مجمع دیوانگان

داروهاتو بریز دور

سال هاست پزشکان دارند تلاش می‌کنند همه مشکلات بدن را برطرف کنند. مثلا شما اگر دچار بیماری فلان باشید، با دوز خاصی از فلان دارو در مدت خاصی به بهبود دست پیدا می‌کنید. یا مثلا فلان بیماری، اگر به این سطح از رشد رسیده باشد، غیرقابل علاج است.
کد خبر: ۷۴۳۲۲۹

یعنی بیمار به زبان خودمانی درد بی درمان دارد و حتی دسته‌های تا نخورده اسکناس علاجش نمی‌کند. علم پزشکی تا همین‌جا پیش می‌رود؛ یعنی این که تشخیص دهد آیا شما درمان می‌شوید یا نه؟ اما معمولا هیچ پزشکی از شما نمی‌پرسد، با تمام این فرمول‌هایی که برایت ردیف کردم، آیا واقعا می‌خواهی «خوب» شوی؟ گله‌ای هم نیست. اصلا ماهیت علم پزشکی مبتنی بر نیاز آدم‌ها به خوب شدن است.

حالا بیایید نگاهی به مساله سنتی «درد عشق» بیندازیم. چیزی که سراسر ادبیات ما از آن سرشار است. خیلی‌ها دچارش بوده اند و لابد حالا هم هستند. یک معشوقی هست که دیدنش و حتی ندیدنش قلب آدم را از جا می‌کند. می‌خواهی همه‌اش دچارش باشی. مثل یک بیماری. عشق هم یک نوع درد است. یک نوع بیماری است. آدم وقتی عاشق می‌شود دلش می‌خواهد همین‌طور بیمار و رنجور بماند. حالا اگر معشوق آمد و طبیب دل بیمارت شد که بهتر. تو و درد عشق و او با هم شمع روشن می‌کنید. ولی اگر نیامد باز هم همه چیز روبه راه است. تو می‌مانی و درد. دردی که علاجی هم ندارد. نمی‌خواهی هم که داشته باشد. خودش نیست، بگذار دردش باشد. عشقش باشد. این همان دردی است که به جان می‌خریمش تا دریچه‌ای باشد برای همیشه به یاد او بودن. در مسیر او بودن.

مریض عشق تو هرگز شفا نمی‌خواهد / چرا که درد اگر بود بی‌دوا، خوب است

الناز اسکندری

برویم پلاسمای جنون اهدا کنیم

آسمان دیوانه‌خانه ما سوراخ شده؛ از هر گوشه‌اش بلا می‌بارد. خود ما که ارشد دیوانه‌ها هستیم همیشه به این هم‌بندهای خراباتی‌مان پندواندرز می‌دهیم که دردی بالاتر از دل‌درد نیست. هی آدمی می‌پیچد به خودش. دردی است که شما را مچاله می‌کند. توی دیوانه‌خانه، همه درد دل دارند. با مجموع حاصلضرب این همه دل له‌ولورده حتی می‌شود پرچم مجمع را پایین کشید و به‌جایش بیرق لهستان را علم کرد. باید استقلال جمهوری خودمختار و بی‌گزند دل‌له‌شدگان را اعلام کنیم و سری در بیاوریم توی سرها. حتی گروه صفر به اضافه هرچندتا راه بیندازیم و برویم مذاکره کنیم. نظم نوین دردهای دنیا را سروسامان بدهیم. توی کتاب گینس، رکورد هرچه درد است را بزنیم و اینترنشنال شویم. وسط این تراوشات ژئوپلتیک دردهایمان بودیم که رئیس خودخوانده مجمع گفت «سوژه این هفته درد بی‌درمونه!» هرچه خودمان را تکاندیم دیدیم برای این یکی درد، حتی ما هم با آن‌ همه ادعای جنونمان درمانی سراغ نداریم. دل له‌شده‌مان پنچر شد از این بی‌عرضگی. خواستیم دل را بزنیم به دریا و یک نظریه جعلی کپی پیست قالب کنیم به رئیس مجمع دیدیم این دل له‌شده همان بیست متری ساحل غرق می‌شود. یاد خاویر باردم افتادیم که توی همان فیلم که استثنائا پنه‌لوپه کروز نداشت بیست و خورده‌ای سال افتاده بود روی یک تخت و می‌خواست خودش را با نبودنش درمان کند. به هر دری می‌زد تا رضایت بگیرد از عالم و آدم تا بی‌درد شود. رضایت نمی‌دادند و او مجبور شد سال‌ها از این دادگاه به آن دادگاه برود. سال‌ها با درد بی‌درمانش زندگی کرد... یاد یکی هست که دیگر نیست افتادم... یاد فریزشدگانی که به امید خوب شدن درد بی‌درمانشان در آینده‌ای نامعلوم، رفته‌اند توی سردخانه خوابیده‌اند تا وقتی علم حسابی پیشرفت کرد یخشان را وا کنند و خوبشان کنند! خب این هم درمانی است برای خودش. یاد رفیقی افتادم که می‌گفت پلاسمای خونت را بده تا جلوی بعضی دردهای بی‌درمان را بگیریم. گفتم پلاسمای ما را به هر کسی بزنند از درد عقل آزاد می‌شود و این خودش درمان همه دردهاست. یادم باشد به رئیس مجمع زنگ بزنم اهالی را جمع کنیم برویم پلاسما بدهیم.

رضا جمیلی

درد بی‌درمان من چشمان توست؟ بی‌خیال!

فرموده‌اند «درد بی‌درمان من چشمان توست»، درست فرموده‌اند. سوز و گداز عاشقی حقیقتا چیز نادری است، وقتی به وصل ختم نشود، آدم را نابود می‌کند. در وانفسای هجران، پدر صاحب بچه را درمی‌آورد. یک‌سری اعضا و جوارح طرف، مثل چشم وگوش و حلق و بینی و دل را هم ممکن است به قول شاعر تبدیل به درد بی‌درمان کند. حالا درست است ما نخوردیم نان گندم، ولی بالاخره دیدیم دست مردم؛ در موقعیت خطیر شکست عشقی، شاعر حق دارد شکوه کند از چشم که دلتنگش می‌کند، دچار باشد به گوش که بی‌قرارش می‌کند، ناسزا بگوید به دماغ که قشنگ است ولی دور از دسترس، اما اینها واقعا درد بی‌درمان است؟

حالا اغراق جزئی از ذات شاعری و پیشه شاعران است، اما شما دیگر چرا؟ بی‌خیال جان هر کس که دوست دارید! دوست دارید همین طور قطاری، مثل آن سکانس معروف آژانس شیشه‌ای، سوال‌پیچ‌تان کنم که «می‌دونی اسید بپاشن تو صورت آدم یعنی چی؟ می‌دونی 80 تا عمل کنن رو صورتت، اما بازم به 20 درصد حالت اولش هم برنگردی یعنی چی؟ می‌دونی یهویی دنیا برات سیاه بشه دیگه هیچی نبینی، یعنی چی؟ بودی بالا سر سرطانی‌ها موقع درد کشیدن‌شون؟ می‌دونی روزی پنج وعده مورفین یعنی چی؟ می‌دونی حقوق 700 هزار تومنی و داروی چهار میلیون تومنی یعنی چی؟ می‌دونی چهار تا بچه عقب‌مونده و یه زن سرپرست خانوار یعنی چی؟ می‌دونی هفته‌ای یه وعده غذای گرم، ماهی یه وعده غذای گرم یعنی چی؟» دست بردارید آقاجان. شوخی‌تان گرفته؟ درد ندیدید احتمالا ـ و الهی هیچ وقت نبینید ـ وگرنه چشم و گوش و اینها دیگر چه صیغه‌ای است.

قدیمی‌ها می‌گفتند «بی‌پولی نکشیدی عاشقی یادت بره.» به این شدت حالا نه، اما به نظر من هم بهتر است در مورد چیزهایی که برای خودتان درد بی‌درمان می‌دانیدشان، کمی احتیاط کنید. اگر نتوانستید، یعنی احساس کردید دچار درد بی‌درمان از این نوع که آقای شاعر گفته شده‌اید، یک پیشنهاد برایتان دارم؛ یک دور کوچک در بخش حوادث و صفحات اجتماعی روزنامه‌ها و سایت‌ها بزنید، عاشقی و درد بی‌درمان یادتان می‌رود، قول می‌دهم.

عباس رضایی ثمرین

مرد را دردی اگر باشد خوش است

حرف از «درد بی‌درمون» که به میان می‌آید، ذهن اکثر ما به قول مادر بزرگ‌ها سراغ آن مرض «اسمش رو نبر» و «خدا به دور» می‌اندازد، خصوصا که این هفته‌ها خرچنگ، داس حضرت مرگ را به دست گرفته و چهره‌های معروف و محبوب مردم را درو کرده است.

کلا حرف درد و درمان که باشد، بیشتر از هر چیز بیماری به ذهن می‌رسد، اما به نظرم دردهای بی‌درمان اساسی‌تری در زندگی وجود دارد که سرطان و امثال آن خیلی بی‌درمان محسوب نمی‌شوند، قبول ندارید؟ عرض می‌کنم خدمتتان.

اول این که سرطان لزوما درد بی‌درمان نیست، موارد زیادی از مبتلایان به همین بیماری که اتفاقا از افراد معروف هم هستند، درمان شده‌اند، مثل لانس آرمسترانگ، قهرمان دوچرخه‌سواری دنیا که اتفاقا سرطان بسیار کشنده و پیشرفته‌اش را شکست داد. برای این که زحمت خودم را کم کنم، پیشنهاد می‌کنم کلمات سرطان، مشاهیر و درمان را در گوگل همه چیزدان جستجو کنید تا فهرست این مشاهیر را ببینید. از مشاهیر گذشته، دور و بر خودمان هم کم نیستند کسانی که از این بیماری نجات پیدا کرده‌اند.

دوم این که اگر به فلسفه مرگ به عنوان یک جا‌به‌جایی شیرین از این دنیا به دنیای دیگری (که به نظرم در هر حالت از این دنیا بهتر است) معتقد باشیم که هستیم، آن سرطان‌های غیرقابل درمان هم دوایش مرگ است و هجرتی بزرگ، پس دردش بی‌درمان نمی‌ماند.

خب من عرایضم را گفتم، اما عرض اصلی‌ام هنوز مانده؛ درد بی‌درمان از آن دست دردهایی است که فقط روح می‌تواند دچارش شود و به نظرم بزرگ‌ترین درد لاعلاج بشریت ناامیدی است. اگر روزی، روزگاری به اینجا رسیدیم که دیگر امیدی به هیچ اتفاقی، تغییری، حرکتی و هر وضع رو به رشدی در درون خود یا جامعه‌مان نداشتیم، آن روز حتما به درد بی‌درمانی دچار شده‌ایم که مثل خوره روحمان را خواهد خورد. اسم دیگر و خودمانی این حس همان بی‌آرزو شدن است، وقتی بی‌امید و خواهش و آرزویی قرار باشد زندگی را ادامه دهی، حتما به درد بی‌درمانی مبتلا می‌شوی که نابودت می‌کند.

مستوره برادران نصیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها