طلاق توافقی؛ میانبر جدایی

نه حوصله چک و چانه زدن بر سر مشکلات ریز و درشت زندگی‌شان را دارند، نه وقت این‌که ماه‌ها از پله‌های دادگاه خانواده بالا و پایین بروند و دنبال سند و مدرک برای اثبات ادعایشان باشند. بی‌سر و صدا و با توافق قبلی از یکدیگر جدا می‌شوند و دنبال زندگی‌شان می‌روند. به همین سادگی! این همان اتفاق ناخوشایندی‌ است که زیر پوست جامعه جریان دارد و زوج‌های متعددی به بهانه‌های مختلف قید زندگی مشترک‌شان را می‌زنند و بعضی از آنها بدون این‌که خانواده‌های خود را در جریان بگذارند، به دادگاه خانواده می‌روند و درخواست طلاق توافقی می‌دهند. زندگی سینا و ترانه هم با عشق شروع شد اما پس از مدتی طلاق توافقی، پرونده زندگی مشترک آنها را مختومه اعلام کرد.
کد خبر: ۷۹۹۹۹۷

سینا می‌گوید: 7 سال پیش با عشق ازدواج کردیم و زندگی خوب و آرامی داشتیم. بعد از ازدواج همسرم ادامه تحصیل داد ولی خودم به خاطر مشکلات مالی و کار نتوانستم ادامه بدهم. پس از مدتی یکی از اقوامم کاری برای همسرم جور کرد و شاغل شد. چند سال بعد هم توانستم یک آپارتمان کوچک و ماشین بخرم و خلاصه زندگی به کام‌مان بود. بعد بچه‌دار شدیم و خدا یک پسر کاکل‌زری به ما هدیه داد. اما در این گیر و دار، یکدفعه همه چیز 180 درجه عوض شد. کار خوابید و وضع شرکتی که با کلی بدبختی تاسیس کرده بودم از این رو به آن رو شد. هر چه صبر کردیم اوضاع بهتر شود، نشد و این اوضاع بد، زندگی مشترک‌مان را هم خراب کرد. از نظر شخصیتی من و همسرم مهربان و خانواده‌دوست هستیم. اما بزرگ‌ترین ایرادم این است که بلد نیستم محبتم را نشان بدهم و هنوز هم نمی‌توانم. در خانه پدرم یاد نگرفته بودم و شناختی هم از جنس زن نداشتم که بدانم چه‌کارهایی باید انجام بدهم تا همسرم خوشش بیاید. همیشه به خاطر این‌که احساساتش را جواب نمی‌دهم ناراحت می‌شد و بشدت می‌رنجید. اما چیزی نمی‌گفت. من هم به خیال خودم فکر می‌کردم با کارهایی که برایش انجام می‌دهم، او متوجه می‌شود که چقدر دوستش دارم اما نمی‌دانستم که دوست دارد به زبان بیاورم و بعدها فهمیدم. ورشکست که شدم هزینه‌های زندگی افتاد روی دوش همسرم و جیب‌های من هم خالی شد. با پرایدی که داشتم شروع کردم به مسافرکشی. از این‌که همسرم شاغل بود و درآمد داشت، احساس حقارت می‌کردم و خودم را در زندگی‌اش کمرنگ می‌دیدم. از اینجا به بعد بهانه‌گیری‌های من و دعواهای‌مان شروع شد. همسرم می‌گفت تحمل کن همه چیز درست می‌شود، اما ‌گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود و احساس می‌کردم با این حرف‌ها می‌خواهد مرا آرام کند. احساس می‌کردم دیگر برایش اهمیتی ندارم و به حرف‌هایم‌گوش نمی‌دهد. ترس از دست دادنش مثل خوره به جانم افتاده بودم. می‌ترسیدم به خاطر رفتارهایم جذب مرد دیگری شود. داشتم دیوانه می‌شدم.

یک روز که پیامک منشی شرکت را در گوشی‌ام دیده بود، بشدت عصبانی شد و گوشی را برداشت و هرچه دلش خواست به او گفت و من هم دست رویش بلند کردم. فکر کرده بود با منشی سر و سری دارم و برای همین از من فاصله گرفت و روز به روز رفتارش سردتر شد. همسرم غروری داشت که اذیتم می‌کرد. زمانی که تازه وایبر آمده بود، دوست نداشتم روی گوشی‌اش نصب کند. اما یک روز دیدم نصب کرده است. عصبانی شده و گوشی‌ را شکستم و باز دعوایمان شد و برای بار دوم او را زدم. قبول دارم زیاده‌روی کردم. اما کم نیاوردم و بعد از دعوا به او گفتم نمی‌توانی با من زندگی کنی به سلامت. همسرم گفت تو برو چرا من بروم؟ این را که گفت از خانه زدم بیرون و چند روز بیرون از خانه خوابیدم. اما بعد طاقت نیاوردم و به خانه برگشتم و با هم حرف زدیم. گفتم دیگر نمی‌تواتم رفتارت را تحمل کنم و باید از هم جدا شویم. گفت مگر من و پسرم را دوست نداری؟ گفتم از جانم هم بیشتر دوست دارم اما دیگر نمی‌توانم با تو زندگی کنم. عمویم که از ماجرا باخبر شده بود گفت بیا با هم حرف بزنیم. گفتم زنم از وقتی درآمد پیدا کرده دیگر حرفم راگوش نمی‌دهد و اخلاقش عوض شده است. کلی حرف زدیم و 5 ماه به او فرصت دادم تا رفتارش را درست کند. یکی دو ماه اول خوب بود، اما دوباره برگشت سرخانه اولش و همان رفتارها. دیگر حوصله دعوا و کشمش دوباره را نداشتم و بالاخره به او گفتم باید جدا شویم.

ترانه هم حرف‌های خود را دارد و می‌گوید: پیشنهاد جدایی را که داد، بی‌هیچ قید و شرطی قبول کردم. صبح روز بعد همسرم زنگ زد و گفت بیا دفترخانه. با هم قرار گذاشتیم و رفتیم دادخواست طلاق توافقی دادیم و بعد هم رفتیم سرکار. دوسه روز سکوت کردیم. یک روز گفت قرار بود جدا شویم. پس چه شد؟ گفتم هنوز هم می‌خواهی قضیه را پیگیری‌کنی؟ گفت چرا نکنم؟ مگه تغییری کردی‌که دلم خوش باشد؟ او مرا مقصر می‌دانست و رفتارهای خودش را نمی‌دید.گفتم باشد. دادگاه 10 روز بعد را برای مراجعه دوباره تعیین کرد. به دادگاه که رفتیم دوباره گیردادن‌هایش شروع شد و بی‌نتیجه بیرون آمدیم. شب‌که به خانه برگشت دوباره گفت من دیگر خسته شده‌ام، بیا فردا همه چیز را تمام کنیم. دوباره رفتیم دادگاه و لج و لجبازی شروع شد و مثل جلسه قبل بدون این‌که جدایی اتفاق بیفتد، بیرون آمدیم.

همیشه برای مناسبت‌هایی‌که داشتیم، دوست داشتم همسرم کیک و گل بگیرد. بعد از آخرین دادگاه یک روز که از سرکار به خانه برگشتم، از در که وارد شدم دسته‌گل بزرگی را روی میز دیدم، فهمیدم کار همسرم است. اما به روی خودم نیاوردم و رفتم خوابیدم. فردایش دوباره دیدم برایم گل خریده است. وارد اتاق شد و گفت ببخشید. اما آن قدر از دست او ناراحت بودم و بی‌محبتی دیده بودم که گفتم بیا و همه چیز را تمام کن. دیگر خسته شده‌ام. گفت یک فرصت بده گفتم دیگر نمی‌توانم. ازدواج من و تو از اول هم اشتباه بود و هیچ نقطه مشترکی با هم نداشتیم و فرهنگ خانواده‌هایمان با هم، همخوانی نداشت. این حرف‌ها را که‌گفتم، بدون این‌که با هم بحث و جدلی داشته باشیم، صبح روز بعد در دادگاه همه چیز را تمام کردیم و توافقی از هم جدا شدیم. حضانت پسرمان را هم به او دادم و همه چیز تمام شد. به همین سادگی! اما حالا پشیمانم و ای‌کاش به جای لجبازی مشکلات‌مان را با هم حل می‌کردیم.

لیلا حسین‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها