در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما من از شما میخواهم که شال و کلاه کنید و با من به خیابانهایی بیایید که حال و هوایتان را عوض میکنند.
در این گزارش به خیابان منوچهری میرویم. خیابانی مشجر و البته تجاری که بورس کالاهای بسیاری است و از همه مهمتر اینکه بورس اشیای آنتیک و صنایعدستی است. برای رسیدن به این خیابان باید تا میدان فردوسی بیایید و از آنجا به بعدش با من. خیالتان راحت باشد که حسابی خوش میگذرد. حالا برسیم به اصل گزارش امروزمان.
از فردوسی عبور میکنم و تازه میرسم به منوچهری. سعدی هم کمی پایین تر است. وای چقدر خوب است اینجاها. نم باران بهاری که زده باشد و بوی کاهگل هم که پیچیده باشد، دیگر خود خودش است. تازه پایینتر که بروی مولوی و خیام هم ایستادهاند. و آن بیت شعر مشهور که میگوید: از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ عجب که بوی گلی ماند و رنگ نسترنی. اما همین چند اسم و همین رنگ و بو و همین یادها هم خوب است. به قول نیمای عزیز یاد بعضی نفرات تازه ام میدارد. و من فکر میکنم منظورش این بوده که نجاتم میدهد از هر آنچه که با تو نمیخواند.
به هر حال وقتی قرار است عرض خیابان فردوسی را طی کنی و برسی به منوچهری، شانسی که میآوری این است که وال استریت خیابانی ایران را هم میبینی. همانجایی که قیمت ارز و دلار و سکه و ... تعیین میشود. همانجایی که تا همین چند وقت پیش جمشید بسماللهی داشت برای خودش. اینجا همیشه عدهای ایستاده و نشسته بر سر هم عربده میکشند و خدا میداند حنجرههای بادکردهشان چه را طلب میکند.
خلاصه از این جماعت که عبور کنی میرسی به خیابانی که برای خودش دک و پوزی به هم زده و چهره دوست داشتنیاش خاطرات دور و درازی را تداعی میکند. درختهای دو طرفش رنگ و رویی دارند در این روزهای بهاری. حال و هوای کهنهاش با اشیای آنتیک و صنایع دستیاش تو را جدا میکند از اطرافت و میتوانی بزنی به چاک تنهایی و بیخیال آدمها و حرفها و حدیثها برای خودت ول بچرخی و خاطره درو کنی. اصلا خوبی این خیابانها همین است.
وارد مغازههای آنتیک فروشی و صنایعدستی که میشوی، گاه با نقش یک کاشی تا سمرقند و بخارا میروی و از راه فرغانه که برمیگردی فرارود است و هیرمندش که تو را به سمت بینالود رهسپار میکند تا برسی به گرمای آتشکده آذربرزین مهر در ریوند خراسان بزرگ. و گاه پنجره چوبی کوچکی پرتت میکند به حیاط سرسبز خانهای ییلاقی در ارتفاعات شمال. درست در کنار چین چین دامنهای قاسم آبادی و آن ادا و اطوارها و آن رقصهای دلانگیز.
آنگاه با توش و توانی که گرفتی در مغازه دیگری از خیابان منوچهری، میتوان کشکول و تبرزین درویشی را به دوش بگیری و یاهوزنان اقیانوس ذهن را بکاوی. هاون برنجی پیرزنی با دستهای دوست داشتنی سراسر چروکش بوی تازه نان گندم را در دلت میکارد و یک استکان کمرباریک چای دبش را روی سینیهای گردگرفته برنجی مینوشی و تازه سرت گرم شده و میخواهی بزنی به دل پردههای قهوه خانهای شاهنامه که روی دیوار فروشگاهها لم داده اند و دلت میخواهد با اسب سیاوش بتازی بر گورهای نقاشیهای مینیاتوری شاهنامه که مربوط به عصر تیموری است. میخواهی رستم را از روی سینه سهراب بلند کنی و گرد و خاک را از چهره اش بگیری تا دیرتر بمیرد.
در همین حال و هوا هستی و برای خودت میچرخی و از کنار درختان عبور میکنی و شاید خریدی هم داشته باشی. مثلا کفتری برنجی که یک عمر میتواند بق بقوی خیال انگیزی برایت داشته باشد بیآنکه خطری متوجهاش باشد. راستی در این خیابان یک عالمه مغازه برای خرید انواع کیف و ساک سفری هم وجود دارد. کیفیت خوبی هم دارند و طرح و رنگشان تا دلتان بخواهد متنوع. بالاخره خرید همیشه گزینه مناسبی برای شاد کردن روح بوده و هست. حالا که تا انتهای خیابان منوچهری رسیدهاید، میتوانید برگردید و تا شب نشده راه میدان فردوسی را در پیش بگیرید. راستی نگاه دقیقی به فردوسی بیندازید. به آن زال ملوسی که در دامنش نشسته و انگار قرنهاست کسی آبی به صورتش نزده. خوب نگاه کنید و خوب فکر کنید. خیلی چیزها هست که میتوان به یاد آورد. نمیدانم کدام یک از شماها با شاهنامه نسبتی دارید اما اگر دارید میدانید چه میگویم.
طاهره خواجهگیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: