هستند برخی دیگر که به بهانه طبیعت چهارفصل ایران چمدانشان را میبندند، اما هستند تعدادی هم که بهانه آمدنشان به ایران مردمان این سرزمین است، همین نکته است که اتفاقا آنها به جای هتل ترجیح میدهند به خانههای این مردم بروند، با آنها غذا بخورند، گردش کنند و در بازار بچرخند. این سبک زندگی ایرانیهاست که برای آنها جذاب میشود. یکی از این گونه گردشگران زوج فرانسوی هستند که خیلی اتفاقی در مسیر فرودگاه به تهران با آنها همسفر میشوند.
مثل همیشه آشنایی با لبخند و خوشامدگویی آغاز میشود و وقتی متوجه میشوند میتوانیم به انگلیسی با یکدیگر حرف بزنیم به عوارضی تهران نرسیده به یکدیگر نزدیکتر شدهایم. حکایت سفرشان شاید در ابتدا تکراری به نظر برسد، اما برداشت متفاوت آنها از این اتفاقهای تکراری بحث را متفاوت میکند.
با ژربرا و دومی قرار میگذارم بعد از سفرشان با هم به صرف یک چای دبش ایرانی گپ بزنیم. با خوشرویی میپذیرند و بعد از اتمام سفر با هم یک استکان چای داغ مینوشیم. «ما از تهران شروع کردیم و دو روز آنجا بودیم و بعد سه روز را در اصفهان ماندیم و از آن سه روز در شیراز، دو روز در یزد و بالاخره به کاشان رسیدیم. راستش از رفتار دوستانه و مهربانانه ایرانیها شوکه شدیم.
بدترین خاطرهمان از حضور در ایران مربوط به سفرمان از یزد به کاشان بود. نمیدانستیم اتوبوس مستقیم از یزد به کاشان وجود ندارد و برای همین اتوبوسی به مقصد تهران گرفتیم، هنوز زمانی نگذشته بود که اتوبوس خراب شد و ما در گرمای اطراف یزد در جاده ماندیم.
تعمیر اتوبوس ساعتها طول کشید و وقتی دوباره راه افتادیم بازهم خراب شد بالاخره برگشتیم به یزد و اتوبوس را عوض کردیم و به راه افتادیم و شب به عوارضی کاشان رسیدیم. از آنجا یک راننده کامیون ما را به ورودی کاشان رساند و از آنجا به وسیله تاکسی به هتل آمدیم. یعنی یک سفر چهار ساعته معمولی حدود ده ساعت طول کشید در صورتی که هیچ چیزی هم نخورده بودیم! اما در آخر ما به همه این اتفاقات میخندیدیم.
این بدترین تجربه بود، اما اتفاقات خیلی شیرینی هم داخل آن افتاد. همه خیلی میخواستند مهربانانه به ما کمک کنند. حتی نمیتوانستند انگلیسی صحبت کنند ولی به ما کمک میکردند. خلاصه این که در این بدترین موقعیت مردم همیشه سعی میکردند کمک کنند، اما بهترین خاطره ما آشنایی با سمیه در یزد بود.
داستان این طور بود که ما تاکسی گرفتیم که از شیراز به پرسپولیس و از آنجا به یزد برویم. راننده بداخلاق بود و به حرف ما گوش نمیکرد و چند بار نزدیک بود ما را به کشتن بدهد. وقتی هم که به یزد رسیدیم گفت من شما را به هتل نمیبرم چون بلد نیستم کجاست.
ما گفتیم قبلا با شما صحبت کرده بودیم و شما گفته بودید که بلدید ... بالاخره وقتی ما به یزد رسیدیم خیلی ناراحت بودیم و در این زمان بود که به سمیه برخوردیم که معلم زبان انگلیسی بود و ما را به هتل رساند، ما را به شام دعوت کرد و کلی وقت با او گذراندیم و با هم شهر را گشتیم. ما را به خانه مادرش دعوت کرد... مهربانترین آدمی بود که تا به حال دیدیم.
داوطلبانه میخواست به ما کمک کند. این برای ما عجیب بود. چون در مقابل کارهایی که برای ما میکرد چیزی برای او نداشت. فقط این که فهمیده بود ما غریبهایم و به کمک احتیاج داریم... در اروپا کمتر به چنین مواردی برخورد میکنیم. ارتباط بین آدمها در اروپا بویژه فرانسه اینقدر آسان نیست. دستکم برای نسل ما.»
راستش به همه توصیه نمیکنم به ایران بیایند. ولی به افراد خاصی میگویم ایران یکی از متمدنترین و تاریخدارترین کشورهای جهان است.
بنابر این به کسانی توصیه میکنم که اینها برایشان اهمیت دارد نه برای کسانی که دنبال خوشگذرانیاند. همچنین ایران را به کسانی که خیلی دوست دارند با برنامهریزی سفر کنند توصیه نمیکنیم. چون خیلی چیزها در ایران طبق برنامه نیست (با خنده). مثلا به دوستان آلمانیمان توصیه نمیکنیم! چراکه قطعا عذاب خواهند کشید.» ایران از تاریخیترین کشورهای جهان است.
میثم اسماعیلی - روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم