مجمع دیوانگان

رویاهایتان را تکثیر کنید

یکی از امن‌ترین پناهگاه‌ها برای فرار از دست واقعیت‌هایی که ما را در بر گرفته و آزار می‌دهند یا زورشان می‌چربد به زور ما، اقلیم رویاست. جایی که ماجراها آن‌جوری پیش می‌روند که ما می‌خواهیم.
کد خبر: ۷۴۵۷۶۱

کارگردان پلان به پلان آن خود ماییم و همه چیز مصداق کن فیکون است. می‌خواهیم و می‌شود. هزار بار می‌شود اتودش زد، پاک کرد و از نو کشید. هیچ محدودیتی وجود ندارد. یک جهان موازی است برای خودش که از گزند همه آنچه در واقعیت سنگ پیش ‌پا محسوب می‌شود، در امان است. می‌توانی هزار تویی بسازی و هی پیش بروی و نترسی از این‌که جایی کم می‌آوری. توی رویاهایمان ما پادشاه بلامنازع جهانیم. قدرت مطلقیم. جلودار نداریم. شاید همین شیرینی شکست‌ناپذیری است که باعث شده ساعت‌هایی که ما در رویاهامان به سر می‌بریم حتی از وقتی که پای زندگی غیررویایی‌مان می‌گذاریم بیشتر هم شود. رویا اقلیم آزاد کردن همه آن قدرت و توانی است که نداریم! اما پیوند زندگی واقعی ما و این سرزمین رویایی است که آدم‌ها را از هم متمایز می‌کند. یکی همه عمر در سرزمین رویاهایش به سر می‌برد و حتی ممکن است کارش به مجمع دیوانگان بکشد و دیگری زور می‌زند و از دنیای رویاهایش چیزی می‌کند و به جهان ملموس و واقعی‌اش اضافه می‌کند. یکی می‌شود مثل همان کسی که گفت من رویایی دارم و بقیه را همراه رویایش کرد و رویایش را رویای آنها کرد و سرانجام آن را در محیط پیرامونش دید. خیلی‌ها هم می‌شوند رویابین‌های مانده در خود. رویاها تا زمینی نشوند چیزی شبیه همان قصرهای سیندرلایی هستند که نه کسی دیده و نه پا گذاشته درونشان. خیلی صاحب رویا خوش‌ذوق و اهل باشد واژه‌شان می‌کند. اما کو تا جان بگیرند؟ بشود دست کشید رویشان؟ می‌شود توی خانه رویاها ماند و مثل شخصیت‌های فیلم رویابین‌های برتولوچی در را بست و خود را ایزوله کرد اما نباید فراموش کرد که هر لحظه ممکن است سنگی از کوچه واقعیت بیاید و پنجره را بشکند و شما را هراسان از رویایتان بکشد بیرون. رویاهایتان را بیاورید روی زمین، آنها را با بقیه شریک شوید و حداقل یکی‌شان را زنده کنید.

رضا جمیلی

اوقات خوش آن بود که «رویایی» بود

آقای ریچارد براتیگان، نویسنده آمریکایی که چند سالی می‌شود کتاب‌هایش در ایران ترجمه و شناخته شده، کتابی دارد با عنوان «در رویای بابل»، کتاب، داستان کارآگاهی بی‌پول را روایت می‌کند که بعد از مدت‌ها پرونده‌ای کذایی به دستش آمده است. فارغ از ماجراهای طنزی که داستان اصلی دارد، کارآگاه داستان آقای براتیگان اخلاق منحصر به فردی دارد. او رویایی دارد که در شهر قدیمی بابل می‌گذرد و زنی آنجا عاشق اوست و او هر جا که بشود و وقت کند با همین رویا وقت می‌گذراند، وقت که نه، خوش می‌گذراند.

البته مجمع دیوانگان جایی برای معرفی کتاب نیست اما باور کنید این داستان شما را به این باور می‌رساند که اگر هیچ چیزی نداشته باشید، دست کم خداوند به شما ذهنی داده که با آن بتوانید در رویا هم که شده همه چیز داشته باشید.

هر وقت از همه جا مانده و رانده شدید، مثل یک دیوانه درست و حسابی، بنشینید و با خودتان خلوت کنید و بعد با هر آنچه حالتان را بهتر می‌کند، رویابافی کنید، بروید سفر، صاحب خانه زیبا شوید، ماشین آخرین سیستم سوار شوید، اصلا هنرپیشه شوید، خواننده شوید، رئیس سازمان ملل شوید و هر آنچه را به شما حس خوب می‌دهد، تصور کنید.

این کار دو سود دارد، اول این‌که از دست افکار بد خلاص می‌شوید، به جای این‌که توی ذهنتان دیگران را قضاوت یا فکرهای منفی مخرب کنید، با رویایتان خوش می‌گذرانید و دوم این‌که خدا را چه دیدید اگر روان‌شناسی مثبت‌اندیشی هم درست باشد که ظاهرا هست (مستند راز که از شبکه چهار پخش شد که یادتان هست) بالاخره یک روز رویایتان به حقیقت می‌پیوندد. ترجمه کتاب آقای براتیگان به نظرم همین یک جمله است: اوقات خوش آن است که با رویا به سر شد.

مستوره برادران نصیری

مجمع رویابین‌‌ها

مگر چیزی بیرون از این کلمه وجود دارد؟ مگر حرفی فارغ از رؤیا هست، وقتی که می‌نویسی و هر روز نوشتن‌ات بیشتر به مسیری می‌رود که زندگی واقعی ـ یعنی همین زندگی جسمانی و لمس شدنی ـ در آن جریان ندارد؟ مگر هر روز چیزهایی که دوست داری رؤیایی‌تر نمی‌شود و در تصویری آهسته از واقعیت فاصله نمی‌گیرد تا تو در قاب کلمات مدام تکرارشان کنی تا نمیرند، تا هنوز هم زنده بمانند؟ همین است که موضوع این هفته را از هر موضوع دیگری بی‌معنی‌تر می‌کند. آخر ما که کاری جز رؤیا نداریم.

آدم‌ها دو دسته بیشتر نیستند؛ دسته اول آنهایی که رؤیایی داشته‌اند و حالا پس از تحقق نیافتن رؤیا، توانسته‌اند قواعد واقعیت را درک کنند و زندگی‌شان را بسازند، و دسته دوم کسانی هستند که زمانی رؤیایی داشته‌اند و حالا پس از تحقق نیافتن رؤیا در واقعیت، کاری جز بازتولید آن با تخیلات خود ندارند. دسته دوم را می‌توانید رؤیابین، دیوانه یا همان هنرپیشه بنامید، همان‌هایی که کارهای بی‌مصرف و غیرمفید می‌کنند. مثلاً نقاشی می‌کشند، از واقعیت‌های عادی عکس می‌گیرند، چیزهای نه چندان مربوط در صفحه مجمع دیوانگان می‌نویسند، یا بیهوده فیلم می‌سازند و بیهوده‌تر از آن درباره فیلم‌هایی که خود بیهوده‌اند، فقط حرف می‌زنند.

ساختن مداوم رؤیا یعنی زمان را و واقعیت را تعطیل کردن، در خیابان بودن و در خیابان نبودن، در کلاس درس بودن و در کلاس نبودن، در خانه بودن و در خانه نبودن، مدام در جایی بودن و آنجا نبودن، این کاری است که رؤیا با آدم می‌کند، زندگی در حدفاصل بودن و نبودن. این گونه زبان تغییر می‌کند، دیگر نمی‌توان با زبان مشترک حرف زد و بالاخره روزی در میان این رؤیاهای بی‌وقفه زبان جدیدی اختراع می‌شود. زبانی که خود واقعیتی تازه می‌شود، واقعیتی که در آن آدم‌ها دو دسته نیستند، فقط یک دسته هستند، یک دسته به نام رؤیابین‌ها.

علیرضا نراقی

رویای پرواز

خیلی‌ها این تجربه را دارند؛ پرواز. البته نه از آن پروازهایی که توی هواپیما اتفاق می‌افتد. پرواز توی خواب. طوری که بتوانی در عرض پنج دقیقه دور کره زمین بچرخی، آن هم زمینی پر از برآمدگی‌های ملایم که تمام آن با رنگ سبز نشاط‌آوری پوشانده شده است. یک نسیم خنک و معطر هم توی صورتت باشد و همین‌طور کیف کنی از این رها بودن. قبلش مدت زیادی توی صف ایستاده باشی. برای این‌که بروی و از آن سفره خیلی رنگین که توی دشت چیده‌اند، استفاده کنی. ولی بعد پشیمان شده باشی. پشیمانی توی خواب یعنی آغاز. یعنی ناگهان خود را غوطه‌ور در آسمان دیدن.

هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد این رویا تمام شود. آنجا ممکن است بهشت باشد یا هر جای دیگری. اما این‌طور مواقع که توی خواب داری یک نوع لذت عجیب و غریب را تجربه می‌کنی، آنها ناگهان از راه می‌رسند. هراسناک و در عین حال لذت‌بخش است. اصلا توی یک رویای معلق، همه چیز لذت‌بخش است.

آنها می‌آیند. واژه‌ها را می‌گویم. انگار یکی که حضور ندارد دارد، تندتند آنها را توی گوش‌ات ردیف می‌کند. نمی‌دانی واژه‌ها دقیقا چه چیزی است و اما ناگهان آهنگ یک شعر را به خود می‌گیرد. دلچسب می‌شود. فکر می‌کنی تا ابد توی خاطرت می‌ماند. شاید شعر باشد و شاید یک تصویر داستانی باشد. هر چه باشد، از جنس واژه است و تو نمی‌دانی از کجا حلول کرده است.

شاید وقتی از خواب بیدار می‌شوی از خاطرت رفته باشد. شاید هم توی تاریک و روشن اتاق بتوانی جایی بنویسی‌شان. هر بلایی که سرشان بیاید مهم نیست. مهم این است که توی نیمه هوشیاری بعد از این مستی، به یاد بیاوری، واژه‌ها هرگز آنچنان که توی رویا زیباست روی کاغذ الهام‌بخش نمی‌شود.

الناز اسکندری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها