ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

سوم راهنمایی بودم، می‌دانستم قرار است روزنامه‌نگار بشوم، از همان روزنامه‌نگاران جوان و پرجنب و جوشی که صفحات سینما و ورزش مجله سروش جوان را می‌نوشتند و کمیک‌استریپ‌های جذاب و مینی‌مال‌های خواندنی طراحی می‌کردند، در گزارش‌های اجتماعی‌شان همیشه یک عنصر هیجان‌انگیز غوغا می‌کرد و صفحه علمی‌شان معرفی آخرین دستاورد دانش‌آموزان المپیادی بود که به زبان ساده نوشته شده و عاری از فرمول و راز موفقیت و شبی چند ساعت درس خواندی و چطور شد که نفر اول شدی و در آینده می‌خواهی چه کاره شوی بود.
کد خبر: ۸۲۳۷۱۴

پنجشنبه‌ها زودتر از خواب بیدار می‌شدم و خودم را می‌رساندم به کیوسک روزنامه‌فروشی نزدیک مدرسه اولین نسخه شماره جدید را همیشه من می‌خریدم، تا خود مدرسه مجله را تند تند ورق می‌زدم و نگاهی از سر لذت به صفحات می‌انداختم، سر صف از صفحه «بسم‌الله» که با سبک جدید و خطوط اختراعی نوشته می‌شد، رمزگشایی می‌کردم و صفحه فهرست‌ها را به‌دقت رصد می‌کردم، اسم همه نویسنده‌ها به علاوه صفحاتشان را حفظ بودم و سبک نوشتاری هر کدامشان را می‌دانستم، سر کلاس که بچه‌ها هنوز در قیلوله خواب اول صبح بودند و با خمیازه‌های مکرر و مالیدن چشم‌های نشسته، تمرین‌های عربی را حل می‌کردند، صفحه یادداشت‌ها را تمام می‌کردم، وسط فعالیت‌های گروهی پاراگراف، پاراگراف آخرین اخبار اجتماعی، فرهنگی، هنری و سیاسی صفحات ویژه را می‌خواندم و خلاصه تا زنگ سوم یعنی زنگ پرورشی نصف مجله را تمام می‌کردم.

چقدر معلم‌ها در حال خواندن مجله و کتاب‌های داستان زیر نیمکت مچم را گرفته باشند بس است؟ چند نمره بابت بی‌دقتی از من کم شده باشد، کافی است؟ چند بار پشت دفتر مدیر برای این بی‌مبالاتی و بی‌ادبی به ساحت کلاس ایستاده باشم چه؟ به اندازه پشیزی هم برایم مهم نبود. می‌دانستم که قرار است روزنامه‌نگار شوم. همین کافی بود.

سال 84 بود، کنکور دادم، دو تا انتخاب بیشتر نداشتم؛ علوم ارتباطات با شاخه روزنامه‌نگاری و ادبیات فارسی، اولی را قبول شدم و رسما به خواسته‌ام رسیدم. حالا قله را بهتر می‌دیدم. آن بالا بعد از گذر از پیچ‌های سنگین من روزنامه‌نگار می‌شدم.

ترم دوم بودم که آگهی جذب خبرنگار در خبرگزاری وابسته به دانشگاهمان را روی هوا زدم؛ عصر همان روز دختری پرجنب و جوش جلوی میز سر دبیر روی صندلی چرمی نشسته بود و تندتند و بی‌وقفه از توانایی‌های بالقوه‌اش در خبرنگاری حرف می‌زد و با دست‌هایش روی هوا نقشه خواسته‌هایش را نشان می‌داد. آخر حرف‌هایش سردبیر موسپید لبخندی زد و معرفی‌اش کرد به دبیر اجتماعی. من، فهیمه، خبرنگار اجتماعی شدم و آموزش و پرورش قلمرو خبررسانی‌ام شد.

چند ماه اول کاملا گیج می‌زدم، در هر برنامه با ربط و بی‌ربط خبری شرکت می‌کردم و در یک گوشه‌ای فقط به خبرنگارهای با سابقه حوزه نگاه می‌کردم؛ به سوالاتشان، به نحوه پرسش‌شان، به سبک تندنویسی‌شان، به تماس گرفتن با خبرگزاری و خبر خواندنشان، به سرعت و دقتشان، به ضبط صوت‌های بزرگشان؛ من فقط و فقط به آنها توجه می‌کردم و سعی داشتم از آنها فوت کوزه‌گری را یاد بگیرم. عصرها در تحریریه صفحات روزنامه‌ها را ورق می‌زدم و خبر خبرگزاری‌ها را رصد می‌کردم تا بیشتر بدانم و بفهمم.

کمتر از یک سال بعد دوستی من را به دبیر اجتماعی خبرگزاری بزرگ‌تر و مهم‌تری معرفی کرد، خودم را هنوز باور نداشتم، اما با اصرار او رفتم و فهمیدم اگر چه کار خیلی سخت است و حرفه‌ای‌تر، اما من از پس آن برمی‌آیم. یک پایم در دانشگاه بود و آن دیگری در خبرگزاری، 6 صبح از خانه می‌آمدم بیرون و 10 شب برمی‌گشتم خانه. اصرار داشتم در هشت ترم درسم تمام شود و در همه کلاس‌هایم شرکت کنم و از طرفی بهترین خبرها و گزارش‌ها را برای رسانه‌ام بنویسم. نتیجه کار دختری 19 ساله بود که دوستانش کتاب‌های درسی‌اش بودند و عشقش گزارش، گفت‌وگو، خبر و خبر و خبر.

خبربچه شر و شیطان روزنامه‌نگاری است، آرام و قرار ندارد، وقت نمی‌شناسد، فهمی از زمان و مکان ندارد، دائم در حال جنب و جوش است، کودک بیش‌فعالی را می‌ماند که در طول روز ساعت‌ها بی‌وقفه می‌دود و نفس کم نمی‌آورد. روزنامه‌نگار همیشه در بند اخبار است همچون مادری در بند کودکی.

پنج سال هر یکشنبه تا 10 شب به عنوان خبرنگار شیفت گروه در تحریریه می‌ماندم تا وقتی که خبر آرام گرفت و خوب خوابش برد به خانه برگردم، اما اغلب اوقات تا چراغ تحریریه را خاموش می‌کردم و در را رویش می‌بستم، شبیخون می‌زد و غافلگیرم می‌کرد.

یک شب سرد زمستانی از معاون خبرمان خداحافظی و بدن خسته‌ام را روی صندلی عقب آژانس رها کردم، روی پنجره بخار گرفته داشتم نقش رویاهایم را حک می‌کردم که موبایلم شروع کرد به زنگ زدن، معاون خبر بود. «طباطبایی برگرد، هواپیمای مسافربری در ارومیه سقوط کرده، خودت را برسان» واقعیت را بگویم، اولش خیلی ناراحت شدم، نه برای این که باید برگردم برای اتفاق بدی که افتاده بود، اما بعدش قند توی دلم آب شد، پله‌های خبرگزاری را دو تا یکی بالا می‌رفتم، یک هیجان خبری دیگر سکوت شب سرد زمستانی را در تحریریه ما شکست، تازه‌ترین خبرها را در کوتاه‌ترین زمان ممکن از مسئولان ستاد بحران و اورژانس و هواپیمایی گرفتیم و روی تلکس قرار می‌دادیم، گوشی‌های تلفن‌ بغل گوشمان با اضطراب و استرس آخرین خبرها را رمزگشایی می‌کرد و صدای بی‌امان کیبوردها خواب را از سرمان ربوده بود. 3 نیمه‌شب کودک تازه متولد شده آرام گرفت و ما رفتیم؛ فردا 9صبح در نشست خبری معاون وزیر داشتم پرسش‌هایم را می‌پرسیدم.

روزنامه‌نگاری جزئی از یک زندگی روتین نیست، ما در هیچ ساعتی از روز متعلق به خودمان نیستیم، مانند آب رودی می‌مانیم که ثانیه بعد و دقایقی دیگر در نقطه تازه و بی‌نظیری قرار گرفته‌ایم که باید از آن اثری نو خلق کنیم، ذهن سیالمان روی دور تند است. در مواجهه با هر عنصر جاری و زنده‌ای، ناخودآگاهمان یک سوژه جذاب و خواندنی طراحی کرده و مولکول‌های آن را تجزیه و تحلیل می‌کند. آرام نداریم، بی‌قراریم، اضطراب و استرس سایه مشترک همه ما روزنامه‌نگاران است.

پنج سال پیش بود شاید، گفت‌وگوی چالشی و البته اختصاصی با وزیر آموزش و پرورش داشتم، تنظیم‌ محتوایش دو روز از من وقت گرفت، حاوی نکات مهمی برای معلمان حق‌التدریس بود، بالای چهار بمب خبری در گفت‌وگو عنوان شد که هر کدام توانایی موج‌سازی تا دو سه هفته را داشتند، ساعت 11 شب ویرایش نهایی آن تمام شد، پشت مانیتور خانه خوابم برد، پدرم من را تا رختخواب کشان‌کشان برده بود، نزدیکی‌های صبح با تکان‌های او از خواب بیدار شدم، می‌گفت دائم در خواب داری تیتر می‌زنی، پاشو یک لیوان آب بخور دختر جان. چراغ را روشن کردم، چهار تیتر را در حاشیه روزنامه‌ای که کنار تختم افتاده بود، نوشتم. یک لیوان آب خوردم و دوباره خوابیدم.

اولین بار که اسمم را بالای یک مطلب روی صفحه روزنامه دیدم، هنوز یادم هست، صبح یک روز بهاری بود، دو صفحه از روزنامه از آن گزارش من بود از مدرسه‌ای تاریخی که داشت تبدیل به پاساژ می‌شد، پیگیری‌های سر بزنگاه ما روزنامه‌نگاران مانع این اتفاق شوم شد، ما توانستیم یک اثر معماری را از خطر تخریب نجات دهیم، اولین گزارش روزنامه‌ای‌ام به سرانجام خوبی رسیده بود، حس غرور اشک شده بود و از چشمانم می‌بارید، چند روز بعد مدیر و معلمان مدرسه شگفت‌زده‌ام کرده و در صف دانش‌آموزان از من تقدیر کردند. مزه تکرارنشدنی آن حس هنوز خون در گونه‌هایم می‌دواند.

هیچ وقت از کارم خسته نشدم، هیچ زمانی در طول این 9 سال تصمیم نگرفتم شغل دیگری را جایگزین آن کنم، حتی وقتی بابت یک گفت‌وگوی چندین صفحه‌ای حق‌التحریرهای پایین دریافت کرده یا حتی پولی نگرفته‌ام یا روز جمعه‌ای که از صبح تا عصر پشت لپ‌تاپ‌ام لغت‌ها را برای نوشتن یک گزارش خوب بالا و پایین کردم و چای‌ام را سرد نوشیدم یا زمانی که مادرم اخم‌هایش در شرکت نکردن من در یک مهمانی در هم می‌رود و حتی وقتی که دو روز قبل از عقدم در آن بحبوحه تدارکات و خرید و برو و بیا، دنبال نگارش سلفی خوب و جذاب برای همین صفحه بودم تا شما بخوانید و لذت ببرید. من حتی همسرم را روزنامه‌نگار انتخاب کردم تا با هم به کارمان عشق بورزیم.

فهیمه‌سادات طباطبایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها