در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گاهی با هم خرید میروند، حتی بزرگتر دست کوچکتر را میگیرد، هوایش را دارد توی پارک گم نشود، گاهی حتی وقتی نشستهایم روبهروی تلویزیون تخمه میشکنیم دست توی گردن هم کنارمان نشستهاند و با ما تلویزیون میبینند. یک وقتهایی هم توی اوج لحظاتی که فکر میکنیم خوشبختترینیم توی این دنیا و بودنمان را جشن گرفتهایم، منتظریم هستی از راه برسد، میبینیم نیستی هم میآید. خیلی هم ناخوانده. اما تا وقتی که خوبند با هم، تا وقتی که هوای هم را دارند و شانه به شانه پشت به پشت ما میآیند همه چیز خوب است و هیچ خطری تهدیدمان نمیکند. همه چیز سر جای خودش هست. اما وقتهایی هم هست که لجبازیشان میگیرد، هستی مدعی میشود و منم منم راه میاندازد، حرص آن یکی را درمیآورد. این جور وقتها باید ببینیم توی زندگیمان طرف کدام یکیشان را گرفتیم. بعد که فکر میکنیم میبینیم گاهی همه هم و غممان را گذاشتیم برای «شبه نیستیها»: رفقای ناباب و خوشگذران خواهر بزرگتر که هر کدامشان یک جوری عجیب و غریباند. یکیشان خاکستری است و هی میخوابد. آن یکی مثل پیاز پوست کنده کارش گریه در آوردن است. دیگری هم فحش و ناله و نفرین از زبانش نمیافتد. بعد که شکراب میشود بین خواهر و برادر همین رفقای ناباب کار خودشان را میکنند. میآیند خِر گلوی خواهر بیچاره را میچسبند، ول کنش نمیشوند. از مهربانیاش و اسم پرابهتش سوءاستفاده میکنند. پنهان میشوند پشت دستهای بزرگش ما را میرساند به مرحله آخر. این جور وقتها کوچکتر نشسته گوشهای کاری از دستش برنمیآید. گاهی ناتوان میشود. زورش نمیرسد بزرگتر را آرام کند. اصلا میدانید چیست؟ راستش را بخواهید هستی یک پسر لاغر نوجوان است که به این سادگیها سر به راه نمیشود. حواس پرت است و کمحافظه. بیخیالش شوید بیخیالتان میشود. تر و خشکش کنید تر و خشکتان میکند. برایش بستنی و پاستیل بخرید، برایتان بستنی و پاستیل میخرد. از همان وقتی که از توی تونل تنگ و تاریکی که شکم مادر نام دارد بیرون میآییم او را میبینیم. گوشهای نشسته خیلی بیخیال و خونسرد دارد بازی میکند. همان وقت اگر چشم بچرخانیم خواهر بزرگترش را میبینیم. نگران است و هی نگاه میکند ببیند نمیافتیم؟ نفسمان بند نمیآید؟ بند ناف دور گلویمان را نگرفته؟ پرستار بموقع پشتمان میکوبد؟ و تا صدای ونگ ونگمان در نیامده بیخیال نمیشود. اصلا او بیخیال نمیشود هیچ وقت. برعکس برادرش که خونسرد و آرام است، استرس دارد و گاهی دستهایش هم میلرزد. خواب ندارد و دائم نگران است. حتی گاهی از وظیفهای که به او محول کردهاند خسته میشود و دلش میخواهد در خودش نیست شود. نمیتواند اما. میخواهم بگویم گاهی آنقدر توی هستی غرق میشویم که یارای دیدن پسرک نوجوان آرام را نداریم. گاهی آنقدر غرق در زندگی کردن میشویم که نمیبینیم هستی واقعی مان را. گاهی آنقدر توی سطح بودنمان میمانیم، آنقدر بیخاصیت و بیتوجه و بیخیال میشویم که هستی از ما دور میشود. یعنی راستش ما از او دور میشویم او همین جور یک جا ایستاده دارد بازیاش را میکند، برعکس خواهرش که نگرانیاش نمیگذارد، یک جا بماند و میآید دنبال ما. میآید و یک روز میبینیم هستی دور است خیلی دور و دست نیافتنی و ما نشستهایم کنار بزرگتر چای مینوشیم. آن روز سن و سال نمیشناسد، آرام میگیری و نیست میشوی، مثل خواهر بزرگتر.
مهراوه فردوسی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: