سرطان اما موذیانه پیش رفت، خرچنگ هرروز قویتر از قبل چنگ انداخت و چشم راست آرین را بلعید، سال 90 بود، در چهارسالگیاش .
آرین نشسته کنار مادرش روی صندلیهای چرم مشکی که برای قوارهاش بزرگ است، مثل سرطان که برایش بزرگ بود. ازسرطان اما خاطره بدی درذهنش نیست، مگرآن بیمارستان دولتی که او را با آن جثه نحیف از آغوش پدر و مادرش جدا میکرد و با زور روی تخت اتاق عمل میخواباند، آنجا که نمیتوانستند رگ آرین را پیدا کنند و سوزن پوستش را مجروح و خونآلود میکرد؛ اینها خوب یاد آرین مانده است.
پایان سال 92 اما برای او تولدی دوباره بود، پایانی برای خاطره تلخ تخلیه چشم راست آرین که حالا شیشهای است، سال مداوا شدن سرطان. پسرک چشم میدوزد به ما، ازپشت عینکی ضخیم که کمک میکند چشم چپ آرین با کور سویی به دنیا وصل شود.
ردی ازغم درچهرهاش نیست گرچه آن چشم شیشهای و آن پلک متورم و سرخ راوی غم است، روایتگر آرزوهای برباد رفته کودکی که میخواهد پلیس شود؛ اما نمیداند که پلیس شدن دو چشم میخواهد .
سرطان دنیای کودکانه آرین را خط خطی کرده، اصلا دست به قلم شده و برایش سرنوشتی دیگر نوشته، اما فراموشکاری کودکی برگ برنده آرین است. از درد سرطان چیزی دریاد اونمانده، اما در ذهنش حک شده که وقتی روی تخت بیمارستان درازکش بود علیرضا حقیقی، فوتبالیست محبوبش به عیادتش آمد و به همه بچهها پیراهن شماره 24 پرسپولیس هدیه کرد. آرین این را هم فراموش نکرده که اتاق بازی بیمارستان محک جایی است که درآن با تنبک آشنا شد، سازی که کوبهاش آرامشی است برای او .
تنبک همراهش نیست، دستهای کوچک آرین روی میز ضرب میگیرد و در نوایی تنبکگون هنری خلق میکند: «... درسته دنیای ما سیاهه نور نداره، همه جاهاش تاریکه، سرده و سو نداره، نمیبینیم شما رو، آبی دریاها رو، سبزی جنگلا رو، رقصیدن شاپرک با قاصدک توی دشت .... روشنی دلامون، به جای چشمای ماست، خدا خودش میدونه دلای ما چه زیباست، حالا دیگه میبینیم، با چشم دل میبینیم، ما میبینیم شمارو، شما که مهربونید.»
آرین صادقی شش سال با سرطان جنگید، سرطان، چشمهای او را بلعید اما مغلوبش نکرد، بلکه ازاو موجودی تازه ساخت، پسرکی که میداند اگر به سرطان بخندی و جدیاش نگیری به احتمال زیاد عقب مینشیند. او یک بهبودیافته از سرطان است، کسی که پیروزی برسرطان نیز به قوارهاش نمیآید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم