زوج جوان بر سر رفتن به ماه عسل درگیر و تصمیم به جدایی گرفتند

طلاق یک هفته پس از ازدواج

طلاق می‌دهم، اما کارگر نمی‌شوم

زن جوان در شعبه 268 دادگاه خانواده تهران نشسته و منتظر است قاضی عموزادی پرونده طلاق را بررسی کند. چند لحظه بعد مرد جوانی هم وارد شعبه می‌شود و برگه‌ای را به دست قاضی می‌دهد و با یک صندلی فاصله کنار زن جوان می‌نشیند. قاضی وقتی پرونده آنها را بررسی می‌کند از هر دوی آنها می‌پرسد: شما بتازگی صاحب یک فرزند شده‌اید، فکر نمی‌کنید برای طلاق نباید عجله کنید؟
کد خبر: ۷۴۰۲۳۰

زوج جوان سکوت می‌کنند. گویا هیچ کدام قدرت صحبت‌کردن ندارند. وقتی قاضی باز هم سوال خود را تکرار می‌کند، این‌بار پیمان در پاسخ به سوال می‌گوید: آقای قاضی همسرم بعد از این همه سال زندگی از من می‌خواهد بروم و کارگری کنم. من روحیه کارگری برای مردم را ندارم. من زمانی برای خودم کسی بودم و نمی‌توانم کارگری کنم.

مرد که حدود 35 سال دارد، درخصوص این ماجرا می‌گوید: من و رویا هفت سال است باهم ازدواج کرده‌ایم. ما در زندگی مشترکمان هیچ مشکلی نداشتیم و همیشه خوشبخت بودیم، اما مشکل بی‌پولی اجازه نداد خوشبخت بمانیم. اوایل زندگی کارگاه تولیدی لباس داشتم. چند کارگر زیر دستم کار می‌کردند و وضع مالی‌ام خوب بود. بعد از گذشت چند سال در عرض یک ماه زندگی و کار من از این رو به آن رو شد. ورشکست شدم و تمام پول‌هایم را از دست دادم. از طرفی هم مجبور بودم کارگاهم را بفروشم و همه چیز را تعطیل کنم.

از آن زمان به بعد زندگی ما به جهنم تبدیل شد. من بیکار شدم و غر زدن‌های رویا شروع شد. هرچه به او می‌گفتم صبر کن تا من دوباره همه چیز را از صفر شروع کنم، فایده نداشت و هر شب و هر روز می‌گفت باید دنبال کار بگردی. رویا هر روز صبح از خواب بیدارم می‌کرد تا دنبال کار بروم. هربار که از او خواهش می‌کردم کمی صبر کند، می‌گفت تو آبروی مرا پیش خانواده‌ام می‌بری و خجالت می‌کشم به آنها بگویم شوهرم بیکار است. حالا همه اینها به کنار، رویا چند وقتی است که اصرار دارد در کارگاه‌های مردم کار کنم. من چند سال کارگاه‌دار بودم و تعدادی کارگر زیر نظرم کار می‌کردند، حالا چطور می‌توانم کارگری کنم. من این روحیه را نداشته و نخواهم داشت. همسرم به من زور می‌گوید الان چند ماه است که سر همین موضوع باهم درگیر شده‌ایم تا جایی که تصمیم به جدایی گرفتیم.

در این لحظه رویا که تا الان سکوت کرده بود و فقط گاهی اوقات به حرف‌های شوهرش لبخند تلخی می‌زد، می‌گوید: آقای قاضی این‌که من می‌گویم شوهرم سر کار برود حرف بدی است؟ من فقط نمی‌خواهم شوهرم بیکار باشد. از بی‌پولی و بیکاری او خسته شدم و دوست دارم زندگیمان هرچه زودتر سر و سامان بگیرد، اما غرور پیمان آزاردهنده است. به او می‌گویم حالا که نتوانستی بعد از ورشکست شدنت خودت را جمع و جور کنی، حداقل برو جای دیگر کار کن تا هم بیکار نباشی و هم بی‌پول نشویم. آقای قاضی ما بتازگی صاحب یک پسر شدیم و بچه هم خرج دارد. من تا کی باید بنشینم و منتظر بمانم شوهرم دوباره مثل قبل صاحب کارگاه شود و برای خودش کار کند، اما او به حرف من گوش نمی‌دهد و حالا که فرزندمان به دنیا آمده باز هم لجبازی می‌کند. برای همین هر دو تصمیم گرفتیم به دادگاه خانواده بیاییم و برای همیشه به این زندگی پایان دهیم.

وقتی حرف‌های این زوج تمام می‌شود، قاضی برای منصرف‌کردن آنها از طلاق تلاش ‌کرد. ولی وقتی اصرار آنها را می‌بیند، در نهایت هفته گذشته حکم طلاق را صادر کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها