دستگیری زن جوان هنگام انتقال مواد مخدر همسرش

تنها آرزویم عروسی دخترم است

پای چپش را مرتب به زمین می‌زند و سکوت اتاق بزرگ به هم خورده است. استرس دارد و ذهنش مشغول است. مریم 20 سال دارد و یک سال است که به جرم قاچاق مواد مخدر در زندان است. می‌گوید معتاد بوده ولی در طول مدت محکومیتش موفق شده ترک کند.
کد خبر: ۷۴۸۱۳۲

از زندگی‌ات بگو؟

یازده ساله بودم که پدرم عاشق زن دیگری شد و من و مادرم را به امان خدا رها کرد و رفت. بی‌انصاف حتی قبل از رفتن، پول پیش خانه را از صاحبخانه گرفته بود و دو هفته بعد نوبت به خالی کردن خانه‌مان رسید. مادرم وقتی فهمید پدرم چه خیانتی به ما کرده، نزدیک بود سکته کند. ولی صاحبخانه‌مان سه ماه بدون این که پولی بگیرد به مادرم فرصت داد.

با بدبختی و قرض، خانه کوچکی در حاشیه شهر اجاره کردیم. مادرم به عنوان خدمتکار هر روز سپیده نزده به تهران می‌رفت و شب برمی‌گشت. چهارده ساله بودم که با جوانی به نام پرویز آشنا شدم و پس از دو سال رابطه پنهانی تصمیم به ازدواج گرفتیم. مادرم بشدت مخالف بود، اما با اصرارهای من قبول کرد.

هفده ساله بودم که به خانه بخت رفتم. هنوز یک هفته از شروع زندگی مشترکمان نگذشته بودم که وقتی از خرید برگشتم پرویز را پای بساط تریاک دیدم. دعوایمان شد و می‌خواستم به خانه مادرم برگردم که او با کتک مانع شد. هر روز دعوا و کتک‌کاری داشتیم تا این که نمی‌دانم چه شد که خودم را پای بساط دیدم. من هم شدم پای ثابت پرویز. او هر چی کار می‌کرد با پولش مواد می‌خرید. حالا دو نفر بودیم و مصرفمان بالا رفته بود. وقتی به خودم آمدم که همه چیز از دست رفته بود. یک روز ماموران شوهرم را با مواد گرفتند. یک سال با بدبختی و بدون این که مادرم از زندگیم سردربیاورد روزگار را گذراندم و به دلیل این که شوهرم به ده سال زندان محکوم شده بود، غیابی طلاق گرفتم.

بعد چه شد؟

معتاد بودم و به آدم معتاد کار نمی‌دادند، به هر دری می‌زدم تا مواد بگیرم. سرانجام با جوان موادفروشی به نام شهرام آشنا شدم و پس از مدتی به عقد وی درآمدم و گاهی برایش مواد جابه‌جا می‌کردم. شش ماه نگذشته بود که باردار شدم و در آستانه به دنیا آمدن دخترم هنگامی که کراک همراه داشتم، دستگیر شده و به سه سال زندان محکوم شدم.

دخترت کجاست؟

بعد از تولد دخترم، خانواده شوهرم مهسا را نزد خودشان بردند.

از شوهرت خبر داری؟

نه، موادی که از من گرفتند متعلق به او بود. شهرام پس از دستگیری من ناپدید شد.

دخترت را می‌بینی؟

مادر شوهرم گاهی او را به زندان می‌آورد.

از آرزویت بگو؟

ای کاش بیرون بودم تا خودم از مهسا مراقبت می‌کردم، دخترم نیاز به محبت و آغوش مادر دارد.

اینجا چه کار می‌کنی؟

زندان برایم آموزنده بود. اینجا اعتیادم را ترک کردم و آدم دیگری شدم، فهمیدم راه خلاف نتیجه‌ای ندارد و باید درست زندگی کرد، در کلاس‌های قالیبافی شرکت می‌کنم.

اگر آزاد شوی چه می‌کنی؟

قصد دارم با گرفتن وام قالیبافی کنم تا با پول حلال دخترم را بزرگ کنم و عروسی و خوشبختی او را ببینم.

به نظرت اشتباهت کجا بود؟

اشتباهم گوش ندادن به حرف‌های مادرم بود. او خوشبختی مرا می‌خواست.

حرف آخر؟

از همه دختران جوانی که در آستانه ازدواج قرار دارند می‌خواهم به یک زندگی ایده‌آل فکر کنند و به دلیل حساسیت ازدواج به تصمیم‌گیری‌ها و حرف‌های بزرگ‌ترهایشان اهمیت بدهند و هیچ‌گاه به سوی مواد مخدر نروند، چون عاقبتی شوم در انتظارشان خواهد بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها