خانواده روح‌الله شنبه‌ای، اولین شهید دفاع مقدس، 36 سال پس از شهادت او، از خاطراتشان می‌گویند

اولین خونـی که ریخته شد

از سال 36 تا 59 فقط 23 بهار فاصله است؛ فاصله‌ای به اندازه طول عمر شهید روح‌الله شنبه‌ای. او جزو اولین‌هاست. اولین‌های دفاع مقدس. نخستین ایرانی‌ای که گلوله دشمن از پا انداختش. محال است نام ایلام و مهران، میمک و دهلران بیاید و نام روح‌الله برده نشود. او پیشقراول شهادت برای دفاع از وطن است.
کد خبر: ۹۰۶۹۷۰

خاطره‌ها به دست زمان کم‌کم کمرنگ و محو می‌شوند، ولی اسطوره که باشی، ذهن‌ها خاطره‌ات را نگه می‌دارند، درست مثل روح‌الله شنبه‌ای که در قافله شهادت، نمره یک دارد.

حسین شریفی‌راد (شنبه‌ای)، برادر شهید:

برادرم روح‌الله، فرزند اول خانواده بود و پنج سال از من بزرگ‌تر. او ارتباط نزدیکی با پدرم داشت و پس از این که عضو سپاه پاسداران شد با من و خواهرم نیز که عضو سپاه شده بودیم، ارتباط نزدیک و صمیمانه‌ای پیدا کرد. قبل از شروع رسمی جنگ، او فرمانده عملیات سپاه ایلام بود و در برابر تحرکات مرزی رژیم بعثی و آتش‌افزایی‌های آنها در خطوط مرزی، اقدامات مقابله‌ای انجام می‌داد. از روزی که شهید روح‌الله به مهران رفت تا روز شهادت، من همراهش بودم، حتی تا دو ساعت قبل از شهادتش در نقطه صفر مرزی بهرام‌آباد.

یادم هست موقع خداحافظی به او آب تعارف کردم که گفت در قمقمه‌ام هست و سفارش کرد کمتر در منطقه تردد کنم، چون دشمن مرتب در حال آتشباری بود. در یک صحنه، او و یکی از رزمنده‌ها را بالای کامیون پر از مهمات و خمپاره 120 میلی‌متری دیدم که مشغول تخلیه مهمات بودند و از سر و ریش‌شان عرق می‌چکید. من در آن صحنه او را بسیار نحیف با لباس سبز پاسداری دیدم که بر اثر نشستن خاک و باروت رنگ باخته بود، موی سر و صورتش بلند شده بود و متمایل به رنگ لباس‌هایش.

به نظرم نحوه شهادت و کیفیت نگارش وصیت‌نامه شهید روح‌الله شنیدنی‌ترین خاطره درباره اوست. او ظهر بیستم شهریور 59 به علت شدت آتش دشمن از همسنگرانش می‌خواهد به اندازه کافی برایش خمپاره آماده کنند و خودشان از محل بروند. آن زمان حاج رضا سلطانی، دیده‌بان برادرم بود که نقل می‌کند در اوج کار با خمپاره و ده دقیقه قبل از شهادتش، روح‌الله تکه مقوایی را که رطوبت‌گیر گلوله بود در دست گرفت و مشغول نوشتن شد. تصور ما این بود او چیزهایی در مورد تاکتیک جنگ می‌نویسد که ناگاه گلوله دشمن موجب انفجار مهیبی در موضع خمپاره‌اش شد و به شهادت رسید. بعدها همرزمان روح‌الله این کاغذ مقوایی را پیدا کردند که مشخص شد وصیت‌نامه‌اش بوده است.

اکرم شنبه‌ای، خواهر شهید:

اواخرسال 58 بود که به تشویق برادرم، روح‌الله وارد سپاه شدم. پدرم می‌گفت مگر زن‌ها هم می‌توانند وارد نظام شوند و روح‌الله می‌گفت امروز لازم است برای دفاع از انقلاب، زن‌ها هم در صحنه باشند. به این ترتیب وارد سپاه ایلام شدم و همراه چند خواهر دیگر، واحد خواهران را پایه‌گذاری کردیم.

در آن زمان دشمن هرازگاهی در منطقه مهران دست به تجاوز می‌زد و به مین‌گذاری و پرتاب توپ اقدام می‌کرد؛ بنابراین نیروهای واحد خواهران سپاه برای کمک به مردم مهران اعزام می‌شدند که یکی از آنها من بودم.

سال 59 اما جنگ شدت بیشتری گرفت و نیروهای سپاه حاضر در ایلام از تهران تقاضای کمک‌های بیشتری می‌کردند که بنی‌صدر خائن به این تقاضاها هیچ پاسخی نمی‌داد. آن زمان روح‌الله، فرمانده منطقه مهران بود. یک منطقه 400 کیلومتری از میمک تا مهران. دست نیروهای سپاه واقعا خالی بود و دشمن کاملا مجهز. همین شد که در یکی از حملات نیروهای بعثی، برادرم در منطقه بهرام‌آباد که الان گمرک پایانه مرزی مهران در آن ساخته شده، به شهادت رسید.

روز شهادت روح‌الله خاطرم هست، حوالی ظهر کسی با واحد خواهران تماس گرفت و فرمانده ما که با تلفن حرف می‌زد، متاثر شد. من با لب‌خوانی فهمیدم نام شنبه‌ای را تکرار می‌کند. دلم ریخت و تنم شروع کرد به لرزیدن. تا این که فرمانده آمد و گفت باید برویم بیمارستان برای اهدای خون. واقعا نگران بودم چون دو برادرم در جبهه بودند و ممکن بود برای هر کدامشان اتفاقی افتاده باشد، بخصوص نگران برادر کوچک‌ترم حسین بودم که کم‌سن و سال بود.

بالاخره رسیدیم به بیمارستان و پدرم را دیدم که با چهره‌ای متاثر، گوشه‌ای ایستاده است. تا خواستم گریه کنم پدرم گفت چیزی نشده. خدا به ما امانتی داده بود که حالا به او پس دادیم. برادرت روح‌الله شهید شده است. ان شاءالله هیچ کس داغ برادر نبیند، اما این برادر مال ما نبود و به این کشور و این انقلاب تعلق داشت.

در ایلام وقتی کسی فوت می‌کرد همه خانواده‌ها تا دو سال باید عزا می‌گرفتند، اما پدرم مانع عزاداری ما ‌شد. حتی رسم بود زن‌ها به سر و صورتشان چنگ می‌انداختند، ولی به خواست پدرم ما نه خودمان این کار را می‌کردیم و نه می‌گذاشتیم کسی این کار را انجام دهد. البته طعنه زیاد شنیدیم. می‌گفتند انگار اینها پسرشان زیادی بوده و دوستش نداشتند، ولی پدرم مقاومت می‌کرد. حتی از مادرم خواست مشکی نپوشد که مادرم لباسی سرمه‌ای تن کرد. در ایلام رسم بود مردم بعد از فوت کسی تا مدت طولانی تلویزیون هم روشن نمی‌کردند، اما پدرم به مردم گفت ما باید از اخبار باخبر باشیم و من خودم از امشب پای تلویزیون و رادیو می‌نشینم. خلاصه پدرم یک انقلاب فرهنگی در ایلام راه انداخت و حسابی سنت‌شکنی کرد.

جالب است حتی بعد از شهادت برادرم من قصد ازدواج نداشتم، ولی پدرم گفت تو باید حتما ازدواج کنی و به عنوان خواهر اولین شهید جنگ، الگوی دیگران باشی. این طورشد که شش ماه بعد از شهادت روح‌الله ازدواج کردم. حالا بعد از گذشت 36 سال ازشروع جنگ با این که سختی‌های زیادی کشیدیم و برادرم را از دست دادیم، اما خدا را شاکرم که به ما عزت داد. شهادت برادرم انقلابی در ایلام به‌پا کرد.

وصیت‌نامه‌ای مشهور

به خدا را هم را تشخیص داده‌ام و خدا را دیده‌ام و هدف و مقصد را شناخته‌ام. دشمن را نیز به عیان دیده‌ام، پس چرا بر این مرکب خوشبختی که آگاهی است به سوی الله به پیش نتازم و قلب دشمنان حق وحقیقت را آماج گلوله‌هایم قرار ندهم و در این راه به نوشیدن شربت شهادت چون دیگر برادرانم نائل نشوم.

علی زاهدپور، شاهد نگارش وصیت‌نامه

صبح بیستم شهریور 59 یعنی 11 روز قبل از شروع جنگ، در سپاه مهران همراه او بودم و نماز صبح را به جماعت خواندیم. روح‌الله مشغول تلاوت قرآن شد و بعد دست به دعا برداشت. پس از آن به سمت بهرام‌آباد رفتیم. شهید روح‌الله، گلوله‌های خمپاره 120 میلی‌متری را که همراه داشت خرج‌گذاری کرد و به گلوله باران دشمن جواب داد.

دشمن بشدت دهکده متروکه بهرام‌آباد، باغات و پاسگاه را زیرآتش خود داشت و با انواع سلاح ازجمله تانک، توپ و خمپاره آنجا را می‌کوبید و هر بار قسمتی از ساختمان‌هایی که در آن پناه گرفته بودیم بر سرمان فرو می‌ریخت و ما جای خود را عوض می‌کردیم. تبادل آتش تا ظهر ادامه داشت تا این که لحظه‌ای از شدت آتش کاسته شد و فرصتی فراهم آمد تا رزمندگان غسل شهادت را در جویبار آنجا انجام دهند.

شهید روح‌الله نیز غسل شهادت کرد و در کنار دیواری متصل به سنگر خمپاره، مشغول نوشتن شد. ناگهان آتش شدت گرفت و دوباره پای خمپاره رفت. از من خواست دیدبانی کنم. گلوله اول، دوم و سوم او به هدف خورد و گلوله چهارم را آماده می‌کرد که ناگهان گلوله توپ دشمن درست وسط سنگر خمپاره فرود آمد. کوهی از گرد و غبار و دود انفجار، محل را پوشاند. به سوی سنگرش دویدیم، افتاده بود و سجده خون به جا می‌آورد.

اولین‌های دفاع مقدس

اولین بار واژه دفاع مقدس را امام خمینی(ره) در روز بیست و دوم بهمن سال 60 به کار برد.

اولین شلیک جنگ از سوی ملک حسین، پادشاه وقت اردن اتفاق افتاد که این شلیک را از یک تانک عراقی انجام داد.

اولین تجاوز هوایی دشمن به بهرام‌آباد مهران بود که در سیزدهم فروردین سال 58 اتفاق افتاد.

اولین تجاوز زمینی دشمن به قصرشیرین در تاریخ چهاردهم فروردین 58 بود.

اولین تجاوز دریایی عراقی‌ها به ایران دهم خرداد 58 به منطقه خسروآباد ثبت شد.

قصرشیرین نخستین شهر بزرگ کشورمان بود که پنجم مهر 59 به تصرف دشمن درآمد. نخستین شهر اشغال شده سومار است.

اولین شبیخون رزمنده‌های کشورمان به نیروهای بعثی نهم مهر 59 در حمیدیه اتفاق افتاد که به عقب‌نشینی دشمن منجر شد.

شهر بندری فاو، نخستین شهر عراق است که در عملیات والفجر 8 به تصرف رزمندگان کشورمان درآمد.

فاطمه ناهیدی، پرستار جبهه‌های جنگ نخستین اسیر زن ایرانی است.

شهید زوریک مرادی مسیحی (مرادیان) اولین شهید نظامی ارمنی در دوران هشت سال دفاع مقدس است.

شهید فیروزشیخ حسنی، اولین خلبان شهید دفاع مقدس است که سی و یکم شهریور 59 در درگیری هوایی با دشمن به شهادت رسید.

مریم خباز - جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها