهی اوقات متوجه می‌شد که مزه آب تلخ است و پس از نوشیدن آن به خواب عمیقی فرومی‌رفت. هر زمان که این وضعیت را تجربه می‌کرد، در حالی از خواب بیدار می‌شد که موهایش اصلاح و ناخن‌هایش کوتاه شده بود.

ادامه دارد...

حسین خلیلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها