در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در این جشن آتشی در بعدازظهر سهشنبه برافروخته شده و تا طلوع خورشید روشن نگه داشته میشود. مردم از روی آتش میپرند و شعر «زردی من از تو، سرخی تو از من» میخوانند. این یک آیین ایرانی است که مردم از آتش میخواهند زردی، بیماری و مشکلاتشان را بگیرد و به آنها گرما و قدرت بدهد، اما حالا این سنت خیلی با گذشته فرق کرده است. حالا دیگر از یک آتش بزرگ و پریدن و شعرخواندن خبری نیست. یک روز شلوغ و پر سروصدا، ترقه، نارنجک، بمبهای دستساز و صدها وسیله خطرناک دیگر. هرسال خبرهای زیادی از آتشسوزی خانهها، افراد در حال ساخت بمب و سوختن و زخمی شدن انسانها به گوش میرسد. کسی هم نمیداند چرا یک سنت شیرین و اصیل ایرانی جای خودش را به یک جنگ خیابانی تمام عیار میدهد. هرچند هنوز هم خانوادههایی هستند که در این روز دورهم جمع میشوند و این روز را به همان شیوه اصیل ایرانی و با خوردن آجیل و پریدن از روی آتش جشن میگیرند. حالا که بحث چهارشنبهسوری و چهارشنبه آخرسال در همه خانهها بالا گرفته، مزاحم تلفنی تصمیم گرفت سراغ مردم کرمانشاه، یکی از شهرهای کهن ایران بروید و ببینید برنامه آنها برای این جشن باستانی چیست؟ چه خاطره بدی از چهارشنبهسوری داشتهاند و چه خاطره خوبی برایشان از این روز باقی مانده است. شاید وقتی جوابهای آنها را بخوانید شما هم به یاد خاطرات خوب و بدتان از این جشن دگرگون شده ایرانی بیفتید.
کرمانشاه از کلانشهرهای ایران و بزرگترین شهر کردنشین ایرانی است. این شهر در میان سه کوه محاصره شده که هرچند دسترسی به این شهر را سخت کرده، اما زیبایی آن را دوچندان کرده است. چهارشنبهسوری کرمانشاه هم مثل همه شهرهای ایران هرسال با زخمی شدن عده زیادی از مردم و بخصوص جوانان همراه بوده است و به همین دلیل انتظارش را داشتیم که مردم خاطرات خیلی خوبی برایمان تعریف نکنند. شاید خیلیها هم دیگر دوست نداشته باشند این آیین سنتی را برگزار کنند.
38----25
«هیچی. هیچ برنامهای نداریم. آخر پسر تو خونه نداریم و مجبور نیستیم چهارشنبهسوری بیرون برویم.» میپرسم خودش علاقهای به این مراسم ندارد؟ آخر این مراسم که فقط مخصوص پسرها نیست: «نه. چون از قدیم مادرم ناراحتی قلبی داشت این مراسم را برگزار نمیکردیم.»
38----67
میخندد: «هیچی. چهارشنبهسوری از حالت اصیل و سنتیاش دور شده و مردم فقط میآیند تا عقدههایشان را خالی کنند. من هم دیگر دوست ندارم دراین مراسم شرکت کنم.» پسرجوانی است. میخواهم برایم از خاطرات خوبی که در این روز داشته تعریف کند: «با پسرخالهام راه میافتادیم و در خیابان ترقه سیگاری میترکاندیم. دنبالمان میکردند و ما فرار میکردیم. این آخرین خاطرهام از چهارشنبهسوری است بعد از آن شرکت نکردم و همیشه در این روز سردرد میگیرم.» احتمالا خودش هم سر خیلیها را به درد میآورده است. میپرسم خاطره بد هم دارد: «یکسال در این روز رفته بودم بازار تا لباس عید بخرم که یکی اکلیل سرنگ پرت کرد به طرفم که چند متر جلوتر از من ترکید و من خیلی ترسیدم چون یکبار روی پای دوستم ترکید و تا چند روز نمیتوانست راه برود.» مزاحم تلفنی تا به حال چنین اسمی نشنیده است. خوش درمورد اکلیل سرنگ توضیح میدهد: «چیزی شبیه نارنجک. میزنند به دیوار یا زمین و میترکد. دستساز است و داخلش سنگ است.»
برای اینکه بحث عوض شود، میپرسم کدامیک از سنتهای ایرانی را بیشتر دوست داردو او میگوید: «چهارشنبهسوری قدیم را هم خیلی دوست داشتم.»
38----25
«والا ما فقط از دور نگاه میکنیم. چون دوبچه کوچک داریم و نمیشود با این وضع به خیابانها رفت.» خاطرات خوبش هم از دوران قدیم است: «دوران بچگیمان ترقه نبود و همه از روی یک آتش بزرگ میپریدیم، اما الان خیلی ترسناک شده چون کنار پایت ترقه میاندازند.» میپرسم کدام سنت ایرانی را بیشتر دوست دارد که میپرسد: «سنتهای مربوط به عید یا از همه سنتها میتوانم انتخاب کنم؟» میگویم هرچه دلش میخواهد انتخاب کند: «شب یلدا و حافظخوانی.»
37----40
میگوید مدیریت نیست و باید بعد از ساعت هفت زنگ بزنید. از آنجاکه مدیریت احتمالا حاضر نمیشود با یک مزاحم تلفنی همصحبت شود سوالم را از خودش میپرسم: «هیچی. عزاداریم» میخواهم از خاطرات خوب و بد گذشتهاش حرف بزند. خاطره بدی ندارد، اما خاطره خوبش را بخوبی به خاطر دارد: «پنج یا شش سال پیش با چند تا از دوستان جایی ایستاده بودیم که دیدیم چند نفر میخواهند یک 206 را آتش بزنند. ما هم به موقع رسیدیم و جلویشان را گرفتیم.» میپرسم کدام آیین ایرانی را بیشتر دوست دارد: «همین چهارشنبهسوری، اما به شکل سنتی و پریدن از روی آتش نه مثل امروز.»
37----58
«منظورت کدام چهارشنبهسوری است؟ قدیم یا جدید؟» خانم مسنی است. خودش هم اعتراف میکند: «سن من بالاست. قدیم تخممرغ رنگ میکردیم و در یک شال رنگی نخودچی کشمش و تخممرغ رنگی میگذاشتیم. بالاخانهها آتش روشن میکردیم و دورش میچرخیدیم. بعد هم کنار هم مینشستیم و آجیل و شیرینی میخوردیم. یک آتشگردان داشتیم که دور سرمان میچرخاندیم وشبیه ستاره میشد.» با ناراحتی ادامه میدهد: «اما حالا همه چیز خراب شده یا ترقه است یا انفجار. دیگر از این چهارشنبهسوری بدم میآید.»
38----69
مرد شوخطبعی است: «برنامهام این است که داخل خانه بنشینم تا ترقه در سرم نخورد. من یک مغازه در نقطهای شلوغ در کرمانشاه دارم. پارسال مغازهام را پر از اکلیل سرنگ کردند.» خاطره خوشی از چهارشنبهسوری ندارد یعنی یک خاطره بد باعث شده که کلا این رسم را کنار بگذارد: «بچه بودم و خودم ترقه دستساز میساختم. یکبار میخواستم آن را به دیوار بزنم که به اشتباه به صورت دوستم خورد و با میخش لب دوستم پاره شد. البته مشکلی برایش پیش نیامد، ولی آنقدر خانواده خودم و پدر و مادر او دعوایم کردند که دیگر چهارشنبهسوری را فراموش کردم.» از او میپرسم کدام سنت ایرانی را بیشتر دوست دارد: «دید و بازدید عید.»
37----20
«بیشتر اوقات به بچهها اجازه نمیدهم بیرون بروند. حیاط خانه بزرگ است و بچهها در حیاط با وسایل بیخطر بازی میکنند.» میخواهم از خاطرات خوبش تعریف کند: «بهترین خاطراتم مال گذشتههاست. من متولد سال 51 هستم و آن زمان ترقه نبود و ما از روی آتش میپریدیم. آن رسم را دوست دارم.» از آیینهای سنتی ایرانی هم دید و بازدید شیرین عید را انتخاب میکند.
37----70
آقای خانه تلفن را برمیدارد: «برنامه آنقدر افتضاح است که نمیشود جایی برویم. با بچهها میرویم داخل کوچه و کار من مراقبت از آنهاست.» میپرسم چه خاطره بدی از چهارشنبهسوری دارد: «همسایهمان رویش اکلیل سرنگ افتاد و دوهفته بیمارستان بود.» خاطره خوبی هم ندارد. گویا مراقبت از بچهها لذت این تفریح را از او گرفته است. از او میپرسم کدام سنت ایرانی را بیشتر دوست دارد: «عید نوروز چون همه فامیل را میبینم.»
37----90
پسری پانزده ساله است: «خانه. اصرار نمیکنم بیرون برویم، چون از چهارشنبهسوری فقط خاطرات بد دارم. یکبار جلوی پای دوستم اکلیل سرنگ ترکید و انگشتان دستش قطع شد و من از آن به بعد چهارشنبهسوری از خانه بیرون نمیروم.»
38----56
«تا ساعت شش سرکار و بعدش هم به خانه میآیم.» انگار خیلی این رسم ایرانی را دوست ندارد: «زمان مجردی خوب بود آتش درست میکردیم و از روی آن میپریدیم، اما بعد از ازدواج دیگر این مراسم را نگرفتیم.» از رسم مورد علاقهاش میپرسم: «چهارشنبهسوری قدیم را دوست داشتم. چیدن سفره هفتسین را هم خیلی دوست دارم.»
37----77
خانم جوانی تلفن را برمیدارد سوالم را که میپرسم میگوید بهتر است همسرش به این سوال جواب دهد: «فعلا برنامهای نریختهایم. آتشبازی سنتی قدیمی را داریم، اما هنوز جایش مشخص نشدهاست. آخر فقط خاطره بد داریم و خاطرات خوبمان را فراموش کردهایم.» میخواهم یکی از خاطراتش را تعریف کند: «یکی از همین شبها با دوستان بودیم که شیشهای در آتش افتاد و ترکید و دوستم را زخمی کرد.» میپرسم کدام سنت ایرانی مورد علاقهاش است: «عید نوروز. چون تعطیل است و در خدمت خانوادهایم.»
38----80
خانم هجده سالهای است: «جدیدا خطرناک شده است و نمیشود بیرون رفت. امسال هم برنامهای نداریم. راستش اصلا هیچوقت این مراسم را برگزار نکردهایم به همین دلیل نه خاطره خوب دارم و نه خاطره بد.» از رسوم سنتی ایرانی هم مثل خیلی از همصحبتهای امروز مزاحم تلفنی عید نوروز را بیشتر دوست دارد.
38----98
خودش فارسی متوجه نمیشود و گوشی را به خانم دیگری میدهد. خانم جوانی است که میگوید: «هیچوقت از خانه بیرون نمیرویم. قدیم داخل حیاط آتش روشن میکردیم و از روی آن میپریدیم. الان وضعیت خیلی بد شده است و هیچکس جرات نمیکند پایش را از خانه بیرون بگذارد.» میخواهم بدانم کدام سنت ایرانی را بیشتر دوست دارد: «عید نوروز. چون خاطرات بیشتری از آن داریم و به همه خوش میگذرد.»
آزاده هاشمیمنفرد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: