طلاق به خاطر همسر چشم‌چران

«دلم از رفتارهای شوهرم خون است. آن‌قدر که تا مجبور نشوم دوست ندارم با او بیرون بروم و ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا این‌که از دستش حرص و جوش بخورم. نمی‌دانم مشکل از کداممان است؛ من یا شوهرم. من که چیزی برایش کم نگذاشته‌ام، پس چرا اینطور رفتار می‌کند؟» زن جوان هنوز 20 سالش هم نشده که برای طلاق به دادگاه خانواده آمده است.
کد خبر: ۹۳۰۴۱۷

هنوز سالگرد ازدواجشان نرسیده که دیگر تحمل رفتارهای شوهرش را ندارد و تصمیم گرفته از او جدا شود. شوهرش گفته خودش را اصلاح می‌کند و قول داده به همسرش وفادار باشد، اما زن جوان خوب می‌داند که این نشدنی است و اگر باز هم به او فرصت دهد، همسرش به رفتار نادرستش ادامه می‌دهد.

او داستان زندگی‌اش را این‌طور شروع می‌کند: «خیلی سنتی با هم ازدواج کردیم. شوهرم از اقوام بسیار دور مادرم است و تا حدودی با هم آشنا بودیم و اتفاقا اشتباهم همین بود که گفتم چون پدر و مادرهایمان همدیگر را می‌شناسند و مقید هستند، دیگر مشکلی وجود ندارد. اگر کمی بیشتر با هم معاشرت می‌کردیم و آشنا می شدیم، رابطه‌مان به اینجا کشیده نمی‌شد. بگذریم. با این‌که خواستگار داشتم، اما همیشه دنبال مردی بودم که بعد از ازدواج مشکلی با کار کردنم نداشته باشد.

روز خواستگاری هم شرطم را گفتم اما شوهرم مخالفتی نکرد وقرار شد بعد از ازدواج هم کارشناسی ارشد بخوانم وهم کار کنم. هفت ماه عقد بودم و بعد ازدواج کردیم. اما پس از مدتی متوجه شدم چه اشتباه بزرگی کرده‌ام. راستش از دوران عقد متوجه این مشکل شده بودم، اما شک داشتم و فکر می‌کردم من حساسیت بی‌جا از خودم نشان می‌دهم. یکجورهایی خودم را دلداری می‌دادم که این رفتارهایش بی‌منظور است و نباید حساس شوم. اما حالا می‌فهمم که شک من بی‌مورد نبود. اوایل غیرمستقیم طوری که حرمت بین‌مان ازبین نرود، به او تذکر دادم که از این رفتارت خوشم نمی‌آید. شوهرم با شنیدن این حرف واکنش شدیدی از خود نشان داد که من مرد مقیدی هستم و به زن و خانواده‌ام متعهدم. به من تهمت نزن.»

اما این چه مشکلی بوده که سر سال نشده، زن جوان را به دادگاه خانواده کشانده است؟ مشکل اخلاقی مهدی زمانی فاش شد که همراه مهناز به درمانگاه رفته بودند. زن جوان متوجه نگاه‌های خیره شوهرش شد که روی منشی ثابت مانده بود. منشی هر جا که می‌رفت، نگاه مهدی را هم به‌دنبالش می‌کشید.

مهناز ناباورانه به همسرش زل زده بود. باورش نمی‌شد شوهرش جلوی چشمان او به زنی خیره شده باشد. دخترک که از درمانگاه بیرون رفت، نگاه مهدی روی زنان و دختران دیگری رژه رفت. سر مهناز بشدت داغ شده بود، اما چیزی نگفت. همه چیز برای یک دعوای طوفانی میان او و شوهرش آماده بود. زن جوان ادامه می دهد: «خون خونم را می‌خورد، اما چیزی نگفتم. به خانه که رسیدیم، سر شوهرم داد کشیدم و بشدت با هم دعوا کردیم و گفتم تو خجالت نمی‌کشی به زن و دختر مردم زل می‌زنی؟ حیا نمی‌کنی جلوی چشم من چشم‌چرانی می‌کنی؟ این بود مقید بودنت به من؟ تو به من متعهدی؟ مهدی در جواب گفت که نگاه نمی‌کردم تو اشتباه می‌کنی. این تو هستی که بدبینی و مشکل داری. حتی قسم خورد که اشتباه می‌کنی. اما باور نکردم. مطمئنم که نگاه می‌کرد. بعد از دعوا تا مدت‌ها با هم قهر بودیم. اما اصلا برایش مهم نبود و باز کار خودش را می‌کرد.

برای حفظ زندگیم بارها و بارها سر همین موضوع دعوا کردیم، اما کار خودش را می‌کند. با رو شدن مساله؛ وقیح‌تر هم شده است و به همه خانم‌های اطرافش با وجودی که کنارش هستم، نگاه می‌کند. نمی‌دانم چطور است هیچ زن و دختری از نگاهش جان سالم به در نمی‌برد. وسط دعوا که کم می‌آورد، با پررویی تمام می‌گوید دوست داشتم نگاه کنم. اگر دو تا مرد از روبه‌رو بیایند و به چشم‌هایم زل بزنند، حتی سرش را هم بالا نمی‌آورد که نگاه کند، اما دو تا زن باشند، تا وقتی که از ما دور شوند، چشم از آنها برنمی‌دارد. با این‌که از همه نظر از مهدی سرتر هستم، اما از نظر او بقیه زن‌ها و دخترها از من خیلی بهتر هستند. خیلی غصه می‌خورم وقتی می‌بینم به زن‌ها نگاه می‌کند.

در مهمانی‌ها هم همین‌طور است. خدا نکند به یک مهمانی دعوت شویم، از بس نگاه می‌کند که وسط مهمانی از آمدنم پشیمان می‌شوم و از او می‌خواهم به خانه برگردیم. نگاه‌هایش از بس آزاردهنده است که حتی پدرم هم متوجه این موضوع در مهمانی‌ها شده و چند بار دوستانه و غیرمستقیم به او تذکر داده است. نمی‌دانم مشکل کجاست. حسابی به خودم می‌رسم تا به زن‌ها نگاه نکند، اما برایش مهم نیست.»

مهدی حتی در اتوبوس هم دست از این رفتار زشتش برنمی‌دارد. مهناز می‌گوید: «اگر در اتوبوس باشیم، همیشه رو به قسمت خانم‌ها می‌ایستد. حتی اگر صندلی خالی هم باشد، نمی‌نشیند. تا زمانی‌که آخرین زن از اتوبوس پیاده شود، همچنان می‌ایستد و نگاهشان می‌کند. وقتی همه می‌روند، او هم پیاده می‌شود. نمی‌دانید چه خونی به دلم می‌شود وقتی این رفتارها را می‌بینم. چند ماه آخر رفتارش طوری شده بود که جرات نمی‌کردم با او بیرون بروم. به من می‌گویند سیاست نداری شوهرت را نگه داری. نمی‌دانم منظورشان از سیاست چیست؟»

مهدی و مهناز به خاطر دعوای شدیدی که سر چشم‌چرانی داشته‌اند، دو هفته است با هم حرف نمی‌زنند. زن جوان با این‌که از رفتارهای شوهرش عاصی است، اما هنوز هم دوستش دارد. او می‌گوید: «اگر این رفتار زشت و زننده را نداشت، خوشبخت‌ترین زن روی زمین بودم. با این‌که می‌دانم دوستم دارد، اما با این رفتارش چاره‌ای جز جدایی برایم نمانده است.»

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها