مدرسه بی نام و نشان کوچه مرحمتی

غصه تنها چیزی است که خوردنش آدم را چاق نمی کند. بچه ها همه لاغر بودند، اما اگر غصه سیر هم می کرد، آن وقت بچه ها همه سیر می شدند و لازم نبود شیشه ماشین پاک کنند، گل بفروشند، وزن غریبه ها را روی ترازو بخوانند، واکسی شوند یا گدایی کنند.
کد خبر: ۸۱۱۹۶

شاید اگر گذرم به حوالی پاسگاه نعمت آباد سابق یا به قول محلی ها «عبدل » نیفتاده بود، یا خانه های سیمانی کدر و درهم فرورفته کوچک را در راه ندیده بودم و فقط فهرست حضور و غیابشان را می خواندم ، خیال می کردم سارا و شکیبا، سونیا و نازی یا امیر و ارژنگ همه بچه های بالا شهری اند.
در عبدل سهم بچه ها از خوشبختی اسم های شیک و دهان پرکن بود. مدرسه اما اسم نداشت. تابلویی روی سردرش نزده بودند و به همین خاطر تاریکی راهروی نمور با کاشی های کوچک سفید و پیرزنی افغانی که چمباتمه زده بود روی زمین و زمزمه می کرد در بدو ورود، مرا به شک انداخته بود که شاید آنجا حمام عمومی باشد و دختری که دست مرا پی خودش می کشید به هوای شیطنتی کودکانه اصرار دارد باور کنم راهروی تاریک و پرهمهمه به مدرسه می رسد.
بعدتر فهمیدم مدرسه از پشت در زنگ زده و کرم رنگ شروع شده بود چون راهرو در واقع کلاس اول بود که هر روز چند ده بچه آنجا زیرنور لامپی کم نور می نشستند و الفبا می نوشتند. دختر دستم را هنوز پی خودش می کشید.
«اسمت چیه؛» اسمش «شبانه» بود، ولی روی همه صفحه های دفتر مشقش یک دندانه کم داشت. مدرسه خانه ای قدیمی بود با سه اتاق و یک راهرو که هیچکدام از اتاقها قفل نداشت با 200دانش آموز افغانی و ایرانی که هر کدام روزی 2ساعت سرکلاس می آمدند و بعد می رفتند پی کار.
کلاس اول گوشه راهرو بود، جایی در باریکی راهرو، دیوار پس رفته بود و در چهار گوش کوچکی نیمکت های کهنه و شکسته پشت سر هم چیده شده بودند. بچه ها روی نیمکت ها ایستاده بودند.
از نیمکتی به نیمکت دیگر می پریدند، دست می زدند و شعر می خواندند. «معلم کلاس اول فعلا نداریم.» یکی از اعضای NGO گفت : نهضت سوادآموزی قرار بوده است همکاری کند، اما وقتی معلوم شده 60درصد بچه ها افغانی اند و 40درصد کودکان کار ایرانی ، قبول نکرده است. سایه سیاه یکی از بچه ها روی دیوار کلاس اول ، زیر نور چرک چراغ ، دور خودش می چرخید و می خواند.

هانیه کفش نداشت
در عبدل هیچ افغانی احساس غربت نمی کند چون اغلب نعمت آبادنشین ها، چشمهای کشیده و پوست مهتابی دارند و به دری یا اردو با هم گپ می زنند.
وقتی زمزمه بازگشت افغان ها امسال هم برای چندمین بار بیگانه های خرابه نشین را دل نگران کرد، قرار شد مدارس ایران نام نویسی از دانش آموزان افغانی را متوقف کنند تا به این ترتیب خانواده های افغانی به ترک کشور ترغیب شوند، اما بخشنامه ای که در 25 شهریور ماه سال 84به آموزش و پرورش منطقه 19ابلاغ شد، مدیران و مسوولان منطقه را مجبور کرد مثل سالهای گذشته، مهاجران مهمان را بپذیرند.
ثبت نام از کودکان افغانی در منطقه 19، خانواده های افغان را بیش از پیش به نعمت آباد کشاند و به این ترتیب تعادل معیشتی و اسکان در این ناحیه به هم خورد؛ اما با تکمیل شدن ظرفیت مدارس دولتی، افغان ها باز هم پشت درهای بسته مدارس صف کشیدند و اگر خانه سه اتاقی قدیمی در کوچه مرحمتی نبود، لابد بی مدرسه می ماندند.
میربهاری ، رئیس تشکل مردمی حمایت از کودکان کار و خیابان می گفت: «بچه ها اگر کارت تردد داشته باشند در مدارس دولتی ثبت نام می شوند، اما مگر چند افغانی کارت تردد دارند؛» هر مدرسه ای یک نقشه جغرافی دارد. جای نقشه جغرافی روی دیوارهای تاول زده مدرسه بی اسم کوچه مرحمتی خالی بود. اما همه پسرها و دخترهای افغان می دانستند مرز یعنی چه.
مرز یک خط باریک نقطه چین است بین دو کشور که وقتی آواره باشی می توانی بدون کارت تردد، پایت را از یک طرف آن بگذاری طرف دیگر و به قول خودشان «قاچاقی» به کشور همسایه بیایی. این جور وقتها افغان ها کارت تردد ندارند. بچه ها هم بی شناسنامه می مانند. شناسنامه اصلا لازم نیست.
چون مشخصات بچه ها چندان با هم فرق ندارد. اسم؛ اسمشان را یادشان نمی رود. فامیل؛ فامیلی شان چه اهمیتی دارد؛ سال تولد؛ سال تولدشان را کسی نمی داند. روزش هم مهم نیست.
چه فرقی می کند بهار بوده است یا پاییز. محل تولد؛ یکی از خانه های عشیره ای عبدل یا زیر سقف نایلونی یک چهار دیواری نیمه کاره کنار برجی در حال ساخت. می ماند کسب و کار آینده که شاید داشتن شناسنامه در آن دخیل شود. آینده اما پیداست.
قرار نیست بچه ها بیشتر از کارگر شوند. «مشکل فقط نداشتن کارت تردد نیست. بعضی ها کارت تردد دارند اما جرات تمدید کردن ندارند. خیال می کنند قضیه تمدید، نقشه است که دستگیرشان کنند و برشان گردانند افغانستان.»
هانیه 6ساله بود. خم شد. گردن باریکش را از شکستگی شیشه در دفتر رد کرد. تیغه تیز شیشه مماس شد با رگ آبی زیر پوست مهتابی گردنش. چشم گرداند توی اتاق. گفت : «ببین چه کارها بلدم!» هانیه کفش نداشت. پا برهنه مدرسه آمده بود.

ایرانی ها چرا؛!
اگر بچه های افغانی برای با سواد شدن به مدرسه ای مخروبه در جنوب غرب تهران پناه بیاورند، می شود آن را به مهاجر بودنشان نسبت داد، اما بچه های ایرانی که بین افغان ها روی نیمکت های کهنه نشسته بودند یا در حیاط می دویدند، مهاجر نبودند!
مسوولان آموزش و پرورش منطقه 19از وجود مدرسه بی نام کوچه مرحمتی بی خبر بودند و بچه های ایرانی هم سهمی از آموزش و بهداشت رایگان نداشتند. میربهاری می گفت: «مدیر و معلم هیچ مدرسه دولتی نمی پذیرند دانش آموزشان روزی 2ساعت سرکلاس باشد و بعد برود سرکارش از اینها گذشته خانواده ها می گویند مدارس برای ثبت نام از بچه های ایرانی هم پول می گیرند و خانواده 7نفره ای که درماه 60 70هزارتومان درآمد دارد، نمی تواند برای ثبت نام 10هزار تومان بپردازد!»
خیلی از بچه ها اگر هزینه ثبت نام را هم داشته باشند یا حتی اگر مدارس پولی از آنها نخواهند، لوازم التحریر و لباس مناسبی برای حضور در کلاس ندارند.
بچه ها با ابزار کارشان سر کلاس آمده بودند. لنگهای نخی چرکی که شیشه ماشین ها را برق می انداختند، ظرف واکس ، فرچه ، برگه های سبز و قرمز فال ، سوزن ، انگشت دانه و کاسه های مسی کوچک. کسی کیف نداشت. کار و کتاب بچه ها در کیسه های نایلونی سیاه خلاصه می شد. بوی باران می آمد، اما آسمان خیال باریدن نداشت.
نفس بچه ها تو هوا خاکستری می شد. باد سردی می آمد. اتاقها هنوز بخاری نداشتند. بچه ها رج زده بودند دور حیاط به تماشای امیر. 10ساله بود، با سر تراشیده و پوست سبزه. روی عرق گیر تنگ سفیدش عکس بستنی بود که از لب جامی شیشه ای سرریز کرده بود. صندلهای بزرگ زنانه اش وقتی این طرف و آن طرف می دوید لخ لخ می کرد. کف دستهایش را چسباند به زمین.
پاهایش را از هم باز کرد به قول خودش «180درجه». «آبجی عکس نمی گیری؛ از ما هم عکس بگیر دیگه!» امیر پدر نداشت. چشمهای درشت و سیاهش می گفت ایرانی است. به صندلهایش نگاه می کردم که یکی از معلمها گفت شاگرد کفاش است. این بار دوید و به دیوار لگد زد.
گفت : «عکس بگیر دیگه آبجی!» چشمم افتاد به یک لنگه از صندلها که چند متر دورتر از امیر روی زمین جا مانده بود. پیش تر وکیلی گفته بود بچه های کار وقتی از آموزش محروم شوند، در بزرگسالی نیروهایی خواهند بود که هیچ تخصصی جز خلافکاری برای گذران زندگی ندارند.
خانم وکیل گفته بود بچه های کار و خیابان مجرمان بالقوه اند، اما دکتر غلامرضا علیزاده ، جامعه شناس می گوید: «هیچ کودکی بالقوه مجرم نیست. آدمها فقط آیینه هایی هستند که تصاویر جامعه را بازتاب می دهند و بچه های محروم از تحصیل که با 16یا 17 ساعت کار در خیابان خشم و خشونت را از نزدیک لمس می کنند ممکن است به واسطه عوامل محیطی روزی مجرم شوند.
بچه ها اگر به جز خشم و خشونت چیزی یاد نگیرند، بیش از این به کسی یاد نمی دهند.»
بچه ها با پذیرفته نشدنشان در مدارس دولتی کنار آمده بودند، کسی سوالی نمی کرد. مدرسه بی نام و نشان کوچه مرحمتی ، مقاطع بالاتر از ابتدایی را نداشت.
بچه ها اگر دلشان می خواست ادامه تحصیل دهند، مجبور بودند در مدارس آبرومند دولتی امتحان تعیین سطح دهند، اما روزی دو ساعت درس خواندن با امتحان تعیین سطحی که آموزش و پرورش گذاشته است جور درنمی آید. بچه ها انگار قصد نداشتند بیشتر بدانند.

سرخ و سیاه زیر نور
جای خالی دندان هایش می گفت 7ساله است ، اما جثه اش به بچه های 5ساله می مانست و با این حال آستین های بافتنی قرمز و کهنه ای که به تن داشت نرسیده به مچ دستش تمام می شد. دمپایی های سبز پوشیده بود، رنگ پروانه کوچک روی موهایش. «اسمت چیه؛» جوابم را نداد. خندید.
«چند سالته؛» باز هم جواب نداد. باز هم خندید. اشاره کرد به ضبط صوت. گفت: «از من عکس می گیری؛» گفتم «این ضبط صوته! عکس نمی گیره که! پدرت چه کاره است؛»
همکلاسی اش دوید میان حرفم «باباش بیکاره ، بابای من هم بیکاره.» دختر بازگفت : «عکس نمی گیری؛» با بغض گفت که زانو زدم و ضبطصوت را نگه داشتم جلوی چشمم. او ایستاد مقابلم. دستش را گذاشت زیر چانه اش. نگاه کرد به آسمان که سربی بود. یکی از دگمه های ضبط را فشار دادم.
گفتم : «عکس گرفتم ، ولی نگفتی اسمت چیه.» خندید. دوید و بین بچه ها گم شد. انجمن های حمایت از حقوق کودکان زیادند. انجمن حمایت از کودکان کار، انجمن حمایت از کودکان کار و خیابان ، انجمن حمایت از حقوق کودکان کار و خیابان و... دکتر هادی معتمدی ، رئیس دفتر آسیبهای اجتماعی سازمان بهزیستی معتقد است هر انجمنی که در زمینه حمایت از حقوق کودکان فعالیت می کند، موظف است پس از دریافت مجوز از وزارت کشور، از بهزیستی هم مجوز بگیرد و بهزیستی قادر است از انجمن هایی که چنین مجوزی ندارند شکایت کند، اما کارشناسان سازمان بهزیستی هم از فعالیت NGO های کوچک و بزرگ در مناطق مختلف شهر و البته مدرسه بی اسم کوچه مرحمتی بی خبر بودند.
طبق اساسنامه تشکلهای غیردولتی و موسسات خیریه ، انجمن ها برای دریافت وام از سازمان بهزیستی موظفند نامشان را ثبت کنند و از این سازمان هم مجوز بگیرند، اما وامهای 4تا 7میلیونی که بهزیستی بدون ملزم کردن انجمن ها به دریافت مجوز و حتی ثبت نامشان در 26و 27اسفند ماه سال 82و 83به آنها داده بود نشان می داد سازمان چندان هم مایل به دانستن نام همه NGOها و نظارت بر عملکردشان نیست.
معتمدی می گوید: پیدا کردن NGO های مختلف از وظایف نیروی انتظامی است ، البته اگر تخلفی گزارش شود یا اگر کسی شکایتی داشته باشد یا نیروی انتظامی تخلفی را مشاهده کند یا... حرفهای دکتر معتمدی شاید به این معناست که احتمالا نیروی انتظامی باید مدرسه های بی نام و نشان را هم در منطقه شناسایی کند. یادم افتاد در عبدل وقت آمدن از سر خیابانی که کوچه مرحمتی یکی از انشعاباتش بود تا انتهای آن 5پیشنهاد خرید مواد مخدر شنیده بودم.
غریبه های تیره پوشی که با شتاب می گذشتند و زیر لب می گفتند: «مشتری هستی؛» این سوال اول بود و اگر مشتری بودی قصه ادامه داشت. آبکی یعنی الکل! پنیر یعنی هروئین! در نعمت آباد هر کلمه معنای دیگری پیدا می کرد و اگر نیروی انتظامی قصد گشت زدن داشت ، شاید اهمیت جمع آوری تزریقی هایی که تو خانه خرابه نزدیک مدرسه مواد تزریق می کردند و بین زمین و آسمان معلق بودند، از پیدا کردن مدرسه های بی نام و نشان و تشکلهای بی مجوز بیشتر بود.
«اگر مدرسه مان را ببندند ما کجا بریم؛ چه کار کنیم؛» این را جواد پرسید. نفسهایش بوی گرسنگی می داد، ولی خودش می گفت سیر است. می خواست پلیس شود و دستبندش را وصل کند به کمربندش.
نمی دانم چرا خیال کردم دستبندی که جواد از آن حرف می زند، شاید بعدها دور مچ دستهایش باشد. به جواد نگفتم اما اگر مدرسه را ببندند مگر چه اتفاقی می افتد؛ بچه ها مثل هر روز آفتاب نزده تو خیابان ها ولو می شوند.
چیزی تغییر نمی کند جز این که همگی 2ساعت بیشتر کار می کنند. آموزش و پرورش باز هم مثل قبل آنها را نمی پذیرد. به چشم بهزیستی نمی آیند. وزارت بهداشت فکری به حال سرفه ها، زخمهای پوستی یا شپش های سرشان نمی کند. فقط شاید به واسطه 2ساعت بیشتر در خیابان بودنشان نیروی انتظامی را هم بیشتر ملاقات کنند.
بچه ها زمستان ها پلیس ها را بیشتر می بینند، وقتی تن یخ زده کارتن خوابها زیر نور گردان ماشین پلیس سرخ و سیاه می شود یا وقتی تزریقی ها توی خانه خرابه کنار مدرسه می میرند، پلیس ها می آیند و جواد و بقیه بچه ها با آنها حرف می زنند.
جواد باز گفت : «اگر مدرسه مان را ببندند، ما کجا بریم؛ چه کار کنیم؛»

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها