کلاغ نادان و موش دانا

روزی کلاغی در بیابانی خشک سرگردان شده و چون مدتی زیر آفتاب گرم پرواز کرده بود، بسیار تشنه شده بود، اما هر جا ‌ دنبال آب گشت، آبی پیدا نکرد. ناگهان نزدیکی چادری کوزه آبی یافت که ته آن کوزه مقدار کمی آب بود. کلاغ هرچه تقلا کرد نتوانست سر و منقارش را داخل کوزه کند تا اندک آب را بخورد.
کد خبر: ۷۴۴۶۷۱

به اطراف چادر سرک کشید و بالا و پایین رفت تا چاره‌ای بیندیشد و راهی پیدا کند، اما موفق نشد. با ناامیدی گوشه‌ای نشست و با خود گفت: انگار سرنوشت من این بود که از تشنگی بمیرم. در همین موقع یک سوسک خاکی کوچک که در همان نزدیکی زیر زمین لانه داشت، صدای کلاغ را شنید. زمین را سوراخ کرد و سرش را از خاک بیرون آورد و دید کلاغ بیچاره بی‌حال و روز روی زمین افتاده است. سوسک خیلی سریع به لانه‌اش برگشت و ظرف کوچکی را که به اندازه یک قطره آب در آن وجود داشت برای کلاغ آورد و به کلاغ گفت بلندشو، بلندشو برایت آب آورده‌ام. کلاغ چشمانش را باز کرد ولی نتوانست آن آب را بخورد چون ‌ ظرف سوسک بسیار کوچک و ریز و به اندازه خودش بود. ولی منقار کلاغ بلند و بزرگ بود و آن قطره آب به هیچ جای بدن کلاغ نمی‌رسید و دوباره با ناامیدی روی زمین نشست. مدتی گذشت و کلاغ همچنان تشنه و بی‌حال بود.

موش صحرایی کوچکی از آنجا می‌گذشت که ناگهان کلاغ را دید که بی حال روی زمین نشسته است و کنار دستش هم کوزه‌ای وجود دارد. رفت جلو و به کلاغ گفت چی شده، چرا بی‌حالی؟

کلاغ گفت: از تشنگی در حال تلف شدنم. مقداری آب داخل این کوزه هست، اما نمی‌توانم بخورم. موش صحرایی که خیلی باهوش بود کمی فکر کرد. ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید و به کلاغ گفت: ریگ‌ها و سنگریزه‌هایی را که در اطراف هست جمع‌آوری کن و یکی یکی در کوزه آب بینداز. کلاغ هم حرف موش را گوش کرد و سنگریزه‌ها را جمع کرد و دانه دانه داخل کوزه انداخت. هر ریگی که درون کوزه می‌افتاد به زیر آب می‌رفت و آب را بالاتر می‌آورد. کلاغ این کار را آن قدر ادامه داد تا آب به لب کوزه رسید و او توانست آن را بنوشد و از تشنگی نجات پیدا کرد و متوجه شد‌همیشه برای هر کاری و تصمیمی خوب بیندیشد. کلاغ از موش تشکر کرد و تصمیم گرفت همیشه برای حل مشکل اول فکر و بعد راهی پیدا کند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها