در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شیرین وقتی مقابل مشاور مینشیند، میگوید: راست میگویند که عشق چشم آدم را کور میکند. چشم من و شوهرم هم کور شده بود و فکر میکردیم با شرایطی که داریم، میتوانیم با هم ازدواج کنیم و خوشبخت باشیم. فکر میکردیم عشق کافی است. من هنوز عقد کرده هستم و عروسی نگرفتهام، اما من و شوهرم تصمیم گرفتهایم همینجا تمامش کنیم و از هم جدا شویم؛ چون با شرایطی که بین من و همسرم و خانوادههایمان پیش آمده، ادامه این رابطه غیرممکن است. هر روز بیشتر از قبل به هم بیاحترامی میکنیم و داشتهها و نداشتههایمان را به رخ هم میکشیم. کاش هرگز با هم آشنا نمیشدیم، همدانشگاهی بودیم و از دو شهر مختلف. از طریق یکی از دوستان مشترکمان با هم آشنا شدیم. روزهای اول وقتی در مورد خانوادههایمان با هم صحبت میکردیم، خوب متوجه میشدیم که چقدر با هم فرق داریم. پدر مهران بسیار ثروتمند است و دو کارخانه سیمانسازی و چند خانه، باغ و ویلا در تهران و شهرهای مختلف دارد. خودش هم تکپسر است و هر امکاناتی که فکرش را بکنید، دارد؛ از پیانوی 15 میلیون تومانی بگیرید تا گرانترین خودروها در پارکینگ خانهشان.
آنها در تهران زندگی میکنند و وضع مالی بسیار خوبی دارند، اما من ساکن یکی از شهرستانهای کوچک جنوب کشور هستم. یک سال بعد وقتی حرف ازدواج را پیش کشید، به او گفتم که ما وضعیت مالی خوبی نداریم و نهتنها هرگز نمیتوانم جهیزیهای که او و خانوادهاش انتظار دارند را فراهم کنم، بلکه خانوادهاش هم به این ازدواج رضایت نخواهند داد، اما مهران گفت مهم نیست. از روی حرفهایش متوجه شدم او اعتقاد چندانی به مذهب ندارد و میگفت خانوادهاش هم همینطور هستند، اما من در خانوادهای مذهبی بزرگ شده بودم و برایم مهم بود. گفت اعتقادات تو به خودت مربوط است و من به آنها کاری ندارم. زیر بار نرفتم و گفتم ما طرز تفکرمان با هم فرق میکند و بهتر است رابطهمان را کم کنیم تا وابستگی پیش نیاید، اما مهران مخالفت کرد و گفت زن زندگیاش را انتخاب کرده است. به دلیل علاقهای که به مهران داشتم، تسلیم شدم و پذیرفتم که به خواستگاری بیاید. همه چیز رویایی بود و هر دختری جای من بود هم نمیتوانست در برابر او مقاومت کند. وقتی آمد، پدرم به شدت با این ازدواج مخالفت کرد، اما مهران گفت روی پای خودش میایستد و به ثروت پدرش نیازی ندارد. آنقدر این حرفها را گفت که پدرم راضی شد، اما ای کاش نمیشد و هرگز به این ازدواج رضایت نمیداد. عقد که کردیم، زخم زبانها شروع شد. مادر مهران چون یک تهرانی اصیل است، در مدتی که به خانهشان رفت و آمد میکردم، من و خانوادهام را در حد و اندازههای خودشان نمیدانست و تا میتوانست به ما توهین میکرد و مدام بد و بیراه میگفت.
مادر شوهرم مدام تحقیرم میکرد و میگفت تو هیچی نیستی. از روزی که عقد کردم، حتی یک روز هم روز خوش نداشتم. مهران وقتی دید همه علیه او هستند، یکدفعه رنگ عوض کرد و یادش رفت چه قولهایی به من داده است. از چیزی که میترسیدم، سرم آمد. حرمت خانوادهها دیگر شکسته شده است. بهخدا بیماری اعصاب گرفتهام و از این قهر و آشتیهای مکرر و توهینهایی که به من و خانوادهام میشود، به تنگ آمدهام. دورادور به گوشم رسیده که مادر شوهرم به همسرم فشار آورده که زنت را طلاق بده و این دختر به درد تو نمیخورد. در خانواده آنها دو بار طلاق اتفاق افتاده و اگر برای بار سوم هم باشد برایشان مهم نیست، اما برای ما اسم طلاق هم بد است.
کارم فقط شده گریه کردن. رابطه شوهرم با من سرد شده و انگار نه انگار همان آدمی است که روزی برای ازدواج با من التماسم میکرد. ما نمیتوانیم با هم بمانیم، چون افکار من و شوهرم زمین تا آسمان با هم فرق دارد. تازگیها شنیدهام که مادر شوهرم همراه جاریام دختر یکی از اعیانها را برای شوهرم دیدهاند و به محض اینکه مرا طلاق دهد، به خواستگاری او خواهند رفت و پس از جدایی من میمانم و یک بخت سیاه. به شوهرم گفتم تمامش کنیم. او هم از این
جار و جنجالها خسته شده است. هیچکس مقصر نیست و تنها ندانمکاری من و شوهرم، هر دوی ما را به اینجا رسانده است.
لیلا حسین زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: