با همین خندهها میشد به دهه 60 سفر کرد، روزگاری که فوتبال همه عشق ما بود. آن روزها که هر چه نداشتیم، توپی داشتیم دولایه، هر کس دانگش را گذاشته بود تا نیمی از توپ را جلد کنیم. آن روزها همه امکانات زندگی ما در همان توپ و دو آجر خلاصه میشد. دو آجری که قرار بود تیر دروازه رویایی ما را بسازد؛ هر کسی که در فاصله بین این دو آجر قرار میگرفت، میخواست احمدرضا عابدزاده باشد، با همان خندههای دلبرانه و آن کله ملق زدنها پس از هر پنالتی... با همین خندهها به پکن رفتیم، قهرمانی در بازیهای آسیایی و آن شاهکار او در بازی آخر، باز هم پنالتی میگرفت و میخندید.
در همین ده ثانیه خنده میشد به دهه 70 رفت، خیلی خاطره از او داریم، خیلی... ولی اگر همه آنها فقط در یک روز خلاصه و به یک خنده محدود میشد هم برای ما کافی بود. از 8 آذر 1376 میگوییم، آن روز فراموش نشدنی در ملبورن و احمدرضا که قهرمان یک نسل بود در مقابل موج حملات استرالیاییها، در مقابل توپها که از همه سو ریخته میشد، در مقابل دیوانهای که تور دروازه ما را پاره کرد و... او یک اسلحه بیشتر نداشت، میخندید... وقتی میخندید ما هم مطمئن بودیم که حماسهای در راه است.
ده ثانیه خندید و ما را یاد خندهای دیگر انداخت. اوایل دهه 80 بود که آن خبر ناگوار رسید؛ احمدرضا به بیمارستان رفت. کسی نبود که نگران نباشد، عقاب ما یکباره بازگشت و روی تخت بیمارستان دوباره خندید و خیالمان راحت شد که او هنوز هم با ماست، حتی اگر دروازهبان تیم ما هم نباشد، باز هم این خیلی خوب است که عقاب آسیا با ماست!... عابدزاده در مقابل دوربین ده ثانیه خندید اما این ده ثانیه برای ما مثل مرور یک دفتر خاطرات میمانست، دفترچهای که حالمان را خوب میکند، چقدر خوب است که بود، چقدر خوب است که هست، چقدر خوب است که میخندد.
افشین خماند
دبیر گروه ورزش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم