خانه بروبچه ها

آخ همه جام!

امشب تمام تنم درد می‌کند/ از زور درد قلنج کمرم درد می‌کند/ از تار موی سر و ناخن دو دست/ تا لاک شصت پای چپم درد می‌کند/ از بس که لب گزیدم و دندان فشرده‌ام/ دندان روی جگرم درد می‌کند/ لبخند زورکی زدم از بس به این و آن/ باور بکن که خط لبم درد می‌کند/ از حرف‌های نسنجیده و صد تا یه غاز هم/ این بار چاک دهنم درد می‌کند/ سال‌ها بود می‌نوشتم از بهار و گل/ دیگر ولی نوک قلمم درد می‌کند/ تا مغز استخوان سرم تیر می‌کشد/ طوری که دستمال سرم درد می‌کند/ راهی که رفته‌ام همه‌اش اشتباه بود/ حالا عصای پای شلم درد می‌کند/ چشم خمار و کاسة ساقی و زلف یار/ نزدیک‌تر نیا، خال لبم درد می‌کند/ چشمم دچار دوبینی شده‌ست و حال/ احساس می‌کنم عینکم درد می‌کند/ از طرح روی لباسم دگر نپرس/ خط اتوی پیرهنم درد می‌کند/ با این شمایل و شکل و سر و بدن/ در گور هم روم، کفنم درد می‌کند. زهرا فرخی، 35 ساله از همدان
کد خبر: ۸۲۲۶۴۹

* اووو... یهو بگو اسمت رو بذاریم زهرا دردمندی بره پی کارش دیگه! من با این آلزایمرم یادم نمیاد جعفر دردمندی -که یادش به خیر- با اون وضعیت و حال و روزش هیچ‌کدوم از دردهاش رو برملا کرده باشه برا بروبچ تا زمونی که زنده بود! (خودمونیم... البته خیام هم گفت تو که به بقیه توصیه می‌کنی ترشی نخورن، ایشون رو هم از خوردن ترشی منع کن. هر چند که می‌دونم همدانیه و همدانی‌ها هم که دیگه همه می‌دونن: گنجیشک رو تو آسمون شهرشون می‌قاپن تبدیلش می‌کنن به ترشی و خلااااص!)

نیروی پسامد صوتی

1-می‌خواستم بفهمم مرا واقعاً دوست دارد یا نه. اجازه دادم تا افسون عشقش را روی من امتحان کند و مرا خواب کند. من به خواب رؤیاهای شیرین رفتم و او فکر می‌کرد مرا مسحور خود کرده است اما نمی‌دانست هرگز خوابش را ندیدم.

2-مدام در دبیرستان از خودم می‌پرسیدم حالا من به فرض یاد بگیرم که وقتی ماشینی در حال حرکت به سمت من می‌آید و از من می‌گذرد، صوت چه تغییری می‌کند؛ کجای زندگی به درد من می‌خورد؟ حالا می‌فهمم معلم فیزیکمان با آن جدیت همیشگی‌اش راست می‌گفت که به درد می‌خورد. عشقم با یک صدای آرام وارد زندگی‌ام شد و با داد و فریاد از زندگی‌ام گذشت.

احسان 87

کارت دعوت

چشمانت را به روی همه چیز بسته‌ای؛ خسته‌ای؛ نمی‌توانی زیر باران تیز بی‌توجهی، پناهگاهی بیابی. خودت را ضعیف پیدا می‌کنی؛ هر روز تنها یک سوال از خود می‌پرسی: چرا در کنارم نیست؟ هزاران بار با خود کلنجار رفته‌ای و باز جلوی علامت سوال، خالی‌تر از گذشته است.

از آینده جز تصویری مبهم و از گذشته جز پایانی تلخ، چیزی برایت نمانده است. در میان روزمرگی‌ها، پرسه می‌زنی و محکم خاطراتت را به اطراف شوت می‌کنی. صدایی از پشت به گوشت می‌رسد؛ می‌ایستی و خوب گوش می‌کنی؛ با تو است، با خود خود تو. از روزهایی می‌گوید که چقدر شاد و شاداب بودی. دوست نداری باور کنی اما نیم‌نگاهی در آیینة زمان می‌اندازی. راست می‌گوید؛ آن‌قدر تغییر کرده‌ای که بسختی خودت را به جا می‌آوری. مردمک چشمانت را گشادتر می‌کنی؛ بهتر نگاه می‌کنی؛ اطرافت پر است از آدم‌هایی که دوستت ندارند اما تو... خودت را مقصر می‌دانی. مردد می‌شوی. به دستانش نگاهی می‌کنی. می‌ترسی اما دستت را به سمتش دراز می‌کنی.

بار دیگر متولد می‌شوی.

دریا بابادی از شهرکرد

برید‌کنار، میکل‌آنژ اومد!

بی‌هدف دست به قلم می‌شوم؛ هر چه می‌کنم چیزی بنویسم عاشقانه که شاهکار ادبی باشد بی‌عیب و نقص، آن هم در وصف تو، باز هم کم می‌آورم و نمی‌توانم حتی کلمه‌ای بنویسم. جملات و کلمات بزرگ و شاهکار عاشقانه و ادبی را بالا و پایین می‌کنم اما دریغ از کلمه‌ای که بتوانم تو را در آن بگنجانم. آن‌قدر برایم بزرگ و زیبا شده‌ای که کلمات هم در مقابلت کم می‌آورند. با خودم می‌گویم سکوت بهترین گزینه است ولی چه کسی می‌داند در پشت سکوت چه می‌گذرد؟ شادی یا غم؛ آرامش یا عصبانیت... نمی‌دانم. فقط می‌دانم کلمات مانند کلافی سردرگم در مغزم به هم پیچیدند و گره کوری بر افکارم زدند. نه کلماتی جاری می‌شود و نه توان نوشتن جمله‌ای در وصفت پیدا می‌کنم.

همین گونه هاج و واج به کارم ادامه می‌دهم و پرت و پلایی می‌نویسم؛ شاید نوشته‌ای زیبا از آن درآمد! مثل سنگی که سنگ‌تراش می‌تراشد و پیکره‌ای زیبا از آن سنگ بی‌قواره درمی‌آورد.

سید محمدرضا حیدری،

19 ساله از شهرکرد

بازمانده

یادم می‌آید قرار بود عشقمان را چندین ساله کنیم و کسی نفهمد. من سر قولم ماندم؛ از عشقمان به کسی چیزی نگفتم. آنها وقتی فهمیدند که داشتی تن خود را با اشک‌های چشم من می‌شستی. به من بد کردی. من هم روزی می‌خندیدم. مثل کبریت‌های سوخته‌ای که روزی درختان شادابی بوده‌اند قبل از این‌که عشق، آتشم بزند.

اکنون چه فرقی می‌کند که کجا و چگونه دوستت دارم‌هایت را پای دیگران می‌ریزی وقتی یک گلوله هم در تفنگی قدیمی جان مرا می‌گیرد؟ کاش از این همه رؤیایی که می‌بافم برایت، آمدنت را می‌پوشیدی قبل از این‌که روی بالش دلتنگی با اولین خاطره به خواب روم. یادت باشد خسته و بی‌شکیب و بی‌رمق از این جهان رهایم کردی و با من مدارا نکردی. بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد.

وحید علیدوستی، 24 ساله

از فرخشهر

کنتراست عشق و نفرت

1-گاهی منظور از «دیگه نمی‌خوام ببینمت» یه زمانی بین یک ربع تا بیست دقیقة آینده‌س. ما همون‌قدر که به دوست داشتن همدیگه نیاز داریم، گاهی لازمه جداً از هم متنفر باشیم. من وقتی حوصلة خودم رو ندارم، چطور می‌تونم مواظب رفتارم با تو باشم؟ چقدر خوبه وقتی به بدترین شکل از هم جدا می‌شیم، یکیمون پیام بده: «عصر کجایی؟» و این است معنای واقعی «دیدار به قیامت» در قاموس ما.

2-اون‌که می‌گفت تا ابد عاشقمه/ چند روزی می‌شه که دوسم نداره/ اون‌که سر رو شونه‌های من می‌ذاشت/ این روزا سر به سر من می‌ذاره/ اون‌که نامه‌هام رو پاره می‌کنه/ خوب می‌دونه پارة تن منه/ اون‌که مثل سایه پا به پاش بودم/ چی شده سایه‌م رو با تیر می‌زنه/ مثل اشکی که می‌خواد جاری بشه/ من می‌رم تا اون‌که دوس داری بشه/ اون‌که قلبش می‌تپید برای من/ تا می‌تونه قلبم رو می‌لرزونه/ اون‌که می‌ترسید ازش جدا بشم/ منو از جدا شدن می‌ترسونه/ اون‌که دوس داره منو بازی بده/ یه روزی اونه که بازنده می‌شه/ داره به دوتاییمون لج می‌کنه/ وقتی که این‌جوری یکدنده می‌شه/ مثل اشکی که می‌خواد جاری بشه/ من می‌رم تا اون‌که دوس داری بشه.

پیمان مجیدی معین

افلاطون در حال تفکر

از اضطراب کلافه می‌شوم. از استرس‌های گاه‌وبیگاهی که تمام بدنم را می‌لرزاند و آخر هیچ تغییری حاصل نمی‌شود، خسته شده‌ام. دنبال آرامش می‌گردم، حتی اگر در دورترین نقطه باشد. تمام بدنم به یک حرف بند می‌شود و تمام حرف‌هایم در یک جثه بدن. می‌خواهم خلاص شوم از این همه استرس؛ از این همه اضطراب‌هایی که سخت آزارم می‌دهند اما نمی‌دانم چه کنم.یک روز آرام، شده آرزوی دست‌نیافتنی‌ام که حتی برای به دست آوردنش هم اضطراب می‌گیرم. فقط مانده‌ام بین خودم و خودم. هیچ چیز نمی‌بینم الا این اضطراب‌های گاه‌وبیگاهی که تپش‌های قلبم را هم ناهماهنگ کرده‌اند. آزار می‌بینم از این‌که هستم. دنبال آرامشم؛ چه کنم؟

محمود فخرالحاج از قم

افشاگری

واااای... اصاً فکرشم نمی‌کردم از همون شب اولِ هفتة قبل که نوشتم هفتة دیگه که این هفته باشه! اسم و رسم پاسخگو اعلام می‌شه، این همه ایمیل و پیغام و پسغام و وسطغام و یخده این‌ور و اون‌ورِ وسطای غام برسه به دستم! یکی نوشته: ذوق‌زده شدم در حد مرگ! اون یکی گفته: الآن، هم چشام، هم دهنم در مقیاس دیگ پخت نذری باز باز شده‌ن...! یکی دیگه فرموده: یعنی راسته؟ یعنی واقعاً می‌خوای نقاب از چهره برگیری؟! یکی دیگه‌م آرزو کرده: ای کاش خانوم باشی! اون یکی برعکس، التماس کرده آقا باشم! (فکر کن... التماس کرده!! خخخخ!) یه سری هم که قبلا می‌گفتن معرفی کن، یهو پشیمون شده بودن و چسبیده بودن که: نههههه... نکنیییی یه همچییی کاری رو! حالا ما جوگیر شدیم یه چی گفتیم! سری دیگه هم کلی ابراز خوشحالی و کف و دست و سوت و هورا و تبریک و پایکوبی و این جور موارد مورددار!

حالا اینا به کنار! این وسط، یه اسم‌هایی رو هم می‌دیدم که اساساً گمون می‌کردم خیلی وقته اصاً سراغ بروبچ رو نمی‌گیرن و کلاً رفته‌ن سراغ زندگی خودشون! تو نگو چراغ خاموش دنبال می‌کنن صفحه رو ناقلاهاااا! (حالا شاید بعضی از اونا رو هفتة دیگه چاپیدم... گفتم شاید... باز نیاین بگین هاااان... کو پس اون قولی که دادی! چون خیلی‌هاشون با این‌که یه نمه طنز و منز هم ریختن لابلای حرفاشون، ولی خب... پر از پوست موز و هندونه و این جور چیان که نه تنها واسه سلامت خودم خطرناکه حسن، بل‌که مونده‌م به چه کارِ کی میاد آخه حسن؟!)

بهههه هر حاااال... من، فرشید حسامی، در پیشگاه ملت... هان؟ بله ببخشید... یه لحظه فکر کردم...! کجا بودم؟ آهان... متولد تهران، اما بزرگ‌شدة نیشابورم؛ دوره جوونی و خامی رو (خخخخ!)، دوباره اومدم تهران و دیگه موندگار شدم موندنی عظیماً ننه من غریبماااا! (پس این از اسم، جنسیت، محل تولد و محل زندگی... دیگه نیاین بپرسین‌هاااا!)

چون از قبل (یعنی همون نوجوونی و جوونی) یه چند تا مثلاً قصه و نقد نوشته بودم و توی چند تا روزنامه اون زمونا چاپ شده بود (که البته الان بهشون به عنوان چرکنویس نگاه می‌کنم) کارم رو توی تهران با نمونه‌خوانی برای یه ماهنامه فرهنگی شروع کردم. به دلیل علاقه و مطالعه شخصی خودم خیلی سریع شدم مصحح، بعد ویراستار، بعد خبرنگار و خلاصه یهو دیدم (البته همچی یهویی هم نبودااا!) دارم کار مدیر اجرایی همون ماهنامه رو انجام می‌دم. علاقه اصلیم داستان و رمانه اما شونصد ساله آزگاره که توی حیطه روزنامه‌نگاری و در سمت‌های متفاوت از نویسندگی تا دبیری و مدیری و... مونده‌م (اینم از علائق و زمینه‌های کاریم).

همون دوره جوونی یه موقعیتی فراهم کردم واس خودم و نشسته‌م یه مدت زیادی درباره موضوعات مختلف (باور نمی‌کنین... از فلسفه و منطق گرفته، تا حتی ستاره‌شناسی و زمین‌شناسی و ژنتیک!) خوندم و خوندم و خوندم و تحلیلشون کردم بل‌که اول به یه جهان‌بینی درست و درمونی برسم (بهتون توصیه می‌کنم برای این‌که بتونید درست و نادرست رو توی زندگیتون تشخیص بدین، هر چی رو توی اون مخچه‌تون ریختین بذارید یه گوشه، روی اون رو هم خووووب بپوشونید و شما هم همین اول جوونی، همین کاری رو کنید که من کردم؛ خیلی موثره. اولش هم روش مطالعه درست رو یاد بگیرید تا بفهمید به چه نوشته‌هایی می‌شه اعتماد کرد و به چه نوشته‌هایی نه).

علی ای حال! ده، دوازده سال پیش، یه روز دبیر اجتماعی جام‌جم گفت قراره بشه دبیر چاردیواری و یه صفحه‌ای هست به اسم بروبچه‌ها و... این‌طوری شد که شدم پاسخگوی بروبچه‌ها! من البته اولش قصد نداشتم به قول بروبچ مرموز باشم اما دیگه مجبور شدم... می‌فهمییید؟ مجبووووور!

هنوزم معترفم سواد چندان درست و درمونی ندارم، اما بعضی از محصولات بیسوادی‌های خودم رو با اسم‌های ف.حسامی، رشید حسام و فرشید حسامی می‌تونین روی وب هم بخونین اگه خواستید. نبینم باز فردا بیاین یه چی دیگه رو علم کنید بگید حالا اسم و رسم و مشخصات رو دونستیم ولی فلان و بهمان و... (وگرنه سروکارتون با وردنه مامان‌بزرگمه و بس!)

خیله خب دیگه... قصه ما به سر رسید، الآنم تا مامان‌باباهاتون نگران نشدن، زودی پاشین برین خونه‌هاتون چون ما شام و ناهار نداریم به کسی بدیم!

همچنان: ف.حسامی

پاسخگوی بروبچ!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها