در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به این مورد اضافه کنید که امروز در یکی از حساسترین مواقع زندگی موبایلم هنگ کرده بود. بنابراین امروز هم مثل خیلی روزها که هر وقت از خانه بیرون میآیم زمان زیادی از قدم زدنهایم صرف پرداختن به آنهایی که با من تماس گرفتهاند میشود. هر روز یک مسیر سراشیبی را طی میکنم و در مسیرم پارکی هست که غالب اوقات جوانهای همسن و سالم روی نیمکتها دراز کشیدهاند و گذر عمر را لابهلای شاخههای درختان میبینند و حتما به آرزوهای از دست رفتهشان فکر میکنند. هیچ وقت پیش نیامده که روی نیمکت پارک دراز بکشم و آسمان را از آن زاویه نگاه کنم. خوب میدانم که این آدمها از سر دلخوشی و فراغ بال اینجا نیستند. اگر با این صفحه آشنا نیستید باید بگویم ما قصد داریم اینجا زاویه قلمهایمان را به شما نزدیکتر کنیم و مستقیم و بیواسطه کنارتان بنشینیم.
آفتاب روی نیمی از نیمکتهای پارک دراز کشیده و سایه به تعداد انگشتان دست است. روبهروی یکی از ساکنان قدیمی پارک مینشینم و به دودی که بلند شده خیره میشوم. در دنیای خودش است و اصلا متوجه حضور من نیست. دنبال جملات مناسبی میگردم که بتوانم سر صحبت را باز کنم. چند بار گلو صاف میکنم، خیلی سرفه میکنم، اما انگار نه انگار. هیچ واکنشی نشان نمیدهد.
خیلی وقته اینجا میای؟
چیه تو هم بیکاری. دیوونهای، دنبال آمار میگردی که چی بشه؟
جا خوردم. روی صندلی جابهجا میشوم. جوابی ندارم، هزار کلمه در سرم میچرخد. بیشتر از 22 و 23 به قیافهاش نمیخورد ولی به اندازه یک آدم میانسال تلخ است. کتانی و شلوار جین پوشیده و صورت آفتاب سوخته دارد. دستهایش را حنا گذاشته و نوک ناخنهایش نارنجی شده. سیگار پشت سیگار روشن میکند و همان طور که خیره شدهام به من هم تعارف میکند. برنمیدارم. شانههایش را بالا میاندازد و پک عمیقی میزند. بریده بریده میگوید تو آفتابنشین، مال بابام که نیست! تکان میخورد و برایم جایی باز میکند. بچه شیروان است از شهرهای خراسان. ته لهجه کردی دارد. میپرسم: تهران چرا؟ خیلی تلخ میخندد، دنبال کار. به آسمان خیره میشود عطسه میکند، چند تا پشت سر هم. بالاخره فرصت میکنم بپرسم اینجا چکار میکنی؟ سفره دلش بازتر از آن چیزی است که فکر میکنم. شروع میکند به داستان تعریف کردن که فکر نمیکردم آخرش اینطوری باشد. اینجا پارک است ولی برای من مثل پادگان میماند. در و دیوار این شهر آدم را میخورد، زخم میکند.
یادم رفته دنبال چه میگشتم. اصلا چرا کنارش نشستم. اسمش عادل است. شش سال تو تهران دربهدری کشیده و به هر سوراخی برای پیدا کردن کار سر زده. در سودای به دست آوردن دختر عمو، دیار خودشان را ول کرده و راهی شده. دختر عمو را به یک مرد افغانی دادند و رفته مزار شریف. درس نخوانده و مدتی در یک کارگاه سنگبری تو شهریار کار کرده. صاحبکار پولش را نمیداده و یک روز بالاخره با هم گلاویز شدند. میگوید هر کاری باشد انجام میدهد ولی کو کار. کفشهایش را در میآورد میگذارد زیر سرش و میخواند: معصومه جان، معصومه جان وای از این غم معصومه جان. یک سوز خاصی در صدایش هست. میگویم اینطوری نمیماند، بالاخره برای تو هم کاری پیدا میشود، معصومهای پیدا میشه. جورابهای سفیدش را به پاهایم فشار میده، از روی نیمکت بلند میشوم، رویش را برگردانده.
دوباره در سراشیبی افتادم. به نظر شما چند نفریم؟ به تنهایی و اینکه هرکداممان کسی را گم کردهایم کاری ندارم. چند نفریم که روزها دنبال کار میگردیم و دلمان میخواهد با خیال راحت نان بخوریم؟ جایی خواندم از هر سه جوان یک نفر شغل دارد. این سرمایهها را کجا نمیشد استفاده کرد. اگر عادلها شغل داشتند اینقدر وقت اضافی برای فکر کردن به معصومهها وجود داشت؟ در همان پارکی که عادل را دیدم صبحها نیمکت خالی وجود ندارد. هر کسی یک بسته سیگار کنارش گذاشته، یک روزنامه به دست دارد و دود بیشترین چیزی است که در هوا دیده میشود. این جوانها میدانند هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد ولی منتظرند، منتظر اینکه بالاخره دری باز شود و کسی بگوید: دنبال یکی میگردم که کاری انجام دهد.
بهمن موسوی روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: