قدر بخشش آنها را می‌دانم

باورش نمی‌شد که در جلسه دادگاه بخشیده شود، اما صداقتش باعث شد اولیای دم از حق خود گذشت کنند و او را ببخشند. ماجرا از یک شوخی در مهمانی شروع شده بود و خیلی زود به جنایت رسید.
کد خبر: ۸۱۱۲۳۶

سعید 22 سال دارد و درباره جنایت می‌گوید: شب حادثه تولد یکی از دوستانم بود. پدر و مادرش مهمانی بودند و جشن کوچکی ترتیب داده بود. من هم یک ساعت برایش خریدم و راهی محل جشن شدم. همه چیز خیلی خوب پیش رفت. میثم از مهمانان جشن بود که تا آن شب او را ندیده بودم. با همه شوخی می‌کرد و سعی داشت به همه خوش بگذرد. با من هم چند بار شوخی کرد اما نتوانستم با او ارتباط برقرار کنم. بادکنک را کنار گوش من ترکاند و من هم کنترلم را از دست داده و از روی میز کاردی برداشته و با آن ضربه‌ای به قلب او زدم. وقتی میثم غرق در خون روی زمین افتاد، نمی‌دانستم چه‌کار کنم. سریع کتم را برداشتم و از آنجا بیرون آمدم. آواره خیابان‌ها بودم تا این‌که یکی از دوستانم تماس گرفت و از مرگ میثم بر اثر خونریزی شدید خبر داد. دنیا در مقابل چشمانم سیاه شد. نمی‌دانستم چه‌کار کنم. باید فرار می‌کردم.

با پدرم تماس گرفتم و بدون این‌که ماجرا را بگویم، درخواست پول کردم. او هم 100 هزار تومان به عابربانکم واریز کرد. به ترمینال رفتم و برای جنوب کشور بلیت گرفتم. فقط می‌خواستم از تهران دور باشم. وقتی به آنجا رسیدم، به دنبال کار گشتم و با مشخصات جعلی در یک کارگاه مشغول کار بودم. حقوقم کم بود اما برای من آنجا مخفیگاهی امن بود.

بعد از سه ماه دلم برای خانواده‌ام تنگ شد و به خانه مان زنگ زدم. همین تماس کافی بود تا ماموران رد مرا بزنند و دستگیرم کنند. وقتی به اداره آگاهی تهران آمدم، هر بار داستانی را تعریف کردم تا شاید از مجازات نجات پیدا کنم اما بی‌فایده و همه چیز علیه من بود. من به شهادت مهمانان جشن توجه نکرده بودم.

بازپرس مرا مجرم شناخت و پرونده ام به دادگاه رفت. در این مدت تلاش پدر و مادرم برای جلب رضایت اولیای دم بی‌نتیجه مانده بود. روز دادگاه اولیای دم قصاص خواستند. وقتی نوبت به دفاع من رسید، گفتم می‌خواهم واقعیت را بگویم و دیگر از دروغ خسته شده ام. تمام ماجرا را تعریف کردم. وقتی دفاعیاتم تمام شد، پدر میثم از جایش بلند شد و گفت: قاتل را می‌بخشیم. حالا که واقعیت را بازگو کرد، مطمئن شدم قابل اصلاح است و او را می‌بخشم تا فرصتی برای جبران گذشته اش داشته باشد.

باورم نمی‌شد. از قصاص نجات پیدا کرده بودم و حالا می‌توانستم زندگی جدیدی را شروع کنم. به پای پدر میثم افتادم و از او تشکر کردم. او مرا بلند کرد و گفت: امیدوارم روزی از این تصمیمم پشیمان نشوم.

می‌خواهم تلاش کنم تا روزهای خوبی را در آینده بسازم و پدر مقتول را پشیمان نکنم. می‌خواهم درسم را ادامه دهم و جای میثم را برای پدر و مادرش پر کنم. آنها زندگی دوباره‌ای به من بخشیدند و حالا نوبت من است که نشان دهم قدر بخشش آنها را می‌دانم.

پارمیدا همایون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها