ای دل مو سپید من، حرف مرا حوصله‌کن

هفته‌های قبل در مورد همدلی و همزبانی مفصل صحبت کردیم. این‌که چگونه با فرزندمان، همسرمان و خانواده او بتوانیم همدل باشیم و از همزبانی استفاده کنیم تا رابطه‌مان گرم‌تر و مستحکم‌تر شود، اما نوبتی هم که باشد، نوبت یکی از مهم‌ترین همزبانی‌های زندگی‌مان است که خیلی زود در ازدحام روزهایی که می‌آید و قدی که رشد می‌کند و مدرکی که بالاتر می‌رود، گم می‌شود.
کد خبر: ۷۹۶۹۴۵

ما در روزهایی که یاد می‌گیریم تا حرف بزنیم و خواسته‌هایمان را بیان کنیم، در سال‌هایی که برای آینده مان تجهیز می‌شویم و در تمام لحظاتی که زندگی کردن را می‌آموزیم، کسانی را کنارمان داریم که حرف به حرف زبان را به ما آموزش می‌دهند، اما خیلی زود دیگر همزبان آنها نیستیم. کسانی که دوست داشتن، عشق، گذشت و بسیاری از احساسات زیبای دیگر را که خاستگاه آن «دل» ما انسان‌هاست، برای مان معنی می‌کنند، اما ما خیلی زود حس می‌کنیم زمانه تغییر کرده و نمی‌توانیم «همدل» آنها باشیم.

امروز می‌خواهیم در مورد همزبانی و همدلی با پدر و مادرمان حرف بزنیم. ما در مباحث قبلی گفتیم که همدلی یعنی نوع خاصی از توجه داشتن به دیدگاه دیگران. فرد از طریق ادراک واکنش‌های عاطفی دیگران، واکنش‌های عاطفی از خود نشان می‌دهد که به آن همدلی می‌گویند. به منظور برقراری روابط همدلانه فرد باید بتواند خود را جای دیگران گذاشته، امور را از دیدگاه آنان ببیند و از خود بپرسد که اگر جای او بودم چه احساسی داشتم؟

این یک تعریف کلی از همدلی است، اما هر چه ما بزرگ‌تر شده و درگیر ساختن زندگی شخصی و آینده خودمان می‌شویم، از همدلی با والدین مان فاصله می‌گیریم. بحث شکاف نسل‌ها و تغییر شرایط و دیدگاه‌ها هم که توجیه خوبی برای این فاصله گرفتن ایجاد می‌کند، اما زمانی که خودمان صاحب فرزند می‌شویم هر چه فرزندمان قد می‌کشد، دلمان بیشتر برای همدلی با والدین مان تنگ می‌شود، معنی بسیاری از احساس‌ها و درک نکردن‌ها و از نظر ما بی‌منطق بودن‌هایشان را می‌فهمیم، اما باز هم خبر چندانی از همدلی با آنها نیست چون وقتش را نداریم، آن‌قدر وقتش را نداریم تا آنها پیر می‌شوند و بهانه‌مان برای دوری از همزبانی و همدلی تغییر می‌کند و حال دیگر حواسی برایشان نمانده تا بخواهیم چیزی بگوییم یا درکی داشته باشیم از خواسته‌هایشان.اما چگونه می‌توانیم گرفتار این دور باطل نشویم و همزبان و همدل با والدین‌مان در شلوغی‌های زندگی باقی بمانیم؟ چند پیشنهاد ساده می‌تواند به ما کمک کند.

او نمی‌تواند چت کند

وقتی پدر شما می‌خواهد تمام خبرهای تلویزیون را نگاه کند، شاید تعجب کنید که بین ساعت هفت تا 9، چه اتفاق و خبر جدیدی خواهد بود که وسط یک سریال جذاب، از شما می‌خواهد تا کانال را عوض کنید تا خلاصه خبر‌ها را گوش کند! اما باید به خاطر داشته باشید علاوه بر تفاوت‌های فردی که همیشه نوعی تفاوت در خواسته‌ها، لذت‌بردن‌ها و جستجوکردن‌ها را به دنبال دارد، وقتی سن و سال آدم‌ها تغییر می‌کند، نوعی تفاوت در سطح هیجان و موضوعات مورد علاقه هم ایجاد می‌شود که اجتناب‌ناپذیر است. همان‌طور که در قبال فرزندتان باید این تفاوت‌ها را در نظر بگیرید، در قبال والدین‌تان هم باید چنین کنید.

عینک شما مخصوص چشم‌های شماست، اما آنها از عینک خود و در شرایط خود دنیا را می‌بینند. برایتان عجیب نباشد اگر نمی‌توانید معنی جذابیت شبکه‌های اجتماعی و اینترنت و غیره را برایشان معنی کنید. نسل آنها برای دریافت حقوق ماهانه‌شان در صف‌ بانک می‌ایستادند و پول یک ماه را از بانک می‌گرفتند، می‌شمردند و به خانه می‌آوردند و در کشوی میز می‌گذاشتند، آن زمان خبری از کارت بانکی و پیامک واریز شدن حقوق و بانکداری الکترونیک نبود! راجع به صد سال قبل حرف نمی‌زنم همین چند دهه آن‌قدر متفاوت شده است که برخی علایق زندگی را هم درک نکنید، اما این بهانه است چون هنوز هم دنیایی از شباهت‌ها و اشتراکات بین شما وجود دارد که می‌توانید با پیدا کردن آنها رابطه‌تان را تغییر دهید.

وقتی آینده چندان طولانی نیست

در یکی از سریال‌های تلویزیونی بین پدر بزرگ و نوه اختلافی پیش آمد و پدر بزرگ زمانی که می‌خواست با او حرف بزند و شرایطش را برایش توضیح دهد، گفت: وقتی جوان هستی، می‌گویی سال بعد ازدواج می‌کنم، دو سال بعد خانه می‌خرم، سه سال بعد فلان کار را می‌کنم، اما وقتی پا به سن می‌گذاری نمی‌توانی بگویی یک ماه بعد چون معلوم نیست یک ماه بعدی در کار باشد!

هر چند همه ما از فردایمان بی‌خبریم، اما والدین هر چه پیرتر می‌شوند دنیای خاطراتشان بزرگ‌تر و دنیای رویاهایشان کوچک‌تر می‌شود. زندگی در این شرایط طرز تلقی‌شان را از موضوعات عوض می‌کند. اگر به آنها بگویید با همسرتان تفاهم ندارید و نمی‌توانید با هم زندگی کنید، ممکن است آنها بگویند برای بچه‌ها زندگی کن و همه ازدواج‌ها همین است و حرف‌هایی از این قبیل. نباید ناراحت بشوید که چرا به شما حق نمی‌دهند. آنها یک زندگی آرام و بی‌حاشیه را ترجیح می‌دهند به دردسر و هیاهویی که ممکن است نتیجه‌اش مثبت باشد. برای این‌که حال شما را در تمام موضوعات درک کنند پافشاری نکنید.

این عمارت زیبا، کلنگی است

برای این‌که بتوانیم با اطرافیانمان ارتباط موثر داشته باشیم باید هیجاناتمان را کنترل کنیم، اما در خصوص والدین‌مان بیشتر لازم است تا روی خود کنترلی کار کنیم. ما به خودمان حق می‌دهیم تا سر آنها داد بزنیم یا خشم و ناراحتی‌مان را راحت بروز بدهیم. فکر می‌کنم در روزهای بلوغ و غرور جوانی به اندازه کافی این کار را کرده‌ایم. حال وقت آن رسیده که کمی هم صبوری کنیم تا اگر خستگی سال‌ها زندگی، بیماری و بی‌حوصلگی بی‌تابشان کرده، بدانند می‌توانند کنار ما احساساتشان را بروز دهند. دیگر وقت آن نیست که ما بخواهیم خشم‌مان را در خانه پدری تخلیه کنیم. این خانه کلنگی شده و می‌تواند با زلزله خفیفی هم در هم بریزد.

خیلی زود ما نیز روزهای شلوغ و پرکارمان تمام می‌شود و بازنشسته می‌شویم و درک می‌کنیم تمام هفته را به انتظار جمعه نشستن تا فرزندان به خانه‌مان سر بزنند یعنی چه! خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنید ما هم از تکنولوژی عقب می‌مانیم و در دنیای خبرها به دنبال چیزی برای حرف زدن و مرور خاطراتمان می‌گردیم، شاید آن زمان تنها خواسته ما همزبانی با کسانی باشد که زبان را به آنها آموخته‌ایم و همدلی با عزیزانی که دلمان همیشه برایشان دل دل می‌زند. این خواسته بزرگی نیست و حالا والدین‌مان همین توقع را از ما دارند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها