در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مدتی کبریت و کاغذ گرچه خواهر بودهاند/ قتل یک خواهر به دست خواهر، از دیوانگیست/ شهر اما مملو از این خانههای بیدر است/ اعتماد صاحبان هم دیگر از دیوانگیست/ انتهای این عرایض مینویسم عاشقم/ عاشقی هر آنچه هست بالاتر از دیوانگیست.
هانیه از اهواز
اول اون یکی شعر قبلیت رو گذاشته بودم خونه پیامکها هااااا!! ولی خب... این چند تا نکته خوب داشت اون رو ورداشتم آوردم اینجا با خودم گفتم بذا بذارمش به سلامتی هر چی خل و چل و دیوونهس! (دیوونه عشق منظورمه بابا... دِهع!). آهان راستی... این ردیف «از دیوانگیست» هم خوب بود؛ آفرین. از اون خوبتر شیوه دَوَرانی اون بود که آخرش انگار از چرخوفلک شهربازی پیاده شدی، همینطور هی سرت گیج میخوره و دور خودش میگرده! ده آفرین هم برای اینکه بیت اولت همون بیت آخرت شد و آخرت ما رو هم نابود کرد (و بالعکس برای هر دو موردش!) البته حافظ میگفت: خب تو که داری آفرین خرج میکنی صد آفرین میدادی! ده تا چیه توی این دوره و زمونه گرونی؟! گفتم: شرمنده دیگه... دم عیده، وسعم به همین ده تا میرسه! زوره مگه آقا؟ دِ خب ندارم... ندارم بابا... از کجا بیارم... حقوق مرا چه کسی بُوَد آیا که افزون کند؟ هاااان؟!!)
تبسمشناسی بالینی
کشش حریصانه بغضهایم به سمت نفسهای تو مزمن شده. خندههایت امشب مزة سیب میدهند؛ مزة همان تازگیهای افراطی که بندبند وجود مرا در برابر بغضهایم متین میکند. مزة همان بارانهایی که در نفسهای نکشیده من و تو به بلوغ رسید؛ مزة طعنههایی که مطیع نگاه توست. مزة بودنت، وقتی که لمس نگاهت از آن چشمهای من است و مزة یک «توی» اولیه که انگار پشت نیامدنهایت هزاران سال پیر شده.
میبینی؟ تمام شبانههای من در حالات تو معنا میشود. کاش طعم خندههایت هنوز تازه باشد. تبسمهای مانده نشان میدهد که نیستی.
مریم فرامرزیتبار
نسکافه
چقدر آسونه دل بستن به تو وقتی که میخندی/ به این آسونیا اما به من تو دل نمیبندی/ ببین چه جوری دستام رو، به احساس تو بند کردم/ که هر کاری کنی بازم به احساس تو پابندم/ دوباره توی این کافه دو تا نسکافه سرد میشه/ حواست سمت من باشه، حواسم به تو پرت میشه/ تو هم حال منُ داری، تو هم چشمات غمگینه/ با این حال هر دو میدونیم، ته این قصه شیرینه/ گره بزن نگاهت رو به چشمایی که میخوادت/ ببین از هم جدا بودیم ولی نرفتم از یادت/ باید ثابت کنم این رو به قلبت که دوسِت دارم/ ببین ثابت میشه قلبم تا من اسمت رو میارم/ دوباره توی این کافه، دو تا نسکافه سرد میشه/ حواست سمت من باشه، حواسم به تو پرت میشه/ گاهی با خندههای من، تو هم به خنده میافتی/ داری عاشق من میشی، یه وقت نگی که نگفتی.
پیمان مجیدی معین
دلنازک
قلب نازکی که مدام شکست، محکوم به نابودیه. قلبم سنگی بود ولی با مهربونیات شیشهای شد. حالا هر چی سنگ اطرافت پیدا میکنی برمیداری و محکم میکوبی به قلبم. شیشهخردهای شدم که دارم آخرین نفسهام رو میکشم.
مهرداد سارا
نامهای از جهنم
۱-هوای سردی که در شالگردنیهایم خلاصه میشود و تماشای غروب از پشت پنجرههای آخرین طبقه، صدای کفشهایم که سالن را ترک میکند، حتی اُدکلنم که بوی غربت را میدهد، همگی لحظههای شاعری را به تصویر میکشد که جایی رفته است که تماماً دارد غربت را احساس میکند.
۲-زمستان است ولی همین جایی که من ایستادهام جهنم است؛ مرا میسوزاند. آدم گاهی در جایی قرار میگیرد که حتی دیوارهایش هیزم جهنم است؛ تن آدم را میسوزاند.
۳-آدم در برابر بعضی آرزوهایش حاضر است خودش را فراموش کند، [اما] آرزوهایش را فراموش نکند.
۴-بعضی چیزها را نباید اعتراف کرد، باید چشمها را سطر به سطر خواند.
۵-این روزها نقشها آنقدر خوب اجرا میشوند که حتی قاضی هم اشتباهی حکم صادر میکند.
شادی اکبری
خیلی ببخشیدا... خیلی خیلی ببخشیداااا... اون دیواری که بهش تکیه زدی سه دانگش قبلاً ثبت شده. لطفاً فاصله بگیر ازش (یه محبت هم کن بیزحمت اون جمله آشغال نریزید اینجا رو روی دیواره ببین!)
چترهای بسته
۱-حال موجی را دارم که دچار ساحل شده؛ با هر جذر و مد دریا دلش به تپش میافتد و با نیروی مضاعف دستهایش را به سمت ساحل دراز میکند؛ غافل از آنکه موجهای قویتری در راهند؛ از پشت سر هجوم میآورند، کفها را میبلعند و بعد از بوسیدن سنگریزهها در آغوش ساحل به ماه لبخند میزنند.
۲-به ابرها بگویید ببارند، گلوی زمین خشک شده! به شیرهای آب بگویید چکه نکنند، ابرها مدتی است که دیگر گریه نمیکنند. چترها تشنهاند، دلتنگند تا سقفی بسازند برای عشاق. چکمهها دوست دارند تنی به آب بزنند. آدمیان، چه میکنید؟ حال زمین اصلاً خوب نیست.
زهرا فرخی، ۳۴ ساله از همدان
احوالپرسی با نخلهای بیخرما
در کرج که باران میبارد، دلم برای اهواز میگیرد؛ اهوازِ خسته، خوزستانِ خاکستری، جنوب غمانگیز، درکش مشکل است وقتی میبینی زمین و آسمان دست به دست هم میدهند تا این بدیهیترین حق تو را، این هوای تازه را از تو بگیرند.
جنوبِ من! تو داغدار جنگ و فقر، تو شاهد «نادیده گرفته شدن»، تو مادرِ جوانانی هستی که رؤیایشان را در کویریترین رودخانة جهان گم کردهاند، طلای سیاهت برای مردمانت چه داشت که دلت به آسمان خوش باشد؟ آه، جنوبِ من، دوشندگان تو جوانان ما نبودند، آنهایی بودند که بشکهبشکه تو را خوردند و بردند و نوش کردند.
به ابرها میگویم اشکهایتان را بر خاک خوزستان بریزید که سالهاست بغض کرده است. باور ندارید سری به اهواز بزنید و یاس زمین و آسمان را در دودکشهای دلگیر و کلافة پالایشگاه جستوجو کنید.
به جنوب میگویم: سلام، سلامی آغشته به دود و گرد و آلودگی؛ سلامی با علامت خطر، علامتی که پیشتر، پیش از برخورد بمب میشنیدی؛ سلامی به نرخ جدید نفت، سلامی به نخلها و ماهیگیران بیماهی؛ سلامی مبهم پشت ماسکهای یکبارمصرف؛ سلام به گلولههای جامانده بر درز دیوارها، سلام به آسمان دوزخی.
آه ای جوانان زیبای سفید و سبزه و سیاه، شما هم میبینید؟ میبینید که جنوب دارد میرود؟ جنوب با لهجة خرماهایش، با قهرِ پلیکانها و نوستالژی رقصهایش، با اضطراب جنگ و مینهایش، با مردمانش که همگی شاعر هستند زیرا «شاعر کسی است که دوزخ را تجربه کرده باشد، حتی اگر شعری هم نگفته باشد». «ددیم» و «گَگوم» عزیز، جنوب میرود و من میخواهم بگویم: جنوبِ مو، غلط کردوم، ورگرد.
امید، بچة بیستوچن ساله از کرج
روش کلکل با زمان
این روزها حال و هوای دیگری دارم. دیگر حتی نگاهش هم نمیکنم. ساعت را میگویم؛ بدجور نبودنت را به رخم میکشد. نبودنت سنگین است؛ سنگینتر از سیگارهایی که دیگر نمیسوزند. حال تصور کن خودنمایی ساعت و سنگینی سیگار و تنهایی من، چه معرکهای به راه انداختهاند.
پوریا ب.جهانی از تهران
گوسالة زرین
۱-قبول دارم هماکنون تو را همه میپرستند، همه زیباییات را میستایند، اما وقتی [هم میرسد] که موسیمانندی میآید و زیباییات میشود گوسالة سامری.
۲-نعمتیست این نفهمی برای دانایان! کلاً خوب است نفهمیدن! چیزی که نفهمها در آبشخور فکریمان میریزند.
۳-زیر قلبت کاسه گذاشتم؛ خود نشستم و خیرهخیره نگاهم را به آن قطرات محبتی دوختم که از آن میچکید. کاسهکاسه پر کردم و گوشه اتاق چیدم. نمیدانم چرا با وجود گذشت اینهمه مدت، هنوز اتاق پر از کاسه نشده است. اکنون قطرههای درون کاسههای قبلی نیز تبخیر... میدانید بزرگترین دروغی که به ما گفتند چه بود؟ اینکه قطرهقطره جمع گردد وانگهی دریا شود. در عاشقی هیچ دریایی در کار نبود؛ قطرات همه تبخیر شد.
احسان ۸۷
مرفه بیدرد
ما نیز فقط یک دل پرخون داریم/ در دیده خود اشک چو جیحون داریم/ خوردهست کبابِ نان را آن یک/ ما همچو همیشه نان و ریحون داریم!
احمد از بابل
ای مرفه بیدرد! نان به این گرونی میخوری اونم با ریحون، هنوزم مینالی؟ دورة ابوالمعالی اینا حتی کارت یارانه هم نبود! چنانکه در تواریخ آمده: «بسا مواقع که اشکم گرسنه سر بر بالین نهاده، به فکر دیدن کباب در خواب و در خواب همیدیدی آدمخواران مر ایشان را کباب نموده با علف تازه جای ریحان همیخورند!» تمّت و باقی و انتهای قضایا!
قتل درکویر
برای منی که از تکتک واژههای بودنت خالیام چه فرقی میکند کجای این کویر دلتنگی ایستاده باشی؟! کاش اگر فکر رفتن در سرت بود، به حرمت تمام آن ثانیههای زیبایی که گذراندیم یادت را هم از خاطرم میبردی. این بهانههای بیرحمِ انتظار، آخر مرا خواهند کشت.
سیاوش منصور (میثاق)
تکنیک تبادل مخچه
به همه چیز فکر میکنم حتی به کوچکترین چیزها، به دغدغههایم، فرقی هم نمیکنند که کم باشند یا زیاد؛ کوچک باشند یا بزرگ؛ بیشتر اوقاتم به همین فکر کردنها میگذرد. خستهام میکند این دلشورههای زمانه. آنقدر خسته میشوم که میمانم چه کنم؟ چقدر خوب بود که بیخیال میشدم. چقدر خوب بود که دغدغههایم نمیشدند همه افکار. وقتی به یک آدم بیخیال نگاه میکنم انگار یک دنیای متفاوت داریم. [...] من فکر میکنم و برای هر لحظهام دنبال برنامهای میگردم و میخواهم آسوده باشم اما آن یکی به هیچ چیز فکر نمیکند، منتظر میماند تا دنیا برایش تصمیم بگیرد که چه راهی را برود. با دغدغه بیگانه است و دلشورههایش برای من خندهدار. میمانم من درست میگویم یا او؟ میمانم من دنیایم اشتباهی است یا او؟ دنبال یک فرصت میگردم تا دنیاهایمان را با هم عوض کنیم. من وارد دنیای او شوم و او دنیا مرا بگیرد. آنگاه ببینیم چه میشود! آیا به امتحانش میارزد؟
محمود فخرالحاج از قم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: