در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر زن و مرد از زندگی قبلیشان فرزندی نداشته باشند، تا حدودی میتوان امیدوار بود که ازدواجشان با مشکل خاصی همراه نخواهد شد، اما اگر یکی از آنها یا هر دویشان فرزند یا فرزندانی داشته باشند، در این صورت موانع و کلافهای پیچ در پیچ زیادی مثل مخالفت بچهها بر سر راه ازدواج مجددشان وجود دارد که اگر حل و برطرف نشود، لذت شیرین ازدواج را به کام هر دو و خانوادههایشان تلخ خواهد کرد.
تنهایی زجرم میدهد
زن میانسال عصبانی و ناراحت، مدام زیر لب غرولند میکند و یک لحظه آرام و قرار ندارد. به دادگاه خانواده آمده تا از دو پسرش شکایت کند. از بچههایی که به قول خودش سرپیری به فکرش نیستند و فقط به خودشان و حرف مردم فکر میکنند. ملیحه 59 ساله، وقتی جوان بوده همسرش را در یک تصادف از دست داده و حالا تصمیم گرفته با مرد 62 سالهای که او نیز همسرش فوت شده، ازدواج کند.
بچههای پیرمرد مشکلی با ازدواج مجدد او ندارند، اما دو پسر ملیحه بهشدت با ازدواج مادرشان مخالف هستند و میگویند به غیرتشان برخورده است. ملیحه با ناراحتی ادامه میدهد: «پسرانم به من به چشم یک مجرم نگاه میکنند، انگار که خلاف شرع مرتکب شدهام، میخواهم دوباره ازدواج کنم اما همه ناراضی هستند؛ بهخصوص پسرانم. ولی من هم بعد از عمری که به پای فرزندانم گذاشتم، میخواهم دوباره روی آرامش را ببینم. گناه است؟ نه میتوانم زجر کشیدن پسرانم را ببینم و نه مشکلات و سختیهای زندگی خودم را فراموش کنم.»
او دل پرخونی دارد و با هر جملهاش، گلولههای غلتان اشک بیاختیار از گونههایش سرازیر میشود: «علی دامدار بود و برای آسایش من و بچهها زحمت زیادی کشید، اما حیف که عمر زندگی مشترکمان خیلی کوتاه بود و یکشب که رفته بود به دامداری سرکشی کند، دیگر برنگشت. چند ساعت بعد که حسابی نگران شده بودیم؛ از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند علی در جاده با یک کامیون تصادف کرده و جانش را از دست داده است.
شوهرم که مرد، من ماندم و سه بچه که باید بدون پدر، بزرگشان میکردم. جوان بودم و هنوز هم خواستگار داشتم، اما به تنها چیزی که فکر میکردم بزرگ کردن بچهها و خوشبخت کردنشان بود تا روح شوهرم شاد شود. از نظر مالی تامین بودم و خدا را شکر هم پسرهایم را زن دادم و هم دخترم را عروس کردم. حالا هم همه سر خانه و زندگیشان هستند و راضیاند.
بچهها که رفتند، تنها شدم و بدون این که بدانند در این سالها چه میکشم، با تنهاییام سر کردم و دم نزدم. حدود هشت ماه پیش یکی از همکاران شوهرم که او هم زنش فوت شده، پا پیش گذاشت و از من خواستگاری کرد. اولش جا خوردم، اما بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که او مرد خوبی است و میتوانم دوباره کنار او آرامش را تجربه کنم. یک روز به من گفت که با بچههایش درباره ازدواج مجدد صحبت کرده است و نهتنها مخالفتی ندارند، بلکه استقبال هم کردهاند، چون نگران پدر پیرشان بودند که در تمام این سالها تنها زندگی کرده است.
یک روز بچههایم را برای شام دعوت کردم و موضوع خواستگاری همکار پدرشان را با آنها درمیان گذاشتم. دخترم مخالفتی نداشت خیلی هم موافق بود، اما دو پسرم بهشدت مخالفت کردند و گفتند آن مرد لیاقت تو را ندارد و هدفش از این ازدواج بالا کشیدن داراییهای پدرمان است. چون همسرم زمانی که زنده بود، خانه و دامداری را به نامم کرده بود.
اما من محسن را از زمانی که با شوهر مرحومم دوست بود، میشناسم و میدانم چنین فکرهایی در سرش ندارد. پسرانم دلیل قانعکنندهای برای مخالفت با ازدواجم ندارند. محسن حتی به محل کار پسرانم رفت تا با آنها صحبت کند، اما آنها آبروریزی راه انداختند و مرد بیچاره را با خفت و خواری از شرکت بیرون و بعد هم از او شکایت کردند که قصد فریب مرا دارد. آنها حتی دست از سر من برنمیدارند و مدام میگویند اگر بخواهم با محسن ازدواج کنم، باید آنها را فراموش کنم.
من دلم میخواهد با محسن ازدواج کنم و میدانم نیت شومی ندارد. به خدا من هم انسانم و بهشدت از تنهاییام ناراحتم و رنج میکشم. دلم میخواهد سالهای باقیمانده عمرم را در کنار مردی که به او علاقه دارم، زندگی کنم. این خواسته زیادی است؟ محسن مردی است که سرد و گرم زندگی را چشیده و میدانم در کنار او میتوانم خوشبخت باشم. من مطمئنم چشمش دنبال مال و منال شوهرم نیست، چون خودش از نظر مالی بینیاز است. خانه، ماشین و چند مغازه در یکی از پاساژهای تهران دارد. پس چه نیازی به فریب دادن من و بالا کشیدن اموالم دارد؟ پسرانم به تنها چیزی که اهمیت میدهند، پول و ثروت پدرشان است و برای من که سالها زحمتشان را کشیده و بزرگشان کردهام، ارزشی قائل نیستند.
فکر میکنند با ازدواج من، آبرویشان در میان فامیل و همکارانشان میرود. من در این سن دیگر اهمیتی به حرف و حدیث دیگران نمیدهم و فقط میخواهم باقیمانده عمرم را راحت زندگی کنم. دختر ملیحه که همراهش است، در ادامه حرفهای مادرش میگوید: مادرم خیلی جوان بود که بیوه شد. من 14 سال با او اختلاف سنی دارم و میفهمیدم مادرم چه عذابی میکشد. آنموقع چند بار به او پیشنهاد کردم که ازدواج کند، اما قبول نکرد و همیشه میگفت شما به سرو سامان برسید برایم کافی است. من میدانم مادرم چه زجری میکشد، ایکاش برادرانم دست از اینکارهایشان بردارند.
لیلا حسین زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: