در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز دوستانش با هم تصمیمی گرفتند. آنها با هم قرارگذاشتند که به بنفشه بگویند چقدر زشت شده است و مرتب آن را تکرار کنند. خلاصه، همه آنها با هم دست به یکی کردند و تا بنفشه را دیدند گفتند: «وای، بنفشه! تو چرا این شکلی شدی؟ چقدر زشت شدی. بچهها بنفشه را ببینید. زشتترین دختر شده است.»
بنفشه که از حرف آنها تعجب کرده بود خواست صورتش را در آینه ببیند. یکی از بچهها آینهای به او داد که کمی برجستگی و فرورفتگی داشت. وقتی بنفشه قیافه خودش را در آینه دید احساس کرد صورتش کج و معوج شده و دیگر از آن زیبایی خبری نبود. بنفشه آینه را کناری گذاشت و شروع کرد به گریه کردن.
بچهها به او دلداری میدادند. اما بنفشه آرام نمیگرفت و گفت: «دیگر هیچکس من را دوست ندارد چون زشت شدهام.» یکی از دوستانش جواب داد: «بنفشه جان! ما همه تو را دوست داریم، اگر اخلاقت خوب باشد از نظر همه خوشگل هستی، تو نباید انقدر به ظاهر فکرکنی و درعوض باید سعی کنی دختری مهربان باشی. ما تو را به دلیل خوبی هایت دوست داریم، نه زیباییات.» و یکی دیگر از دوستانش گفت: «با خودت تصمیم بگیر که دیگر از این به بعد اخلاقت را خوب میکنی و پز خوشگلی ات را به دیگران نمیدهی. شاید دوباره زیباییات به تو برگردد.»
بنفشه آن روز چندساعت روی کارهای خودش فکرکرد و تصمیم گرفت از این به بعد دست از ظاهربینی و تعریف از خود بردارد. عصر آن روز، دوستانش آینهای سالم به او دادند. بنفشه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، چون به همان بنفشه سابق تبدیل شده بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: