در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بحث سر مشورتگریزی ماست، سر اینکه خیلیهامان ادای آدمهای فهیم را در میآوریم، فکر میکنیم که حسابی اهل مشورتیم و ادعای پذیرفتن نظر جمع را داریم، ولی حتی آن وقتهایی که دنبال گوش شنوایی میگردیم برای شنیدن حرفهایمان، برای اینکه آنطور که وانمود میکنیم، کسی از غیب برسد و یک سر دو راهی را بنبست کند تا با خیال راحت آن سر دیگر را بگیریم و صاف و مستقیم برویم، کور خواندهایم، زهی خیال باطل که ما باز هم راه خودمان را میرویم.
مشاوران، روانشناسها، دوستان و نزدیکان و خلاصه هر بنیبشری که به عنوان گزینههای مشورتی ما نامزد میشوند، نه برای مشورت که برای تائید افکارمان انتخاب میشوند! وقتهایی هست که حتی میدانیم انتخابمان پر از غلط است، میدانیم داریم اشتباه میکنیم، ولی فقط دنبال کسی میگردیم تا بر غلطهایمان صحه بگذارد، تا خیالمان را راحت کند که اشتباهاتمان درست است، همین.
در واقع ما معمولا خودخواهتر از آنیم که هنگام مشورت، اپسیلونی از افکارمان پا پس بکشیم. بعد هم که معلوم است، مشاورها از بین آنهایی انتخاب میشوند، که بهتر از بقیه به حرفهایمان گوش بدهند، مخالفت نکنند و به تمام کردهها و درونیات ناکردهمان مهر تائید بزنند و دستهای که مخالفت میکنند و برای مخالفتهایشان هزار و یک علت منطقی میآورند، تقریبا همهشان مغضوب و مغلوبند!
قضیه کمی پیچیده به نظر میرسد، اما یک اتفاق کاملا تکراری است، بارها شده که پای درددل رفیقی نشستهاید، نشستهاید تا به اصطلاح کمکش کنید، به دادش برسید، کاسه چه کنم چه کنم را از دستش بگیرید و آن را پر از دانستن کنید، اما بعد از یکی دو ساعت فک زدن تازه میفهمید که گول خوردید! شما وارد یک بازی روانی شدهاید، که چه بگویید و چه نگویید، باز دوستتان حرف خودش را در قالبی تازه رو میکند، با جملات آشنایی مثل اینها: «آره راست میگی ولی...»، «شاید، ولی این با بقیه موارد خیلی فرق داره»، «به نظرت من اشتباه کردم، نکردم بهخدا، آخه» و... صغری کبری چیدنهای این شکلی کم نیستند و بحث در نهایت به هیچ میرسد! یعنی به همان نقطه صفر تنها فرقش با لحظه آغاز بحث این است که آن رفیق شفیق، روان شما را پیاده کرده، غرولندهایش را زده، افکار ناراحتکنندهاش را با کسی در میان گذاشته، وجدانش را آسوده و تصمیمهای غلطش را بر زبان آورده، ولی در نهایت همان کاری را انجام میدهد که از همان اول در تصورش بوده است!
من با این طور آدمها زیاد روبهرو شدهام، وقتهایی که احساس کردم، مغزم مثل خوره به جانم افتاده و بیقرار شدم، نفهمیدم چرا و چطور شد که قد یک دنیا غمگین شدم، نفهمیدم از کجا خوردم که یک نگرانی عمیق را با تکتک سلولهایم لمس کردهام. اوایل ماجرا برایم حلنشدنی بود، مثل یک سودوکوی پیچیده یا یک پازل چند حالته یا نمیدانم از این مکعبهای روبیک، به هر حال مشخص نبود که این ناراحتیها و درگیریهای ذهنی از کجا آب میخورد. تا اینکه چند سال گذشت تا به اصل قضیه پی بردم، به اینکه بارها و بارها روانم را در اختیار کسانی قرار دادم که در ظاهر مشورت خواسته و در باطن یک تخلیه روانی جانانه کردهاند! آدمهایی که آخر مکالمات و دیالوگهایمان به «راست میگویی انگار حق با تو بوده» یا «نگران نباش، درست میشه»های الکی رسیده بود. آدمهایی که جواب مشورتشان را از همان اول داشتند و فقط ذهن یک نفر را میدان تاخت و تازهایشان کرده بودند و بعد من میماندم و نگرانیهایی که از حرفهای رد و بدل شده نصیبم شده بود و کلنجارهایی که ذهنم با شاخصهای جدید خوب و بد داشت. شاخصهایی که تا قبل از این شاید یک ذره هم قبولشان نداشت.
حالا اما قصد من شستوشوی مغزی شما نیست، قصدم منتفی دانستن بحثهای مشورتی هم نیست، فقط میخواهم هشدار بدهم! اگر طرف مشورت قرار گرفتید، زیاد برای قانع کردن طرف مقابل تقلا نکنید، آن آخر گفتوگو هم به فکر فرو نروید و شنیدهها را توی ذهنتان بالا و پایین و سبک سنگین نکنید، حرفتان را بزنید، دلجوییتان را بکنید و بسرعت ماجرا را فراموش کنید! آدمها بیشتر وقتها نه دنبال همفکری که دنبال تائید تمام رفتارها و گفتارهای صحیح و غلط خودشان هستند، دنبال اینکه مطمئن شوند که مثل همیشه خودشان از همه بهتر میفهمند.
مریم تجلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: