راهی برای بازگشت پس از طلاق

بعضی زنان و مردان پس از جدایی به بهانه‌ها و انگیزه‌های مختلفی مثل عشق و علاقه، تنها بودن، روبه‌رو شدن با مشکلات زندگی، نداشتن سرپرست و دلایلی از این قبیل با همسر سابق‌شان تماس می‌گیرند و سعی می‌کنند دوباره او را به زندگی مشترک برگردانند.
کد خبر: ۸۶۴۰۲۵

اتفاقی که گاهی اوقات به خیر و خوشی تمام می‌شود و زن و مرد با میل و اشتیاقی به مراتب بیشتر از گذشته به هم رجوع می‌کنند. بعضی وقت‌ها هم نه؛ تمام تلاش‌های همسر و اطرافیان به در بسته می‌خورد و زن یا شوهر، جدایی را به ازدواج دوباره ترجیح می‌دهد. آرمان مرد جوانی است که به خاطر لج و لجبازی با پدر همسرش از همسرش جدا شد و حالا تمام آرزویش این است که دوباره او را برگرداند.

هنوز هم منتظر بازگشت او هستم

او می‌گوید: «هنوز هم باورم نمی‌شود از نگار جدا شده‌ام. یعنی ممکن است دلتنگم شده باشد؟ فکر برگشتن دارد؟ همه چیز، همه آن عشق و علاقه یک دفعه و به چشم برهم زدنی تمام شد و رفت.» مرد جوان هنوز در شوک جدایی از همسرش به سر می‌برد و نتوانسته با آن کنار بیاید. سری به تاسف تکان داده و ادامه می‌دهد: نگار در حالی از من جدا شد که راضی به طلاق نبودم. گفتم می‌دانی که عاشقت هستم و هر چه که بخواهی برایت فراهم می‌کنم. فقط برگرد سر زندگی‌ات.»

نقسی تازه می‌کند و می‌گوید: «بگذارید از اول تعریف کنم. سه سال با هم دوست بودیم و مادرش هم در جریان ارتباط‌‌مان بود. رفتم خواستگاری و پدر نگار که از علاقه زیاد من به دخترش خبر داشت، شرط کرد که باید زمین بزرگی به نامش بزنم و 1200 سکه هم مهریه‌اش کنم. من هم چون از نظر مالی مشکلی نداشتم، قبول کردم. صیغه محرمیت خواندیم و بعد قرار شد عقد کنیم. من که می‌خواستم زودتر زندگی‌مان را شروع کنیم، از نگار پرسیدم کی عقد کنیم؟ گفت پدرم گفته هر موقع زمین را به نامم زدی و مهریه‌ام را پرداخت کردی، عقد می‌کنیم. از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم و گفتم مگر گروکشی است که پدرت شرط گذاشته؟ نمی‌توانستم بی‌خیال نگار شوم و به همین دلیل با ناراحتی قبول کردم و گفتم زمین را به نامت می‌زنم، مهریه را هم بعد از عروسی پرداخت می‌کنم. خلاصه ازدواج کردیم. همیشه به نگار محبت می‌کردم و او می‌گفت تو مهربان‌ترین مرد روی زمینی و خوشحالم که با تو ازدواج کرده‌ام. همیشه گرانبهاترین سرویس جواهرات را برایش می‌خریدم و بهترین لباس‌ها تنش بود. هر چه می‌خواست برایش فراهم می‌کردم. مدتی بعد سر موضوعی دعوایمان شد و نگار سیر تا پیاز ماجرا را به خانواده‌اش که در شیراز زندگی می‌کردند گفت، این بزرگ‌ترین عادت بد زنم بود که هر اتفاقی می‌افتاد، صاف کف دست خانواده‌اش می‌گذاشت.

چند بار با مهربانی به او گفتم که درست نیست پدر و مادرت از ریز و درشت زندگی ما با خبر شوند، اما گوشش بدهکار نبود. فردای آن روز پدر و مادر همسرم آمدند. من که به‌شدت از این موضوع عصبانی شده بودم، به نگار گفتم مگر نگفته بودم مشکلات ما مربوط به خودمان است و دلیلی ندارد خانواده‌ات دخالت کنند. چرا در مورد دعوایمان با آنها صحبت کردی؟ پدر زنم پیشدستی کرد و صدایش را روی سرش انداخت. بلند داد می‌زد و می‌گفت روی دخترش دست بلند کرده‌ام و اینجا دیگر جای او نیست. پدر همسرم چون لجباز و یکدنده است و برای این که جلویم کم نیاورد به نگار گفت بین خانواده و شوهرت باید یکی را انتخاب کنی. او را انتخاب کنی دیگر مادر و خواهر و پدر نداری. حرفش به شدت ناراحتم کرد و باعث شد با پرخاش بیشتری حرف بزنم. همین باعث شد نگار با آنها به شیراز برود. ناراحت بودم و نمی‌دانستم چکار کنم. مدام با گوشی‌اش تماس می‌گرفتم، اما جواب نمی‌داد.

پدر زنم که از تماس‌هایم باخبر شده بود، گوشی و سیمکارت زنم را گرفت. مدتی بعد احضاریه دادگاه به دستم رسید. نگار دادخواست طلاق داده و مهریه‌اش را به اجرا گذاشته بود. باورم نمی‌شد. برایش ایمیل زدم و گفتم چرا می‌خواهی جدا شوی؟ تو اشتباه کردی، حالا من باید تاوانش را پس بدهم؟ نباید موضوع دعوای‌مان را به خانواده‌ات می‌گفتی. ‌گفت تو به پدرم بی‌احترامی می‌کنی. خدا شاهد است که همیشه او به من بی‌احترامی می‌کرد و حرف‌های درشتی می‌زد. من پیش از این پورشه داشتم و همین پدر زنم که حالا چشم دیدنم را ندارد، هر جا می‌نشست می‌گفت دامادم پورشه دارد، اما به خاطر سرمایه‌گذاری در کاری، خودرویم را فروختم و بعد از آن پدر زنم حتی دیگر جواب سلامم را هم نداد.

روز دادگاه، پدر نگار طوری از پله‌های دادگاه بالا و پایین می‌رفت که انگار دزد سابقه‌داری را گرفته است. خوب می‌دانست چطور عصبانی‌ام کند. طوری رفتار می‌کرد که دخترش فرصت تصمیم‌گیری در مورد ادامه زندگی با من را نداشته باشد و جدا شود. نگار با این که اخلاقش مثل پدرش بود، اما نمی‌توانست جلوی او بایستد و همیشه برایم سوال بود که چرا اینقدر ناتوان است؟ خوشبختی نگار برای پدر زنم مهم نبود و در مدتی که نگار پیش آنها بود، تا می‌توانست از من بدگویی کرده و مغز دخترش را شست‌وشو داده بود. آخرش هم موفق شد و طلاقش را گرفت. زنم بدی‌هایی داشت، اما خوبی‌هایش هم کم نبود. نمی‌دانم باید چکار کنم؟

مدام فکر می‌کنم نباید با پدرش جر و بحث می‌کردم. نمی‌توانم زنم را فراموش کنم و هنوز هم دوستش دارم. زنم می‌داند عاشقش هستم و تمام زندگی‌ام به او وابسته است ولی هنوز نفهمیده‌ام چرا در برابر ظلم و ستمی که پدر و مادر و به‌خصوص پدرش در حق من کردند، مقاومت نکرد. می‌خواهم او برگردد و هر بهایی حاضرم بپردازم. کمی که زمان بگذرد می‌فهمد چه کسی را از دست داده است.

سعی کردم اشتباهاتم را اصلاح کنم و حتی به این فکر می‌کنم که اگر روزی دوباره رجوع کرد، با هیچ‌ یک از اعضای خانواده و به‌خصوص پدرش بحث نکنم. نمی‌دانم چقدر باید صبر کنم تا زنم چشم‌هایش را باز کند و متوجه شود همه این اتفاقات به خاطر دشمنی با من است. زنم را خیلی دوست دارم و شخصیت و روانم این طور نیست که حالا که کنارم نیست، خودم را با زن دیگری سرگرم کنم. نمی‌دانم او هم دلتنگ من می‌شود یا نه؟ وجودش برایم مهم است و خیلی دلتنگش هستم و تحت هیچ شرایطی به او خیانت نمی‌کنم. امیدم فقط به خداست که روزی برگردد.

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها