در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
۲-تصمیم داشتم نبودنت را باور کنم اما... خورشید در نظرم، رنگ تو را داشت. اصلاً به رنگ تو همه جا را روشن میکرد و با دیدن روی تو به آسمان سلام میگفت. ماه را که میدیدم آرزوی چشم دوختن به جانبی از آن را داشتم که بر چهرة تو نظر افکنده. ستارهها که همگی قاصدانم بودند، در آسمان خانهات بودند. باران، شرشر احساسم بود که همیشه پشت پنجرة اتاقت به انتظار مینشست و نوای بارش سر میداد. همه چیز رنگی از تو بود؛ بیتو یعنی بیتمام دنیا و با تو یعنی زندگی. نبودنت را باور نمیکنم. ستارهها، این روزها، بیشتر از همیشه میدرخشند. گویی خبر دارند.
اسما حیدری از اصفهان
مخرج مشترک قسمت
چگونه بنویسم از دلتنگیهایم، از نداشتههایم؛ که هر کلمهام دارای بغض و دردی بیانتهاست. چگونه بنویسم دردهایم را که باورشان سخت است و از هر جملهای که بیان میکنم سطرسطرش بوی دلتنگی و چشمانتظاری دارد؛ بوی دلی که روزها و ماههاست انتظار میکشد؛ انتظار بیدریغ خیلی چیزها... اینقدر منتظر مانده که دارد بوی خوشش را از دست میدهد.
چگونه باور میکنند این مردم ظاهربین عشق ما را؟ هر که رسید چوبخطی بر اعمالمان زد و رفت بیآنکه بفهمد و بداند ما را. از چه بگویم؟ از این که ندانسته برای ما سرنوشت نوشتند و رفتند و گفتند بگذر و لابد قسمتت بوده خسته شدهام؛ از این قسمتی که برایم نوشتند... خستهام، خسته.
سید محمدرضا حیدری از شهرکرد
بیا عزیزم؛ یه دو دِیقه بشین رو این نیمکت ایستگاه اتوبوس خستگیت رو در کن، بعد که خستگیت در رفت پاشو برو سراغ کار خودت و به حرف و قسمتنویسی مردم هم زیاد توجه نکن. نشنیدی از قدیم گفتهن در دروازه رو میشه بست به شرطی که لولاش زنگ نزده باشه و قفلش هم خراب نشده باشه؟ بسا که به همین دلیلم هنوز که هنوزه، یعنی از همون قدیم تا الآن، در دروازه باز مونده! بعضی از مردم شهر ما هم که دهنبین! نگاه میکنن به دهن دروازه و سعی میکنن ادای باز موندن در رو درآرن. هی هم دستشون رو اینجوری تکون میدن و میگن: که باااا ایییین در اگر در بند در ماااانند... در ماااانند!!
ریزبینی در آیینه
این بار که جلوی آیینه ایستادی، کمی دقیقتر چشمهایت را وارسی کن. خطوط پیری را این بار در نگاهی جستوجو کن که بیکهولت، پاهای زمان را سست کرده. سن میانسالی را از عکس کهنة روی طاقچه الهام بگیر و به پاهایت این توان را ببخش که بیتکیهگاه به ارادهات تکیه کنند. نه اینکه پیر شده باشی... نه! این سرشت زمان است که زانو خم کند. باز هم منظورم این نیست که تو پیری... که چشمهایت دیگر مرا فریب نمیدهد... که شانههایت برای گریستن جوان نیست... نه! این روزها نجابت نگاهت کم شده و این مرا از تمام خوابهای ناخواستهای که تو همیشه در آنها زندهای میترساند. مرگ باورهای تو نزدیک است و این یعنی پیری کار دستت داده. ابروهایت را در هم نکن. این غرور، از آنچه تو فکر میکنی محکمتر است.
مریم فرامرزیتبار
کورمال کورمال
به سر و گوش دلم دست میکشم، میتکانمش. به دیوارها و اتاقهای تاریک نمگرفتهام نگاه میکنم و تو را در لابلای خاطرات پرحسرتم مییابم. احساس میکنم با زندگی کنار آمدهام. به خاطر تو میتوانم زیر بارش سنگین برف بایستم و به تو با نگاه پر از غمم خیره شوم. تو مرا نمیبینی ولی من و قلبم هر شب خوابهای بیتعبیری از تو میبینیم. خسته میشوم مثل بادهای بیرمق آخر پاییز. در اتاق مشترک کوچک بههمریختهام با تو بودن را به یاد میآورم. این منم که سراغت را میگیرم؛ منی که سالهاست در هیاهوی چشمان توام. این منم و غم که بشکههای سنگین باروت را در دلم جابجا میکند و با موهایم، ناخنهایم و استخوان دلم، گودالی تاریک در تن خستهام روشن میکنم. از تو میپرسم: تا کی میشود در این دالان تاریک دوام آورد؟
وحید علیدوستی از شهرکرد
اگه منظورت از تو، منم (خخخخ!) که باس بدونی: تا وقتی که یه کبریتی، فندکی چیزی از جیبت درآری، یه شمعی، مشعلی، چیزی روشنش کنی! از اون به بعدش دیگه بستگی داره به دوام شمعه و مشعله!
سفر به ناکجاآباد
سفر به سرزمین ناشناختهها را گذاشتهام برای روزهای مبادا؛ روزهایی که آدمیزاد کوچهپسکوچههای شهر خودش را با چشم بسته میشناسد؛ روزهایی که برای پیدا کردن زیباترین جادة مرزی، دیگر نیازی به نقشه نداشته باشم. دیدن ناشناختهترین شهر دنیا را گذاشتهام برای روزهای مبادایی که دلم آشنا نبودن میخواهد. آن روزها که برسند -اگر برسند- کوله برمیدارم و به شهری سفر میکنم که مردمش آن سوی تمام دغدغهها، دیوار به دیوارِ بیخیالی روی موج عمرشان سوار شدهاند و به همه چیز میخندند. میگردم به دنبال ناکجاآبادی که تاج رنگینکمان هیچ وقت از سر آسمانش نیفتد؛ شهری که برای رسیدن به چند لحظه تنهایی در آن، بشود دوستیهایی دربست گرفت؛ شهری که بلندترین دیوار آن، دیوارههای کنار یک قایق کاغذی باشند که با نخی نامرئی به جایی که نمیدانم کشیده میشود.
سفر به عجیبترین جای دنیا را گذاشتهام برای بعد از کشف چند قارة پهناور که پر باشند از عطر نجیبترین گل های دنیا. برای سفر هنوز بهانه کم میآورم، هنوز عجایب چندگانة خانه را کشف نکردهام. عجیبترین آبادیِ دنیا برای من هنوز همین چهاردیوارِ دلداگیست.
پوریا ب.جهانی از تهران
هوم... صادق هدایت یه نمه روی متنت ریز شد و گفت: «میبینی؟ متوجهی؟ برادره داره از خواهره سبقت میگیرهها»! اگه همین خط رو بگیری بری جلو، کسی چه میدونه؟ یهو دیدی فردا پسفردا واس خودت یه پا مارکوپلو با خورش زعفرانی! یا حتی یه کریستف کلمبی، چیزی شدی و یه دونه امریکا و اروپا و یا حتی اقیانوسیه توی دل همین کشور خودمون کشف کردی!
حساسیت فصلی
چیزی در من شکست! از صدایش گوشهایم سوت کشید. نمیدانم چه بود. یک بغض فروخورده؟ یک «آه از نهاد» برنیامده/ یک غرور کاذب؟ شاید همین باشد!
کی این را فهمیدم؟! نمیدانم! فقط میدانم که چشمانم تار شد و دیگر ندیدمش. او می گفت از خودبینی است اما من به توصیة پزشکم گوش کردم که گفت: «شبها مطالعه ممنوع! نمرة چشمت باز هم بالا رفته». دردش را کی فهمیدم؟ همان وقتی که چشمانم خیس شد. هیچ دستی بالا نیامد تا مراوریدها را بردارد.
دیگر هیچ آغوشی پذیرایم نبود. این گلودرد امانم را بریده. باز هم از چشمانم اشک میآید. کیسه داروها را زیرورو کردهام. یک آنتیهیستامین میخواهم که حالم را خوب کند. چیزی نیست، میدانم! فقط یک حساسیت فصلی ساده است!
زهرا فرخی،۳۴ ساله از همدان
زودباور
سایة شوم یه نفر این بازی رو راه انداخت/ خودش نبود ببینه، عجب جهنمی ساخت/ اگه که روی نمیکت، غروب، بیفروغ بود/ نامههای لای در، راست نبود و دروغ بود/ نبود تو چشمای اون، یهرنگی و درستی/ ای زودباورِ من، گناهم رو تو شستی/ اون بود که کفترا رو از روی بوم میپروند/ به مسلخ جدایی، قلب ما رو میکشوند/ دروغ میگفت تو کیفم، یه عکسه که جدیده/ دور از چشات سادهدل، منُ با یکی دیده/ تا زیر سنگر ما، تنفر رو نقب زد/ این دوست مطمئنت، آخر بهت رکب زد/ چشات چه مست خوابن، هنوز نمیشی بیدار/ حالا که بند رو آب برد، از من شدی طلبکار؟/ نبود تو چشمای اون، یهرنگی و درستی/ ای زودباور من، گناهم رو تو شستی/ این بخت شوم و بد از، شیطنت زمونهس/ این از نتیجههای حسادت زنونهس/ اگه که کلبة عشق میخوای از هم نپاشه/ بهتره که حواست به مرد و زندگیت باشه/ حتی نزدن حرفش رو، خزون شده بهارم/ تو بازی دو سر باخت، من تقصیری ندارم/ نبود تو چشمای اون یهرنگی و درستی/ ای زودباور من، گناهم رو تو شستی.
علیرضا ماهری
خندههای امروز و فردا
ساعتها بر روی نیمکت پارک نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم. حواسمان نبود چند متر آنورتر، این لبخندها و شیطنتها برای شخصی لذتبخش و یادآور روزهای جوانیاش است. چند دقیقهای به رفتنمان مانده بود. پیرمردی آمد و گفت: میتوانم پیشتان بنشینم؟
گفتیم: بفرمایید؛ ما هم دیگر داشتیم میرفتیم.
انگار تا قبل از اینکه برویم میخواست حرفهایش را زودتر بزند: قدر این لحظات را بدانید؛ سالها بعد که همسنوسال من شدید، حاضرید همه چیز را بدهید تا فقط لحظهای را اینگونه بگذرانید. با هم بسازید. زندگی زیباست...
نمیدانست سالهاست که سازگاریم و روزهاست که زندگی برایمان زیباست. آن روز قرار گذاشتیم سالها بعد در سنوسال همان پیرمرد، باز هم روی همان نیمکت بنشینیم؛ شاید آن روز باید تعداد موهای سفید یا دندانهای نداشتهمان را بشماریم و بخندیم!
بدون نام
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: