جوان‌ها کار خودشان را می‌کنند، ما را قبول ندارند

55 سال پیش در روستای «کرد مهین» سراب به‌عنوان اولین فرزند خانواده متولد شدم، پدرو مادرم اسمم را گذاشتند رحیم. رحیم عبداللهی. بعدها دو برادر و سه خواهر هم آمدند و شدیم یک خانواده هشت نفره که هنوز مادرمان را داریم اما پدرمان را از دست دادیم. کاش او را هم داشتیم هنوز.
کد خبر: ۸۲۵۴۸۱

کودکی من مثل همه بچه‌های هم سن و سال روستایی در آن دهه و سال‌ها، پر بود از باغ و دشت و کوه، اصلا در قاب ذهن ما از کودکی فقط زمین‌های سرسبز، باغات زیبا، کوه، دشت و صحرا حک شده که تمامی ندارد. از کله صبح تا وقتی خورشید پشت کوه‌ها می‌رفت که بخوابد، بازی می‌کردیم و شیطانی. این‌طور نبود که مثل بچه‌های الان در دست و بال پدر و مادر باشیم، اصلا نمی‌فهمیدند ما کجا می‌رویم، چه می‌کنیم. خیالشان راحت بود که همین حوالی با هم هستیم و سرمان به کاری گرم است.

مدرسه ما در روستا یک اتاق بود که همه شاگردهای کلاس اول تا چهارم پیش هم می‌نشستند و معلم به همه درس می‌داد. به دو تا دیکته می‌گفت، به چهارتا ریاضی درس می‌داد، تکلیف دو تای دیگر را می‌دید، خلاصه هم معلم درمی‌ماند و هم ما که دانش‌آموز بودیم. با هر سختی بود درس خواندیم، این وسط دو ماه معلم داشتیم چهار ماه نداشتیم، یک سال مدرسه می‌رفتیم یک سال نمی‌رفتیم، از بس که امکانات نبود و معلم سخت به روستای ما می‌آمد.

برای کلاس پنجم، معلم نیامد روستای ما، چند نفری شدیم و رفتیم روستای همجوار که معلم داشتند، بعد از دو ماه برایمان معلم فرستادند و به هر ضرب و زوری بود سال را به پایان رساندیم، موقع امتحانات نهایی باید می‌رفتیم مرکز، یعنی سراب. اولین امتحان را با بچه‌های دیگر پای پیاده از روستا راه افتادیم و چقدر دویدیم تا حوزه امتحانی، اما وقتی رسیدیم گفتند امتحان تمام شده است. با لب و لوچه آویزان و ناراحت همه برگشتیم؛ درد اینجاست که پدر هیچ کداممان نگفت که بیایید ببریمتان تا سراب. قصه تلخی بود درس خواندن ما در آن دوران. درست بر خلاف الان که همه هوای درس و مدرسه بچه‌ها را دارند و به محض این‌که بچه‌ها لب تر کنند، همه چیز برایشان فراهم می‌شود. خیلی‌ها برای درس و مشق فرزندشان حتی خانه و زندگی و محل سکونت‌شان را تغییر می‌دهند و مهم‌ترین اولویت‌ درس خواندن بچه‌‌هاست. حالا خودتان مقایسه کنید با زمان ما.

شیطانی زیاد کردم، یک بار با سنگ زدم سر پسر همسایه‌مان را شکستم، صورتش غرق خون شد. آن‌قدر ترسیده بودم که رفتم خانه پدربزرگم و سه روز آنجا پنهان شدم، از پدر و مادرم می‌ترسیدم که دعوایم کنند، جرات نمی‌کردم برگردم خانه تا این‌که پدربزرگم دستم را گرفت و برد پیش همسایه‌مان برای معذرت خواهی و قضیه ختم به خیر شد.

کار پدرم کشاورزی بود و ما هم کمکش می‌کردیم، بهار که می‌شد دانه می‌کاشت و تابستان گندم، جو، لوبیا و علوفه برداشت می‌کردیم، به هر سختی و مشقتی بود روزگار را می‌گذراندیم و البته دلمان هم خوش بود. بچه بودیم و سختی برایمان معنی نداشت، نه فکری، نه خیالی، خودمان بودیم و کار در زمین کشاورزی و دوستان و بازی. خوش بودیم و دغدغه نداشتیم.

هجده ساله بودم که برای سربازی عازم تهران شدم، آن موقع دوست خوبی به اسم رحیم داشتم که او هم به جبهه عازم شد و بعد‌ها خبر آوردند که شهید شده. در تهران سرباز شهربانی بودم در خیابان شریعتی، 22 ماه خدمت کردم و بعد هم در یک کارگاه عروسک‌سازی مشغول به کار شدم. بعدا همین کار را برای خودم راه انداختم. یعنی یک جای کوچکی، برای خودم یک مغازه عروسک‌سازی راه انداختم؛ تا خیلی بعدها هم این کار را ادامه دادم، عروسک‌های پولیشی می‌ساختیم و می‌فرستادیم در بازار برای فروش. اوضاع بد نبود تا سال 82 که عروسک‌های چینی با کیفیت بهتر و قیمت ارزان‌تر وارد بازار شد و کم‌کم کار ما را از سکه انداخت آنقدر که مجبور شدم سال 85 به طور کلی کارم را رها کنم و بروم سر یک کار دیگر.

خوب چاره‌ای نداشتم، کلی جنس و بدهی مانده بود روی دستم و اگر می‌خواستم کارم را ادامه بدهم فقط ضرر بود. دوستی داشتم در راه‌آهن، به من گفت رحیم می‌آیی اینجا کار کنی؟ گفتم چرا که نه. رفتم و تلاش کردم کار را یاد بگیرم و خودم را با شرایط جدید سازگار کنم و الان در بخش بازدید، تعمیر و نگهداری لکوموتیوها کار می‌کنم، از 8 صبح آنجا هستم تا 6 بعد از ظهر. در آمد آنچنانی ندارد اما بهتر از بیکاری و ضرر و زیان است. خدا را شکر رئیس بخش ما انسان سالم و خوبی است، او شاید من را به اسم هم نشناسد اما من از او راضی‌ام.

عاشق دختر خاله‌ام شدم، بیست‌و‌پنج سالم بود، رفتم مادرم را از سراب آوردم برای خواستگاری، به من نه نگفتند. چون من را خوب می‌شناختند، این شد که کارها پیش رفت و عروسی کردیم. زن خیلی خوبی دارم. از همان روز اول ازدواج تا الان، با کم و زیاد من ساخته و همیشه همراهم بوده، بالاخره زندگی، سختی دارد اما کنار آمدیم و خوب و خوش زندگی کردیم. خدا یک سال بعد از ازدواجمان بابک را به ما داد و سال 73 هم دخترم را. خیلی دوستشان دارم، خیلی زیاد. دختر نعمت و برکت است، پسر هم از قدیم می‌گویند عصای دست است. هر دوشان مهری در قلب آدم می‌اندازند که بی‌حد و حساب است. پسرم درسش را تمام کرده و کار می‌کند و دخترم هم دانشجوست. هر چه در زندگی داریم برای آنهاست و چیزی برای خودمان نمی‌خواهیم.

سخت‌ترین دوره زندگی ام وقتی بود که مستاجر بودم، بدبختی و دردسر بود، پولم برای خانه خریدن به تهران نمی‌رسید، به همین دلیل جمع کردم و رفتم حوالی اسلامشهر سمت سلطان‌آباد خانه خریدم؛ باز هم خدا را شکر، صد هزار مرتبه شکر، حالا حداقل سقف بالای سرم برای خودم است و اختیارش را دارم.

این‌که می‌گویند قدیم بهتر بود و جدید بدتر، حرف ما میانسال‌هاست؛ جوان‌ها این را قبول ندارند، تجربه بزرگ‌تر را نمی‌پذیرند، به سواد خودشان کار دارند و براساس آن تصمیم می‌گیرند. ارزش‌ها عوض شده و جایش را چیزهای دیگری گرفته، نه می‌شود گفت غلط است و نه درست. البته باید تلاش کرد و به دنیای جوان‌ها نزدیک شد. از آنها نمی‌شود انتظار داشت که مثل قدیمی‌ها فکر کنند. ما باید تلاش کنیم و خودمان را به روز کنیم. من خودم این تلاش را می‌کنم. می‌خواهم به روز باشم و با شرایط جدید آشنا شوم. مثلا الان یک تبلت خریده‌ام که شب‌ها با آن به اینترنت وصل می‌شوم و سایت‌های خبری را می‌بینم و شعر می‌خوانم، شعرهای مولانا و شهریار که تبریزی و همزبان است یا شاعران دیگر. بالاخره بد هم نیست، آدم چیزهای جدید یاد بگیرد و با این وسایل آشنا شود.

آرزویم بچه‌هایم هستند؛ آرزوی من و زنم. دوست داریم این دو موفق و خوشبخت شوند، به هر آن‌چه که دوست دارند و برایشان خیر است برسند، یعنی آرزوی هر پدر و مادری برای فرزندانش همین است. مگر می‌شود غیر از این باشد؟

راوی: فهیمه سادات طباطبایی

درباره رحیم ...: نان حلال

من فکر می‌کنم‌ یا حتی یقین دارم آرزوی آقا رحیم، همان آرزویی که بین او و همسرش مشترک است، یعنی همان عاقبت‌بخیری و عافیت و موفقیت فرزندان‌شان، حتما و بی‌بروبرگرد برآورده می‌شود؛ مطمئنم هم پسرش و هم دخترش، سری از سرها در می‌آورند و درست همان‌طور که پدرشان دوست دارد، در زندگی‌شان به آن بالا بالاها می‌رسند. یک دلیل ساده هم برای حرفم دارم؛ «نان حلال». به نظرم نان کارگری، حلال‌ترین نان عالم است و وقتی این حلال‌ترین نان عالم، موتیف تکرارشونده زندگی یک آدم باشد، از آن قدیم قدیم‌ها تا همین امروز، حتما خدا یک گوشه چشم به او دارد. هم خیلی زیرپوستی هوای خودش را دارد، هم حواسش هست که جگرگوشه‌هایش به هر آن کجایی که او دوست داشته برسد و نتوانسته، برسند و عصای دستش شوند در روزهای پیری و سالخوردگی. مگر معنای «ان مع العسر یسری» غیر از این است؟

آقا رحیم یک روایت خطی، ساده و کم‌فراز و نشیب از زندگی‌اش به‌دست‌داده؛ در روایتش نه بر فرازهای زندگی غره شده و نه فرودهایش را برجسته کرده است.

این ویژگی توکل‌کنندگان به خداست، همان‌ها که سرد و گرم ‌کشیدگان روزگارند. نه اخم و تخم‌های زندگی را جدی می‌گیرند، نه با لبخندهایش دلخوش می‌شوند، اما من می‌خواهم بگویم که این سادگی روایت و استغنای رشک‌برانگیز آقا رحیم باعث نشود که فکر کنید همه چیز آرام و او خیلی خوشحال است. او به روی خودش نمی‌آورد، اما من که سال‌ها در نزدیکی محل سکونت او زندگی کرده‌ام، می‌دانم که رفت و آمد هر روزه به تهران، از آن مسافت، ممکن است اندازه یک روز کاری معمولی از آدم انرژی بگیرد. حالا دشواری کار و درآمد نه چندان زیاد و... بماند.

راستش را بخواهید، در دوره و زمانه پول‌های بادآورده و سفره‌های شبهه‌ناک و آدم‌های بی‌صبر و حوصله، بودن آدم‌هایی مثل آقا رحیم مایه دلگرمی‌ است. هر چند که زندگی، روز به روز، بیشتر به آنها سخت بگیرد و مسئولان کمتر قدرشان را بدانند.

عباس رضایی ثمرین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها