درعالم زشتی ای وجود ندارد

بای بسم الله: ایستادن کنار پنجره در قاموس محمد احصایی به معنی «از خود جداشدن» است ؛ تجربه ای که بارها در این گفتگوهای طولانی (از نظر زمان البته) شما نیز به احساسش نزدیک خواهید شد.
کد خبر: ۷۶۷۶۰

کنار پنجره هایی خواهید ایستاد و چیزهایی دیگر را به تماشا خواهید نشست. خود سید عقیده داشت که لابه لای این سطرها نگفته های بسیاری هست که حتما برای دقت آگاهان ، معانی بسیاری خواهد داشت.
پس واقعا با ایستادن و به قولی «خیمه زدن در رگ حرف» سطرهای پنهانی را بخوانید. امپراتور ذهن احصایی «هنر» است و امپراتور هنرش خطاطی.
اینها را خودش اذعان می کند، وقتی می پرسم گرافیک در این میان وزیر است یا... پاسخ می دهد: والله من با این کارهام هیات دولت تشکیل نداده ام.
احصایی در جواب «اگر بپرسم و نتوانید جواب بدهید» گفت: «خب می گم نمی دانم یا نمی توانم.»


صداقت را چقدر می شناسید؛
بعضی ارزشها یا فضیلت ها هستند که می شه گفت جزو اصول اولیه اند.

اگر شما اینو کمیاب ببینید؛
اون وقت مواجه می شین با این که چقدر ناگواری باید اطرافتون وجود داشته باشه.

بهترین لحظه ها و ساعتهای این روزها؛
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد...

ترجیح تان؛
ادامه آنچه هستم.

چی نبودین/ نیستین؛
چی بوده ام؛ دارم از خودم می پرسم.

برای این روزهایتان ، کارگاه بهتر است یا کلاس درس؛
هر دوتاش.

طولانی ترین سفری که با خودتان رفتید؛
به طور متعارف انسان سفر طولانیش در وهله اول برای شناخت دم دستش یعنی خودش است. (تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن)

سفری به «خویشتن» شما؛
من همیشه در خویشتنم شاید هر کس دیگه ای هم همین طوره.

چقدر می شناسینش؛
به نظرم انسان چنان کلاف سردرگمی است که کمتر می تواند به شناخت قابل اطمینانی برسد.

در این سفر به کجاها نمی رسیم؛
که چی؛ خب به خیلی جاها. برای من نفس سفر کردن مهم است.

و با چه کسانی برخورد نمی کنیم؛
همه چیز برای من توی این سفر جالبه ولی سوالتان هم جالب است. آدم از کجا می فهمد که به چه کسی برخورد نمی کند.

در این سفر، شما اهلش نیستین؛
اگر برخورد به معنی تصادم یا تصادف باشد.

بهترین فرودگاه؛
مهرآباد تهران.

معراج قلم؛
نمی خوام حرمتش را با لفاظی پایین بیارم یا کمرنگ کنم.

سیاهی مرکب؛
نشانی از یک نوشته است، ردپای یک معناست ، ضرباهنگ سرخوشانه زندگی یک قوم است.

بر روح شما چقدر رویا هست؛
دست کم 6میلیون سال می تونید حساب کنین. می شه پیگیری کرد.

نتیجه پاییز؛
بستگی به تابستانش دارد. جوجه را آخر پاییز باید شمرد، یا این که پاییز، خودش نتیجه است.از آنچه سهم خودم بوده خیلی ناراضی نیستم.

روح پاییز؛
فصل پرمعنا و در واقع چالش پیچیده طبیعت.

رنگ پاییز شما؛
عین خود زمانه متلون است!

نمره تان؛
نباید خودمو ردشده بدونم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.


شمرده دیگه ، چه کارش کنم؛ البته پر بی معنا هم نگفته است ، زیرا مطمئنم کسی که از هیچ ، چیزی به وجود آورده از مادر نزاده است.

اگر ادعا کنند کارهای شما فاقد خلاقیت لازم است؛
خلق فقط مختص خداوند است. خب هر کس اختیار زبانش را دارد. گفتم که انسان توانایی خلق را ندارد و این یک اشتباه مصطلح است. {البته در قرآن خلق به انسان هم نسبت داده شده است.}

اگر بگویند تاثیری که شما از دیگران پذیرفته اید، در حد تقلید است؛
عرض کردم: به این موضوع اعتقاد دارم که هیچ کس نیست که از هیچ بتواند چیزی به وجود بیاورد. انسان خالق که نیست. بقیه اش را دیگر باید نشست و حساب و کتاب کرد.
در این میانه ابهام هست ، تداعی هست ، کشف هست و...

یا بگویند فضای جدیدی و ساحت تازه ای نیاورده اید؛
چه کاری از دستم برمی آد؛ هر کس بالاخره هرچقدر هم کم ادعا و فروتن باشد، سهمی از خودش ارائه داده وگرنه نمی ماند یا آنها که ماندگارش می دانند، همه در اشتباهند، بگذارید و بگذاریم. پس...

چه جوری عصبانی می شوید؛
قرار نیست عصبانی بشوم.

چه وقت برمی گردین سرخط؛
هر وقت خودش که دست دهد.

توی قطعات خوشنویسی چرا از علایم ویرایشی استفاده نمی شه ؛
برای این که آنها علایم کاربردی هستند برای درست خواندن و درست فهمیدن. خوشنویسی یک کار دیداری است.

اگر جای ویرگول بودین ، کجای سطر جای می گرفتین؛
اولا باید بفرمایید کجای جمله. ثانیا عرض کردم کارم دیداری است.

شارلاتانیزم هنری چه جوری مصداق می یابد؛
گفت تا ابله در جهان است مفلس در امان است یه جوری.

مگه زیبایی قراردادی نیست؛
مقداری چرا، ولی میان ماه من با ماه گردون...

مفهوم امروزین زشتی؛
البته زیبایی و زشتی امور قراردادی هستند. در فرهنگها دارای بار عاطفی متفاوتند. دیروزی و امروزی ندارد! لیکن به نظر من در عالم ، زشتی ای وجود ندارد، واقعا اینو عرض می کنم.

بهترین شیوه ای که بتوان بیشتر و بهتر معارف الهی را در جامعه ای که کمرنگ شده بسط و انعکاس داد؛
گرچه رشته کاری من نیست لیکن به نظر من معارف الهی نداریم.
منظور شما معارف دینی یا اسلامی است. لم تقولون ما لاتفعلون.

به کمال الملک نزدیک ترید یا کمال الدین بهزاد یا هیچ کدام؛
شاید اگر پوسته های ذهنی را کنار بزنم ، به بهزاد.

کدام گزینه را انتخاب می کنید: خرد، عشق ، هیچ کدام ، همه با هم بدون تخفیف ؛
خرد را و عشق را و دوازده بیت!؛

اول شاهنامه فردوسی را {بیشتر است}شگفتی شما چه حساب کتابی دارد؛
نسبت مستقیمی بین موها و شگفتی های آدم هست ، بتدریج که پیر می شه همچنان از موهاش کم می شه ، از شگفتی هاش کم می شه. البته باید در نظر داشت که افراد زیادی هم هستند که همچنان در پیری سرشان پرپشت از مو است.

دوست دارین در یک جمله ، قبل از ویرگول باشین یا پس از آن؛
اگر ویرگولی لازم باشه در پس و پیش بودن آن گریزی نیست!

اگر شما را درون پرانتز بگذاریم؛
جا نمی گیرم ، که چی؛!

«اگه از متن جداتون کنیم»؛
چیزی از دست نمی دید.

در چند تا پاراگراف می شه شما را خلاصه و تعریف کرد؛
بستگی داره به عیار پاراگراف ، شاید در یک پاراگراف بشود کار را تمام کرد.

نسبت شما و خط فاصله؛
تنگاتنگ.

رابطه تون با کروشه؛
می دانید که عبارات داخل کروشه جمله مربوط به دیگرانه که به متن اضافه می کنید.

شده که از انتهای سطر بیفتید؛
آیا می شود گفت هر سطری یک پله نردبانه که ما را می بره به یه جایی ، خدا کنه زیادی بالا نرم که اگر بیفتم به قول مولانا سخت تر استخوان هایم خواهد شکست.

اونجا کجا بود؛
والا من در بازگشتش یادم نبوده کجا رفتم.

افتادن توی ژرفای دوایر؛
والا چی بگم؛

این که با کشیده ها ادامه پیدا کنین؛
می دونین که کشیده ها جزیی از اجزای یک قطعه خوشنویسی است در آواز هم {؛!}.

علامت سوال به تعبیر شما؛
«هر سوالی علامت خواست به دریافت یک جواب مجهولی است.»

چند تا علامت سوال توی ذهن شما هست؛ شماره شون کردین؛
از شماره بیرون است.

شگفتی تان را چه جوری نشون می دین؛
با سکوت.

معنی تامل در هنر؛
غواصی در باطن.

چی می بینین / چی صید می کنین؛
باید ببینم... چشمانم چند وقته ضعیف شده عینکمو بهتون قرض بدم؛ یه عینکی که چاله چوله ها را تشخیص بدم ، روی چشام هس ! شماها باید عینک ماها را قرض بگیرید.

قبلاها؛
بی عینک راه می رفتم.

از کی عینک قرض نگرفتین... مخصوصا اول راه هنر؛
قرض نگرفتم ولی بدون قرض کردن از پشت عینک هاشون تا توانستم تماشا کردم با آن یادگارهایی که از خودشان به جای گذاشته اند.

زیباترین منظره آن روزها؛
جوانی.

و حالا؛
باز هم جوانی.

کدوم تابلو شبیه شماست؛
اونایی که شبیه من نباشند، به وجود هم نمی آیند.

یک عادت دیرینه؛
لبخند و شادمانی.

بیشترین تلاش در زندگی؛
بی تلاشی.

و در خوشنویسی؛
بی خوشنویسی.

کوشش بی حاصل؛
هر کوششی در کار هنر، آفته / بی حاصله.

کار هنری مثل...؛
نفس کشیدنه. باید جزو مکانیزم یک زندگی با تپش باشه.

فرق تکرار خوشنویسانه با تقلید؛
تکرار خوشنویسانه ذکره.

ذکر در خوشنویسی؛
هر کسی لیلی خودشو داره و مشق لیلی خودش را می کنه.

حضور شما؛
بی حضوری؛

حتی هنگام مشق؛
حتی هنگام مشق ، البته.

ولی «آثار»تان که حضور می یابن / دارن؛
این یه غلط مصطلحه.

در اصطلاح چند بار مرتکبش شدین؛
متصل مرتکبش ام!

بهترین / بیشترین پاداشی که گرفتین؛
محبت مردم از سر بخشندگی.

توبیخ هم شدین؛
یادم نمی آید. سعی می کنم محبت هایشان را به یاد نگه دارم. چون قرار نیست من چیزی را زشت ببینم.

برای خودتون قابلیت قائلین؛
راجع به این قضیه فکر نکردم. چرا، یک کمی.

خوشنویسی ، قابلیت نیست؛
یک امر نسبی است.

یک امر مطلق در خوشنویسی؛
به نظرم ، غیر از مرگ و وجود خداوند هیچ چیزی مطلق نیست.

حتی ضرورت تمرین و مکاشفه؛
هیچی.

اهمیت مکاشفه / کشف و شهود هنری؛
هنر بدون اینها که شمردید چی می شه؛

پس چه وقتهایی مختارین؛
اختیارم در غیر خود.

یه کمی زدیم به گوشه کنارهای عرفان؛
آدم در عمرش تلوتلو زیاد می خوره.ولی در این گفتگو به شما اختیار تام دادیم.ارائه یک سلیقه است.

حستون از سیاه مشق ها؛
نمی دونم به چه دلایلی که برای خودم هنوز روشن نشده ، می تونم بگم عشق غریبی به سیاه مشق نویسی دارم... در خوشنویسی ، منو با سیاه مشقام نگاه می کنن.

کاغذهای باطله؛
بیشتر متنهای خوب توی کاغذهای باطله به وجود آمده / مثل فیشهای لغت نامه دهخدا. اجازه بدین چیز جالبی براتون بگم: در نوشته ها و متون چیزهای جالب در لابه لای ننوشته های سطر است.

اگر مطلبی ، درهم ریخته نوشته شده باشد؛
واقعا سواد خواندنش را ندارم.

از آن من درونی / آن گویای ناشناس چه خبر؛
یه جایی ما را با معلم ادبیات ، حالا با فیلسوف و عارف اشتباه می گیری. ما یه خرچنگ قورباغه ای می نویسیم آقا! یک مهملاتی گفتیم.

بعضی خطهای شما را که توی نور آفتاب بذاریم؛
لابد توقع دارین بگم «راه می افته»!دنیا را چه دیدی شاید؛ دور از جان من بعضی نوشته ها البته در پرتو نور آفتاب ، بله راه می افته و تاثیر می گذاره و جانانه هم. به کارهای میرعماد و میرزا غلامرضا نگاه کنید.

الان مگه (کارتان) کجا متوقفه؛
در لحظه.

اگه این لحظه را به پهنای قرن مثلا توسعه بدیم؛
نوک قلم من در مچ نشسته بر کاغذ. حداکثر 5سانتی متر توانایی مانور داره ، بگذریم.

EHSAEI2

اگه این لحظه در خودش بماند و پیش نیاید؛
دارید ما را به تناقض می کشانید.

مگه انسان (به تعریفی) مجموعه تعادل یافته تناقض ها نیست؛
من دیگه اینقدر سوادم قد نمی ده... مایلی ، وقت داری چند صفحه از ابیات مولانا را با هم بخوانیم؛

خط هر کس؛
طبیعت خودشه. امضای خودشه. شخصیت خودشه. آدم توی خطش ، توی آثارش لو می ره ، ملتفتید؛!

چه جوری می شه سلیقه شما را تغییر داد؛
سلیقه منو کسی نمی تونه تغییر بده ، چون متصل به جایی هستم که سلیقه آفرینه (یادم باشه خودم را به خاطر تعریف از خودم تنبیه کنم.)

استاد عشق؛
«خود تقدیر عشق بر نهاد آدمی که نهادینه است » اگر تنگ چشمی بگذارد و ناخن خشکی!

استاد استادان؛
استاد ازل ، در همدلی با خواجه.

لذت این گفتگو و لذت مشق خوشنویسی؛
مرتب که نمی شه مشق کرد.

فرق فضای تنهایی هنگام کار و تنهایی پس از زندگی؛
هنوز تجربه نکرده ایم. خداوند عاقبتم را به خیر کند.

حالا حالاها مستدام باشین!؛
لطف دارید... ان شاالله زود تموم بشه... خب حالا اگه بخوایم دخالت هم نکنیم بموقع خودش می شه.

سید مرتب ماکولات روی میز را تعارف می کند و صحبتهایی پیش می آید که نمی نویسم... می گویم: کاری که من باید انجام بدم؛
اگه می خوای من ازت راضی باشم، یه چایی برای خودت بریز خواهش می کنم (البته بارها او بالطف چای ریخت)

پیش کی ها بیشتر نیستین؛
لطفا جمله ها را ایجابی سوال کنین.خب!

پیش کی ها بیشتر هستین؛
خانواده.

از کی و چی پیشی گرفتین؛
تمام عمر به دنبال گمشده گشتم.

با شور و شوق می پذیرین؛
آنچه پیش آید.

سر در نمی یارین؛
از خیلی خیلی چیزها.

و از چی سردر می یارین؛
حرفه ام ؛ چون عمر و جان بر آن گذاشته ام.

چیزی که برای خودتان اجباری اش کردین؛
هیچی.

حتی تمرین و خط را؛
دوباره بنویس هیچی. از اجبار اصلا خوشم نمی یاد.

حس این انگشتهای مرکبی؛
کار می کنم ، رنگی می شه دیگه. دست یه وسیله س.

زیرکی تان به چیست؛
به زیرک نبودن.

بر خلاف رود شنا کردن؛
دوست دارم ، هم آره ، هم نه ، عقل هم خوب چیزی یه.

توی خوشنویسی چطور ممکن می شه؛
دگرگونه نگریستن و نوآوری و هم اتصال به گذشته.

این که می شه همان خوشنویسی سنتی؛
نه این جوری نیس ؛ چه جوری برات بگم که خیلی قلمبه سلمبه نباشه!

کجا و چه وقت انگیزه ای ندارین؛
کاری که در «حال خوش »ام خلل وارد کنه ؛ چون می خوام همیشه حالم خوش باشه.

و اگر آسایش خوشتان حتی از جمع دوستان به هم بخوره؛
پا می شم راه می افتم می رم.

به کجا؛ آتلیه یا توی وجود خودتون؛
به تنهایی خودم.

درجه صفر جنب و جوش شما؛
باید دراین باره فکر کنم.

چنانچه شما را تجزیه یا تقطیر کنن؛
سوالهای غیرحرفه ای می کنین ، چطوره بگم تجزیه می شم به نقطه ها؛

شما یک اطلاعیه حرفه ای بدین؛
دارم کار می کنم و امیدوارم وظیفه ام را به نحو احسن انجام بدم.

چی خستگی شما را رفع می کند؛
دراز کشیدن.

زیر سایه کدام درخت؛
زیر سایه درخت زندگی.

از فصلهایی که این درخت باید تجربه می کرد و نکرد؛
اره.

رقیب هم دارین؛
هر کسی رقیب خودشه / این همان گمشده ای است که دنبالشم. اینا همه به هم وصله.

از چی فرار می کنین؛
غم.

شاهد هم دارین؛
چندین قطعه از این مصراع حافظ نوشته ام: دمی با غم به سر بردن ، جهان یکسر نمی ارزد.

به روی خودتون نمی یارین؛
چرا من جزو کسانی ام که چهره ام بیانگر عکس العمل درونی مه.

برگردیم به فرازی از مصاحبه سال پیش که پر از علایم نگارشی بود؛ اگر این علایم با نویسنده قهر بکنن؛
والا چه عرض کنم؛ حالا چرا قهر کنند؛ علایم نوشته ها برای خواننده س تا درست تر بفهمه ، نه نویسنده.

اگه علیه نویسنده کودتا کنن؛
خوب نمی فهمم ، یعنی بی سوادی نویسنده را از طرز نگارش عیان کنند؛!

این شناخته بودنتان در عرصه پر تعداد و متکثر خطاطی ، یک نوع کودتا نیست؛
ضمن تشکر، لایق و برازنده باشه ان شاالله.

کی ها حق شما را می تونن بخورن / خوردن؛
به این موضوع کمتر فکر می کنم.

کسی که انتقاد می کنه با کدوم سلاح به میدون می یاد؛
چه دوست چه دشمن با بیشترین قابلیت های خودش تا حقیقت گفتارش را به کرسی بنشاند.

سرانجام؛
ماجرا به نفع انتقاد شده به پایان می رسه ؛ شکرش برای اینه.

منو چه جوری تصور کردین ؛ دانشجو تون ، مخاطبتون ، همفکرتون یا...؛
جوینده که هستین؛ کمی شلخته به نظر می رسین.

دوست ندارین از روی دستپاچگی یا تصادف باهاش روبه رو بشین.
با کارم ، هم بله و هم نه.

دوست دارین برخوردتون خیلی شهودی و اتفاقی باشه؛
با کارم بله.

مدیون مهارت حرفه ای هستین؛
مدیون جاهای ناشناخته ام.

چند درصد الانتان به وراثت بستگی داره؛
جواب روشنی براش ندارم ، گرچه باید مطمئن بود که بی تاثیر هم نیست.

چقدر به تمرین توجه دارین ، چقدر به اشتیاق؛
حدود 90درصد موفقیت در کار بستگی به تمرین داره ، با توجه به عشق و علاقه.

و تمرین خالی؛
آدم به جایی راه نمی بره فقط تمرین ، می شه حمالی.

گنجینه ای که برای شما از دست رفته است؛
هیچی از دست نرفته.

حتی هنر ایران باستان؛
نه ، سر جاش هست.

اثری که تبدیل به تاریخ می شود؛
از حواصم جمع باشه و یکدله باشم با کارم.

از کجا شروع شدین؛
همین جور از چند میلیون سال پیش.

از دوره دایناسورها؛
لطف دارین. سوال جالبی می کنین ؛ اما مطمئن نیستم از جوابی که بدهم ، خوشتان بیاید.

تازه اما بسیار باستانی؛
هر نوروز.


از همکارهاتون در طول تاریخ مثال نمی زنین؛

احمد سهروردی ، میرعماد قزوینی ، میرزا غلامرضا و مارسل دوشامب.

دوشامب! ادعای بزرگیه؛
به اون نگاه می کنم. البته ادعای گنده ایه ولی عیب نداره.

و احساس فامیلی با میرعماد؛
نمی دونم چرا بشدت! دست کم افتخار همشهری بودنش را که دارم.

کجاها ناپدید هستین؛
دلم می خواد همه جا اما دست من نیست.

با چه چیز نقاشی یا هنر، بیگانه اید؛
باید در این باره بیشتر فکر کنم.

چی برایتان هنوز ناشناخته ست؛
اوه... خیلی چیزها.

روی چه حسابی روابط عمومی تون خوبه؛
اینو اولین باره می شنوم.

اما شما مهارت بالایی در تنظیم روابطتتان با همه افراد دارین.
این البته نظر لطف آمیز شماست. به قول سعدی : من آنم که دانم.

یافتنش برای آدمهای خلاق دشوار نیست؛
خلاقیت با یافتن ، دو تا جنس مختلفه و باز بگم به خلاقیت انسان اعتقاد ندارم.

و... یافتنش دشوارست؛
دشوار هم باشد جوینده ، یابنده ست.

بالاترین توقعتان؛
انصاف و در نظر داشتن حقیقت که این روزها جزو مذاهب منسوخ است. و از خودم.

به خاطر...؛
جواب به سوالی که نوبتت را چگونه گذراندی؛

اگر توقع شما از خودتان برآورده نشود؛
خب ناراحت می شم. البته من هرگز ادعا نکرده ام که بهترین را انجام داده ام اما مدعی هستم که بیشترین کوشش را کرده ام.

مردمان آرام و بی زحمت؛
شهروندان باب دندان حکومت.

منظورم در عرصه هنره؛
زینت المجالس.

مردمان ناآرام و پرزحمت در عرصه هنر؛
فعال ساز ذهن جامعه با نوازش ، تلنگر یا سیلی به صورتی خواب آلوده.

چشم و گوش تیزی دارن؛
اولیاالله.

برخورد با آن بزرگواران؛
نمی دونم مگر در رویا.

ایجاد رابطه دوستانه و نزدیک با زمین خدا؛
متصلم بهش. به قول سرخ پوست ها: زمین مادر من است.

یک موضوع شگفت انگیز؛
سرگذشت انسان و شگفتی و هیجان انگیزتر، مطالعه نتایج تلاش اش. که امید را زنده و پایدار می دارد.

چهره ای مهربان؛
سعادتمندی در مقابل مخاطب.

پس یعنی من سعادتمندم.
نه ، نه من سعادتمندم. می خوام بگم کسی که چهره اش به مهربانی مورد قبول قرار می گیره در مقابل مخاطب سعادتمنده. البته شما هم سعادتمندید.

از عاقبتش می ترسین؛
از این که خداوند مرا به خودم واگذاره.

با آقای ممیز از سفر مشترکشان به مکه یاد کردیم: دیگه چی گفتین؛
برای هر دومون خیلی تجربه لذت بخشی بود. برای ایشان بار اول و من بار دوم.

چه نسبتی با هم دارین؛
دوستی ، آموختن و همکاری با ایشان.

پنجره ای که از افق ایشان دیدین؛
دوستان صمیمی و خوب معمولا مکمل یکدیگرند. سهمشان برای یکدیگر بستگی به ذخیره های معنویشان دارد.

نتیجه این فرازها؛
جان را باید دید نه پیکر را پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

علی اکبر مظاهری
mazaheri@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها