در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کلاسمون ده صبح شروع میشد و من کمی زودتر رسیده بودم و داشتم از باخ و نور حدودای ده صبح یکی از روزهای تابستون لذت میبردم. همیشه وقتی زودتر از موعد به خونه شاگردام میرسم تو ماشین موسیقی گوش میدم. اون روز قرعه به نام باخ افتاده بود. ماشینرو قفل میکنم. تمریناتی که دخترک باید برای این جلسه آماده میکرد رو مرور میکنم و به سمت در راه میافتم. باخ همچنان میخواند.
«اگه نتنویسیهاش رو ننوشته بود؟... تشرش میزنم!... تشر میزنی؟ آخه تا حالا کدوم یکی از شاگردات رو تشر زدی که این دومیش باشه؟ اونم این شاگردت رو!»
باخ انگار نمیخواد تموم شه. خودم رو تو آینه آسانسور نگاه میکنم. تا میام گوشیمو دربیارم که از خودم یک سلفی بگیرم به طبقه سوم رسیدم. مادر و فرزند جلوی در منتظرن. همینطور که باخ پخش میشه، سلام علیک میکنیم. از اینکه دخترک سر ساعت پاشده و به استقبالم اومده تعجب میکنم. برعکسِ دخترک که هر بار یک لباس جدید میپوشه، مادر همون لباسهایی که از اولین جلسه همدیگهرو دیدیم، تنش بود. حتی مدل موهاش هم مثل روزای قبله و هیچ تغییری نکرده. کلیپساش انگار چسبیده به ضلع جنوب شرقی سرش؛ کمی کج، انگار قراره بیفته.
دخترک کمی برام بلبل زبونی میکنه، مادر لبخندی به دخترک میزنه که خیلی بیشتر از یه لبخند مادرانهس... مادرانه ـ عاشقانه. از پذیرایی رد میشیم. روبهروی پنجره پذیرایی آینهای با طرح هزار تیکه قرار داره. نور ده صبح پخش شده توی پذیرایی، میخوره به آینه هزار تیکه. ازم رد میشه. باخ به اوجش رسیده. صدا انگار توی سرم حبس شده و بیرون نمیره. مثل اینکه تو یکی از کلیساهای قرن هفدهم نشستم و باخ خودش داره برام میزنه. نورِ ده صبح، آینه و باخ... نوررو ذخیره میکنم. مثل شناگری که نفساشرو نگه میداره و میپره تو آب، وارد اتاق میشم. باخ اتاقرو روشنتر میکنه.
نتنویسیهاشرو نوشته ولی خب دلیل نمیشه ازش نپرسم. تقریبا سعی میکنم نقش معلمی خودم رو به یاد بیارم. درسشرو شروع میکنه. هم ریتمشرو حفظ کرده هم جفت دستهارو درست میزنه. دست چپ یه جاهایی ضعیفتره، اما نه اونقدر که ارزش اخم کردن داشته باشه.
باخ و دخترک قاطی شدن. ترکیبی از ویلنسل و پیانو. یکی قرن هفدهمی و غربی، اون یکی قرن بیست و یکمی و ایرانی. دخترک گرمشه و منم که حاضرم به خاطر خوب زدنش هر کاری براش انجام بدم از اتاق میزنم بیرون که ریموت کولررو از مادرش بگیرم.
باخ یکباره قطع میشه. مادر مبهوت نگام میکنه. نور 10 و 45 دقیقه صبح به صورتم هجوم آورده. مادر انگار انتظار منرو نداشته. از اینکه رازش برملا شده خجالت میکشه. دستپاچه میگه: «الان ریموتو مییارم.» پس اون موها که با کلیپس در جنوب شرقی کلهاش بسته شده بودن کجان؟ یعنی به این سرعت موهاشرو با ماشین زده؟ اگه زده پس چرا صدایی نشنیدم؟ اصلا چرا باید موهاشرو بزنه؟ شاید خوابنما شدم یا شایدم به خونه جن و پریها رفت و آمد میکنم و خودم نمیدونم! آخه چطور میشه کسی کمتر از یک ساعت قبل موهای زیتونی رنگ خودش رو با یه کلیپس بزرگ مشکی توردار، بسته بود حالا با کله بیمو نشسته باشه و به من نگاه کنه و بگه الان ریموتو میارم؟!
مادر ریموترو مییاره. موهای زیتونی با اون کلیپس واقع در جنوب شرقی، سر جاشون برگشتن. کلیپس هم تکون نخورده. لبخند میزنم و سعی میکنم مثل همون لحظه هجوم 10 و 45 دقیقه خونسردی خودمرو حفظ کنم و نشون بدم: من نفهمیدم رازترو... که خودش شروع میکنه: «سرطان سینه است و مدتیه شیمیدرمانی میکنم.» بهم نگاه نمیکنه، نمیدونم چرا باید خجالت بکشه؟ معذرت میخواد. آخه برای چی؟ برای اینکه موهاتو از دست دادی؟ برای اینکه من یهویی کله طاس تورو دیدم و نباید میدیدم؟
به دخترک فکر میکنم. به دردهایی که زمان و مکان نمیشناسن. به دردهای گاه و بیگاه، به دردهای در کمین. در ماشینرو باز میکنم. دیگه خبری از باخ نیست. سرمرو روی فرمون میذارم. نور حدودای 11 و 11 و 15 دقیقه و اشکام سرازیر شدن. یادم رفت به مادر دخترک بگم صبحها باخ گوش بده و توی نور قدم بزنه، برای من که همجنس توام معجزه میکنه.
پریسا فرشیدفام
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: