ناگفته‌ای خانوادگی درباره فتح خرمشهر

خانه به خانه، تن به تن

34 سال از آزادسازی خرمشهر می‌گذرد، شهری که به تعداد خانواده‌ها و خانه‌هایش هنوز داستان ناگفته دارد، در خرمشهر قصه‌های زیادی هست، امروز سراغ یکی از همین قصه‌های ناگفته رفته‌ایم، داستان یک خانواده که همه با هم در خرمشهر جنگیده‌اند، پدر خانواده حاج یدالله سامعی که از او به‌عنوان پیربسیجی حماسه مقاومت خرمشهر یاد می‌کنند، فرزندش محمدرضا در زمان اشغال و آزادسازی شهردار خرمشهر بوده است و غلامرضا و عبدالرضا دیگر فرزندانش هرکدام در گروه‌های مختلف در خیابان مشغول جنگ تن به تن با عراقی‌ها بوده‌اند.
کد خبر: ۹۰۶۷۸۸

امروز و در این صفحه سراغ این خانواده رفته‌ایم و از زبان سرهنگ پاسدار عبدالرضا سامعی و دخترش حانیه سامعی که از گویندگان شبکه خبر صداوسیما هم هست داستان این خانواده را روایت می‌کنیم، خانواده‌ای اصالتا آذری که همه متولد خرمشهر هستند.

شما اصالتا آذری هستید برایم جالب است یک آذری در جنوبی‌ترین نقطه کشور ـ خرمشهر ـ سال‌ها ساکن می‌شود، جنگ می‌شود، تفنگ دست می‌گیرد و تا آخرین لحظه از شهر و خانه‌اش دفاع می‌کند.

اواخر دهه 20، پدر من حاج یدالله سامعی به‌دلیل بازار کار و رونق اقتصادی که در خرمشهر بود از آذربایجان‌شرقی و شهر سراب به خرمشهر مهاجرت می‌کنند.

متولد خرمشهر هستید؟

بله، ما 10 فرزند هستیم که همگی متولد خرمشهر هستند و من هم 26 اسفند سال 1341 در این شهر به دنیا آمدم.

یعنی وقتی خرمشهر سقوط کرد شما حدود 18 سال داشتید؟

17 سال و نیم

اولین باری که تفنگ دست‌تان گرفتید را یادتان هست؟

در درگیری‌های داخلی تجزیه اوایل انقلاب بود، خلق عرب، خلق عجم در خوزستان راه افتاده بود و همان زمان‌ها برای اولین‌بار تفنگ به دست گرفتم، یادم هست به من می‌خندیدند چون تفنگ قدش از خودم بلند‌تر بود.

4 آبان 59 وقتی خرمشهر سقوط کرد شما کجا بودید؟

بگذارید کمی ‌برگردم به عقب‌تر، شرایط جنگی که پیش آمد همه چیز را تحت تاثیر قرار داده بود. من شروع جنگ در خرمشهر نبودم به اتفاق خواهرم تعطیلات آخر تابستان را رفته بودیم سراب که از طریق رادیو و اخبار متوجه تجاوز دشمن به خاک کشور شدم و بلافاصله صبح‌اش راه افتادم و 48 ساعته خودم را رساندم خرمشهر، هیچ‌وقت یادم نمی‌رود از اهواز به سمت خرمشهر مردم پیاده در حال حرکت بودند.

من در حزب جمهوری اسلامی ‌فعالیت داشتم و همچنین در کمیته امداد زیرنظر سلمان رضازاده (جانباز شهید) یک گروه شدیم، روزها در محورهای مختلف می‌جنگیدیم، آن هم جنگ تن به تن و شب‌ها به زور شاید چند ساعتی می‌توانستیم استراحتی کنیم و بخوابیم و...

(دخترش به شوخی می‌گوید، بابا جان اگر شب‌ها استراحت نمی‌کردین شاید خرمشهر سقوط نمی‌کرد؟)

نمی‌شد دختر! یک ارتش کاملا مسلح برنامه‌ریزی کرده با اهداف مشخص و کاملا آماده و چندین مانور مرتبط را پشت سرگذاشته یک طرف جنگ بود، این طرف ما بودیم، انقلاب تازه پیروز شده بود و انسجام ارتش مثل گذشته نبود، نیروی دریایی خرمشهر وضعیت مناسبی نداشت بسیج هم تازه تاسیس شده بود و مثل الان منسجم و با قدرت نبود. ما با چوب می‌رفتیم می‌جنگیدیم، سلاح من M1 بود که سلاح جنگ جهانی اول به‌شمار می‌رود، من خودم حدود 20 روزی با این سلاح می‌جنگیدم با هر دو تا تیر که می‌زدم، گلنگدن گیر می‌کرد باید اسلحه را می‌خواباندی با پا فشنگ را در می‌آوردی خیلی از جوان‌های خرمشهر با کوکتل مولوتف جلوی تانک‌ها ایستادند.

بقیه اعضای خانواده شما چه وضعیتی داشتند؟

اخوی شهردار خرمشهر بود، به هر حال شهری که در حال جنگ است زیرساخت‌هایی می‌خواهد، شهردار باید آنها را در اختیار سپاه و نیروهای مدافع قرار می‌داد، پدرم در کارهای پشتیبانی بود، رساندن مجروح‌ها به بیمارستان، بردن شهدا به جنت‌آباد (بهشت‌آباد) برای خاکسپاری و بیشتر کارهای دفن شهدا را انجام می‌داد، من و یک اخوی دیگر هم کف خیابان هرجا که می‌شد در حال جنگ بودیم. علیرضا برادر دیگر هم خواهر و برادران کوچک‌تر را برده بود اهواز اما مادرم ماند، نرفت، کارهای امدادی می‌کردند زخم‌ها را پانسمان می‌کردند در مسجد جامع غذا می‌پختند. اصلا خانه ما چهارتا خانه با مسجد جامع خرمشهر فاصله داشت، از مسجد جامع به سمت شط که بروید چهارمین خانه، خانه ما بود.

وقتی خرمشهر سقوط کرد از آن روز برای ما بگویید.

آن گروه کمیته امداد که گفتم به خاطر آسیب دیدن برخی نفرات و خوردن توپ در کنارمان در یکی از عملیات‌ها تقریبا غیرفعال شد و از آن به بعد کارهای دیگری می‌کردم. روز سقوط هم من یک وانت دو کابین دستم بود که داشتم به سمت مسجد‌جامع می‌رفتم، وضعیت خیلی شلوغ بود، که جلوی من را گرفتند، گفتند جلوتر نرو، دیگر تمام شد مسجد جامع هم افتاد دست عراقی‌ها، آن لحظه انگار تمام آسمان روی سر من خراب شده بود.

از چی بیشتر ناراحت شدید؟ دلتان از چی بیشتر سوخت؟

بیشتر دلم از این سوخت که نتوانستیم نگه اش داریم، در حالی که می‌توانستیم...

فکر می‌کنید چرا نتوانستید نگه‌اش دارید؟

به دو دلیل محقق نشد، یک ستون پنجم داخلی که متاسفانه در شهر وجود داشت و دوم خیانت آشکاری بود که بنی‌صدر در آن زمان انجام داد. اگر این دو تا نبود خرمشهر هیچ‌وقت سقوط نمی‌کرد بچه‌های مومن، جوان و معتقد نمی‌گذاشتند شهر سقوط کند، آن روز ما در صورت هم نمی‌توانستیم نگاه کنیم، ما نه فکر برادرمان بودیم، نه خواهر، نه پدر و مادر، فقط فکر می‌کردیم چرا نتوانستیم...

وقتی از خرمشهر بیرون می‌رفتید، چقدر فکر می‌کردید دوباره برگردید؟

ما بعد از سقوط خرمشهر خیلی امیدوار بودیم و مطمئن بودیم که خرمشهر رو پس می‌گیریم، نیروهایی که ما داشتیم 10 درصد امیدشان به سلاحی بود که دست‌شان بود 90 درصد ایمان و اعتقاد، بود و همین اعتقاد امید را در ما زنده نگه داشته بود.

بعد از اشغال برای اولین‌بار چه زمانی برگشتید به خرمشهر؟

درست در روز آزادسازی خرمشهر، من در عملیات بیت‌المقدس بودم، مرحله اولش 18 اردیبهشت آغاز شد که جاده اهواز ـ خرمشهر را گرفتیم، نیروها انسجام خوبی داشتند، روز سوم خرداد داخل شهر شدیم و سپاه طوری وارد شهر شد که عراقی‌ها مانده بودند چجوری فرار کنند، چندین هزار اسیر گرفتن شوخی نیست. آن روز به من یک گروهان دادند حدودا 40 نفر، احمد فروزنده به من گفت از این محور به سمت پل پیشروی کنید و پاکسازی را خیابان به خیابان و خانه به خانه انجام دهید، عراقی‌ها از ترس‌شان داخل خیابان هم مین ریخته بودند که مانع پیشروی شوند، ما وقتی می‌خواستیم وارد هر خیابانی شویم کلی طول می‌کشید که بتوانیم پاکسازی کنیم و حرکت ما را واقعا کند کرده بود.

به خانه خودتان هم رفتید؟

نه!

چرا؟ بعد از این همه مدت اشغال!

داخل خانه‌مان نرفتم، احساس کردم وقتی خرمشهر را گرفتیم، همه خرمشهر خانه ماست، به جای این که بروم خانه خودمان، رفتم یک دور کامل در شهر زدم، بعد که برگشتم دیدم پسر عمویم (عزیز) نشسته جلو خانه‌مان، گفتم عزیز اینجا نشسته‌ای چرا؟ گفت دارم یاد قدیم می‌کنم، گفتم پاشو بریم مسجد جامع دارند مسجد را آماده می‌کنند برای خواندن نماز شکر، گفت نمی‌خوای بری خانه‌تان سر بزنی؟ گفتم کجا برم، کل خرمشهر خانه ماست.

از آن فضا فاصله بگیریم، در این سال‌های اخیر، آخرین بار کی رفتید خرمشهر؟

پنج سال پیش، الان دیگر کسی را نداریم، پدرم تا همین چهار سال پیش آنجا بود، میزبان کاروان‌های راهیان نور بود.

وقتی می‌روید خرمشهر کجا سر می‌زنید؟

سعی می‌کنم دو جا بروم، یکی محل خودمان یعنی همان کوچه‌های اطراف مسجد جامع، یکی هم بهشت‌آباد، خیلی از بچه‌ها، رفقا و شهدای ارجمند خرمشهر آنجا دفن هستند، از هر قبری خاطره‌ای دارم.

الان دوست دارید خرمشهر زندگی کنید؟

شرایط الان ایجاب نمی‌کند، بالاخره مدت‌هاست تهران هستیم، همسرم اهل تهران است و ناچاریم که در کنار خانواده باشیم. این را هم بگویم خرمشهر از همان روزها تا الان مظلوم واقع شده است، در هر جایی که اسم خرمشهر برده می‌شود، مقاومت و ایثار و از خودگذشتگی می‌درخشد، کاش خرمشهر فقط سوم خرداد نباشد و در طول سال یادش باشند و باشیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها