درباره مسعود...

حراست از خاطره‌ها

حراست از خاطره‌ها؛ وقتی قصه زندگی آقا مسعود را می‌خوانی، این جمله بیشتر از هرچیز دیگری در ذهنت نقش می‌گیرد. او مردی است که شغلش به نوعی روزهای صمیمانه‌تر را تداعی می‌کند. او سفالگر است، هنری که می‌تواند ما را یاد آدم‌هایی بیندازد که روزگاری نه‌چندان دور، تجمل را نمی‌شناختند و ساده زندگی می‌کردند.
کد خبر: ۸۱۱۵۱۵

این روزها شاید در میان این همه چینی و کریستال دیگر کمتر کسی معنای این جمله قدیمی‌ها را بداند که یک لیوان آب خنک خوردن از یک کوزه گلی طعمی دارد که در هیچ یخچالی پیدا نمی‌شود. هنر او شاید امروز برای خیلی‌ها تزئینی باشد، اما در دل این هنر خاطره جمعی ما خوابیده است. روزگاری بود که برای کودکان، خیره‌شدن به آن چرخ جادویی سفالگری و حدس آن که استاد سفالگر از میان آن چرخش گل روی دستگاه چه چیزی بیرون می‌آورد، یک لذت یکتا بود. این روزها او هنوز چرخ کارگاه خود را می‌چرخاند تا خاطره جمعی ما زنده بماند. آقا مسعود اما به موازات این که از حافظه جمعی ما حراست می‌کند، از یک خاطره شخصی هم با تمام وجود حراست می‌کند. مادری که آلزایمر گرفته و شاید حتی او را نشناسد، اما هر چه باشد او هم مادری است که به او خواندن و نوشتن آموخته است، او همان مادری است که به او قرآن خواندن آموخته، او همان مادری است که نزدیک بود جانش را در زمان به دنیا آمدن او از دست بدهد؛ برای همین است که مادرش را همچون خاطره‌های شیرین ‌تر و خشک می‌کند. وقتی قسمت مربوط به مادر را در قصه آقا مسعود می‌خواندم، بی‌اختیار یاد آن سکانس شاهکار در فیلم «جدایی نادر از سیمین» می‌افتم، همان‌جایی که نادر در جواب سیمین که به او گفت: «پدرت تو را حتی نمی‌شناسد» این‌گونه جواب داد: «من که او را می‌شناسم.»

افشین خماند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها