در این چند سال پرونده و حادثههای زیادی بوده که برایم خاطرهساز شده است. یکی از آنها مربوط میشود به چند ماه پیش. دقیق یادم نمیآید چه تاریخی بود، ولی آن روز را کامل به خاطر دارم. روزی که قرار بود جور دیگری باشد اما به یک روز تلخ حداقل برای من تبدیل شد. آن روز مثل همیشه در حال رفتن به روزنامه بودم. شب قرار بود به مهمانی بروم و آن روز خیلی خوشحال بودم که از روزنامه تماس گرفتند و گفتند زودتر بیا، زنی با سرویس شما کار دارد. من هم در حالی که تعجب کرده بودم زودتر خودم را به روزنامه رساندم و دیدم پیرزنی پشت میز سرویس حوادث نشسته است. او را نشناختم. این زن خودش را مادر یک متهم به تجاوز به عنف معرفی کرد و گفت که پسرش به این اتهام در زندان است. این پیرزن در حالی که بشدت گریه میکرد به من گفت: پسرم از طرف دوستانش اغفال شده و یک دختر را مورد آزار و اذیت قرار داده است. حالا میخواهند او را اعدام کنند. یک هفته دیگر حکمش اجرا میشود و من نمیدانم باید چهکار کنم. او، تنها پسرم است و بجز او هیچکس را در زندگیام ندارم. وقتی دیدم شما خبر پرونده پسرم را منتشر کردید با خودم گفتم به اینجا بیایم تا شاید شما بتوانید کاری کنید. شما خبرنگارید و اینجور پروندهها را خیلی بررسی کردید. پس شاید بدانید که من چه راهحلی برای جلوگیری از اعدام پسرم دارم.
آنقدر ناراحت شده بودم که خودم هم با گریه این پیرزن ساده گریهام گرفت. واقعا راهی برای او نداشتیم و نمیدانستیم که چه بگوییم. من و همکارهای دیگرم به او گفتیم امیدت به خدا باشد و این زن را بدون هیچ حرف امیدوارکنندهای راهی خانه کردیم. یک هفته بعد خبر اعدام پسر آزارگر تمام وجودم را لرزاند. تصویر آن پیرزن هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. در اینکه آن پسر باید به سزای عملش میرسید حرفی نبود اما چرا او وقتی میخواست مرتکب جرم شود، به مادر پیرش و آرزوهای او فکر نکرد. او آرزو داشت این پسر عصای دستش باشد اما مرگش کمرش را شکست.
البته همیشه اخبار حوادث همراه تلخی نیست و گاهی برخی اتفاقات تلخی حوادث را به شیرینی تبدیل میکند. اتفاقی که دو ماه پیش با آن روبهرو شدم یکی از این شیرینیهاست. آن روز در دادگاه خانواده قدم میزدم و بهدنبال پروندهای برای نوشتن میگشتم که چشمم به یک پسربچه افتاد. این پسربچه داشت جلوی در شعبه گریه میکرد و هیچکس هم در کنارش نبود تا آرامش کند. جلو رفتم و از او پرسیدم که چرا گریه میکند. گفت پدر و مادرم میخواهند از هم جدا شوند. سعی کردم او را آرام کنم. برای همین به او گفتم که شاید با هم آشتی کنند. اما او خیلی قاطع در جوابم گفت: نه، آنها تصمیم خودشان را گرفتهاند و میخواهند جدا شوند و من خیلی ناراحتم. چند دقیقهای در کنار او نشستم تا اینکه پدر و مادرش از داخل شعبه بیرون آمدند. آنها هردویشان لبخند به لب داشتند و پسرشان را در آغوش گرفتند. پسربچه در حالی که همچنان داشت گریه میکرد به پدر و مادرش گفت که از هم جدا نشوید. زن و مرد جوان نگاهی به هم کردند و با لبخند به پسرشان گفتند که از جدایی منصرف شده و با هم آشتی کردهاند. دیدن چهره خندان این پسربچه که با اشک و لبخند همراه بود انرژی خیلی خوبی به من داد که هنوز هم از یادم نرفته است.
سیما فراهانی / خبرنگار حوادث
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم