در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چمدونی که خسته و کوفته بعد از سفر طولانیاش از تنور داغ چاپخونه تا زیر سنگ جلوی دکه و تو تاکسی که لولهاش کرده بودی، قاطی بقیه روزنامهها نشسته و بعد از خونده شدن، منتظر انجام آخرین وظیفه شه که برق انداختن به آینه باشه تا اون روی ماهت رو بدون لکه و خش بتونی سر صبحها توش ببینی و حظ کنی. بگذریم... بعد از پیاده کردنشون دور زدم و رفتم سمت شمال. صد متری نرفته بودم که چراغ قرمز شد. یه کادیلاک شاسیبلند رسید کنارم. نقرهای متالیک و شیشههاش دودی و رینگهاش چرخون و فرکانس بوم بومِ ساب ووفرهاش هم کل تاکسی رو عین دنبه میلرزوند. اگه این ماشین با همین مشخصات تو خیابون فرشته تهران بود، میشد با کمتر شکی حدس زد که رانندش یه روز هم تو زندگیش کار نکرده و ماشین و رینگ و بلندگوها رو باباجون واسش خریده. اینجا ولی این جور ماشینها تو این محلهها داستان دیگهای دارن. اینها گشتیهای محلههای خودمختار شهرند که با قانون و روشی دیگه اداره میشن و هر هفته خبر آدمکشیها توشون تو اخبار گزارش و کمی بعد فراموش میشه. رانندههای این ماشینها گندهها و نوچههای گانگهای محلی و بینالمللیِ تجارت مواداند که شب و روز مشغول نگهبانی از قلمرو هستن و به موادفروشهای تیم خودشون سر میزنن و بعضی وقتها هم با گانگهای رقیب با اسلحه شاخ به شاخ میشن. فقر و دههها تبعیض نژادی و اقتصادی حاصلش محلههاییاند که انگار مال شهر و کشوری دیگن و نوجوونهاش بعضی وقتا چارهای جز پیوستن به این گروههای خشن رو ندارن. واسه خنده هم که شده خیلی دوست دارم اون داداشمون که خودشو با پول بابایی عین اینا کرده و تو جردن و الهیه پشت شاسیبلند حس همذاتپنداری میگیره، یه شب یه هو خودشو تو این محله پیدا کنه و بیفته قاطیِ نسخه زبون اصلیِ قضیه. منم با تاکسی پشت سرش با فاصله راه میفتم تا ببینم چه میکنه تو دنیایی که فقط جلدشو کپی کرده و محتویاتش رو از کلیپها و فیلمها واسه خودش بازسازی کرده. آخ که میخندم همچین شبی... قبل از سبز شدنِ چراغ، سمت راستم رو نگاه کردم. تو ایستگاه اتوبوس، یه زن جوون با یه بچه تو کالسکه که تو سرمای زیر صفر دور ملافه پیچیده بود و یه پسر شیش هفت ساله هم کنارش، و یک مرد میانسال با سه چهار تا چمدون، منتظر اتوبوسی بودن که این موقع شب حداقل تا نیمساعت دیگه هم سر نمیرسید. همه سیاهپوست بودن. به تاکسی گفتم دشت امشب رو که زدیم. اینجا هم عمرا مسافر گیر بیاد. این بنده خداها رو سوار کنیم تا یه جایی ببریم. تاکسی گفت: میبینم که آخر شبی یاد کمک به همنوعها افتادی آق احسان. ما که هستیم باهات. فرمون و گاز و ترمز ما دست خودته. برو ببینم چه میکنی. یه نمه عقب رفتم و کیپِ ایستگاه که شدم پنجره رو پایین کشیدم: ـ کجاست مسیرتون؟ صلواتی میبرم. مسیرهاشون دور ولی تقریبا سر راه گاراژ تاکسی بود که ماشینو دمِ صبح توش پارک میکنم تا ناصر، راننده الجزایریِ شیفت صبح تحویل بگیره. کاپشنو تنم کردم و صندوق رو زدم و رفتم بیرون. هوا بد سرد بود و هر جای پوست که پوشیده نبود رو میگزید. خانوومه و بچههاش نشستن تو. من و مرد میانسال که کلاه و کاپشن چرمی تنش بود مشغول جا دادنِ چمدونهاش تو صندوق شدیم. بعد از یه کم کلنجار یکی از چمدونها و کالسکه تا شده رو گذاشتیم صندلی عقب. خانومه با نوزادش که تو بغلش خواب بود نشستن جلو، پسر کوچیکش هم خودشو بین مرد و بارها جا داد و راه افتادیم. ادامه دارد
شیکاگو ـ زمستان ١٣٩٣
احسان مشهدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: