اینها را از قبل درباره این مرد دوستداشتنی میدانم، اما با او تماس میگیرم تا ببینم از ماجرای عکسی که در فضای مجازی منتشر شده، چیزی میداند یا نه. وقتی از چکناواریان میپرسم عکس مورد نظر را دیده است یا نه، میخندد و میگوید: من نه تلویزیون دارم، نه رادیو و نه روزنامه میخوانم. پلیکان را دیدهاید که سرش را در آب فرو میبرد و دنیا را فراموش میکند؟
من هم چنین حال و هوایی دارم، سرم را در نتها فروبردهام و حواسم به هیچ چیز نیست.
او ادامه میدهد: چند روز پیش در یکی از شبکههای اجتماعی دوستی درباره این عکس از من سوال کرد. گفتم؛ آن را ندیدهام. ایشان با اظهار تعجب برایم نوشت که فکر نمیکرده من سوار اتوبوس شوم. فکر میکرده من با بیامو یا یک خودروی مدل بالا در این سطح رفت و آمد کنم. من هم خندیدم و به او پاسخ دادم آدمها یا خودشان را جدی میگیرند یا کارشان را. من کارم را جدی گرفتهام. او میافزاید: دوست دارم هر روز مردم را ببینم. از کنارشان عبور کنم. هنر با مردم است، میان مردم است و در کنارشان پرسه میزند. اگر کسی میخواهد هنرمند شود و هنرمند بماند باید میان همین مردم باشد. هنر از مردم میآید و به مردم بازمیگردد.
چکناواریان میخندد و میگوید: ما همه در برابر خدا یکسانیم و هیچ امر ظاهری نباید موجب شود فکر کنیم از بقیه بالاتر هستیم. اما بگذارید این را هم بگویم که در این دنیای گذرا همین اتوبوس هم برای من زیاد است! هیچ کس هیچ چیز با خودش نمیبرد... باید گذاشت و گذشت...
تلفن را که قطع میکنم به خیلی چیزها فکر میکنم، تصاویر زیادی از ذهنم میگذرد و بیش از همه به این فکر میکنم که دنیا پر از پلیکانهایی است که هنوز مسیر آب را پیدا نکردهاند، راه را گم کردهاند و به دنبال چیزهایی میگردند که شاید آنها را از آب دور و دورتر کند.
زینب مرتضاییفرد/ گروه فرهنگ و هنر
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.