در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رسمی که زندگیام را نابود کرد
منیژه زن سوم است و از این وضع خسته شده است. او در اتاق مشاوره میگوید: سن و سال زیادی نداشتم که ازدواج کردم. در آن سالها در روستای ما رسم بود دختران در سنین خیلی پایین ازدواج میکردند. من هم 13 ساله بودم که شوهر کردم. کسی از من نپرسید میخواهی ازدواج کنی یا نه؟ نمیدانستم چطور باید شوهرداری کنم. شوهرم مرد سن و سالداری بود و پیش از این دو بار ازدواج کرده و همسرانش را طلاق داده بود. من زن سومش بودم و از همه کوچکتر. هووهایم که سنشان بالا بود، چشم دیدنم را نداشتند. از زندگی هیچ چیز نمیفهمیدم و این مادرم بود که یادم میداد چطور شوهرداری کنم. خیلی خوشحال بود و چون شوهرم دستش به دهانش میرسید و وضع خوبی داشت، میگفت شانس آوردی که زنش شدی. همه دخترها آرزو دارند شوهری مثل شوهر تو داشته باشند. از این که میدید زنان روستا به دخترش حسادت میکنند، لذت میبرد. خیلی زود باردار شدم و فرزندم پسر بود. خانواده شوهرم با خوشحالی گفتند که تو سربلندمان کردی. بچه که به دنیا آمد، سرم را به او گرم کردم. شوهرم صبح زود از خانه بیرون میرفت و دیروقت به خانه برمیگشت. در تمام طول زندگیام یادم نمیآید که دو ساعت با او خصوصی صحبت کرده باشم. حرف که میزدم چشم غره میرفت که مگر چیزی کم و کسر داری نق میزنی؟ سال بعد هم صاحب یک جفت دوقلو شدم که دختر بودند. سرم حسابی گرم بچهها بود، اما مدتی بود که از زبان در و همسایه و فامیل حرفهایی در مورد ازدواج دوباره شوهرم میشنیدم، بسیار نگران بودم. یک روز برخلاف روزهای دیگر شوهرم زود به خانه برگشت و گفت میخواهد با من حرف بزند. حس کردم صحبتمان عادی نخواهد بود. خیلی راحت گفت: دوباره میخواهم ازدواج کند، چون رسم روستا این است. تو هم که اینجا بزرگ شدی و به آداب و رسوممان آشنا هستی. من که ازدواج کنم، تو هم وقت بیشتری برای استراحت داری و میتوانی کارهایی که دوست داری انجام دهی. پرسیدم مگر من خطایی کردهام؟ گفت نه اتفاقا از تو راضی هستم، ولی این رسم ماست. تا گفتم اما... یکدفعه به سمتم حمله کرد و کتکم زد و بعد گفت دیگر چیزی در اینباره نشنوم. این اولین بار بود که کتکم میزد. در روستای ما بعضی مردان چند زن دارند و هیچ کسی به آنها ایراد نمیگیرد. زنها هم با وجود هوو حق ندارند تقاضای طلاق کنند. هوویم 14 سال از من کوچکتر بود و وقتی به خانهام آمد، ترس را در چشمانش میدیدم. دلم برایش میسوخت. با ناراحتی نزد یکی از ریشسفیدان محل رفتم و به او گفتم که برای هوویم خانه جدایی بگیرد. نمیتوانستم با کسی که همسن و سال دخترم است یکجا زندگی کنم. حرفم به گوش شوهرم رسید و به خانه که آمد، حسابی کتکم زد، اما ارزشش را داشت و بعد قبول کرد که هوویم را به جای دیگری ببرد. آن زمان حتی حرف زدن در مورد طلاق گناه بود چه برسد به این که زنی تقاضای طلاق کند و درخواست طلاق مساوی با مرگ بود. البته هنوز هم کم و بیش این رسم وجود دارد، ولی نسبت به گذشته خیلی کم شده و دیگر کمتر دختر جوانی پیدا میشود که حاضر باشد با مرد زندار ازدواج کند. حالا زمان زیادی گذشته و میخواهم زندگی خودم را داشته باشم. دیگر دوست ندارم اسم هوو رویم باشد. تصمیم گرفتهام جدا شوم و با پسر کوچکم که در تهران است، زندگی کنم.
مشکلی نداشتم؛ اما سرم هوو آورد
آیدا هم قربانی عشق دوران کودکی همسرش شده است. او میگوید: با این که فقط 31 سال دارم، اما صورتم پژمرده است و سنم زیاد نشان میدهد. روزهای سختی را گذراندهام و در این مدت به قدری فکر و خیال به سرم زده که فرقی با آدمهای روانی ندارم و کارم شده فقط گریه کردن. گاهی وقتها که کم میآورم، میگویم به جهنم هر چه شد، اما نمیتوانم بیخیال باشم. در تمام این سالها سعی کردم زندگیام را با چنگ و دندان حفظ کنم تا دو بچهام در زندگیشان آرامش داشته باشند. شش سال پیش بود که همسرم گفت قصد دارد دوباره ازدواج کند. خشکم زد، اما چون بهشدت دوستش داشتم و نمیخواستم او را از دست بدهم، از او خواستم که دلیلش را بگوید. گفتم مگر من کم و کسری در زندگی برایت گذاشتهام؟ چه کردهام که میخواهی سرم هوو بیاوری؟ گفت تو هیچ مشکلی نداری، ولی میخواهم با دختر عمهام ازدواج کنم، چون از بچگی عاشقش بودم. من زمانی در جریان قرار گرفته بودم که آنها حرفهایشان را زده و قرار و مدارشان را گذاشته بودند. آن زن بهتازگی به خاطر خیانت شوهرش از او جدا شده بود و بنا به طبیعت زن بودنم، فکر کردم با توجه به شکستی که در زندگیاش داشته محال است دوباره تن به ازدواج با یک مرد متاهل بدهد. ضجه میزدم و گریه میکردم و میگفتم چرا من؟ اشتباهم کجا بود؟ هرگز فکرش را هم نمیکردم که روزی شوهرم سرم هوو بیاورد. گریههایم هیچ تاثیری روی تصمیم شوهرم نداشت و در عین ناباوری آن زن را عقد کرد.
بعد از کلی درگیری و جنگ و دعوایی که با هم داشتیم؛ او شد هووی من. شوهرم یک خانه جدا هم برایش گرفت و سعی کرد عدالت را بین ما برقرار کند. حالا شوهرم به خیال خودش عدالت را در مورد ما اجرا میکند. یک روز به خانه من میآید و روز دیگر در خانه هوویم است. آرامش ندارم و روح و روانم به هم ریخته و مدتی است که داروی افسردگی مصرف میکنم.
لیلا حسین زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: