خانواده ای را ازنگرانی برهانید

گمشده ها گم شده اند. سالها پیش ، اما خاطره ، عکس و حرفهایشان هنوز زنده است. خانواده ها اسم آنها را فراموش نمی کنند.
کد خبر: ۷۳۷۵۰
خانه آنها سالهاست که میزبان انتظار است و عذاب انتظار از روزهای آوار شدن مصیبت ؛ روزهایی که گمشده تازه گم شده بود.
انتظار برای شنیدن صدای در، صدای آشنای پایی که همیشه روی سنگفرش حیاط می نشست ، سایه ای که روی دیوار نقش می بست.
گمشده ها می روند و گم می شوند. حالا حکایت ، حکایت آدمهایی است که نمی دانند بدون کسی که معلوم نیست زنده است یا مرده ، برمی گردد یا نه ، چطور زندگی کنند؛ تاریخ داخل خانه گمشده ها از روز رفتن آنها شروع می شود.
روزها می گذرند تا سنگینی بار خاطره ها را کم کنند، اما نمی توانند. می گذرند و می شوند ماهها و سالها...
و حالا 3سال است که حاج اسماعیل رفته ، 8ماه است که از سروش خبری نیست و 7سال چشم انتظاری ، هنوز مادر مرتضی را خسته نکرده است.
آخرین بار که پیرمرد را دیدند بار سفر بسته بود برای زیارت کربلا، بهمن 2سال پیش بود. پسربزرگش می گوید: پدرم را همه می شناختند.
سر حال بود. خودمان راهی اش کردیم کربلا. تا 2روز پس از رسیدنش هم از همدیگر باخبر بودیم ؛ اما دیگر هیچ خبری نشد.
نمی دانیم اصلا زنده است یا نه ؛ خیلی دنبالش گشتیم. حتی 2بار رفتیم کربلا، اما حتی نفهمیدیم داخل ایران گم شده یا توی عراق ؛! سکوت می کند، چند لحظه و بعد ادامه می دهد: همین باعث شد آگهی دادیم توی روزنامه ها تا بلکه خبری ، نشانه ای ، چیزی پیدا کنیم ، اما خبری نشد حالا تنها دلخوشی مادرمان شده همان تکه بریده شده روزنامه ای که با آن گمشدن حاجی را آگهی کرده بودیم ، به امید این که شاید یک نفر حاجی را ببیند، بشناسد. شاید باور نکنید. چند بار خواستیم مجلس ختم بگیریم ، اما دلمان راضی نشد...
خانواده ها به اینجا که می رسند به سکوت پناه می برند. سکوت روی آوار فراموشی پرسه می زند و سرازیر می شود داخل صفحات روزنامه ها، گمشده ها.
از اینجا به بعد در یک کادر کوچک در نیم تای پایین روزنامه ها شناخته می شوند ؛ کادرهایی که قاب می شوند با عکس گمشده هایی که نام ، نشانی و مشخصات مختلفی دارند، اما همگی در پایان به یک جمله می رسند: خانواده ای را از نگرانی نجات دهید و نگرانی و ترس فصل مشترک تمام خانواده هاست ؛ حسی که از همان لحظات اول شروع می شود.
از همان روزی که شب می شود و گمشده هنوز به خانه برنگشته است.
از همان لحظاتی که زنگها به صدا درمی آیند و جستجو آغاز می شود یا لحظه ای که همه اتاقها برای یافتن نامه ای ، دست نوشته ای ، پیغامی زیر و رو می شود برای یافتن حرفی و نشانه ای از کسی که نیست ، ترسی که وقتی پا به پزشکی قانونی می گذارند، چنگ می اندازد توی گلویشان.
می روند و یکی یکی داخل طبقه های باریک سردخانه چشم می دوزند به صورت مرده هایی بی نام و نشان که انگار هیچ وقت کسی را نداشته اند. آگهی ها چاپ می شوند و باز هم روزها می گذرند و خانواده ها منتظر می مانند.
شاید به همین دلیل حتی اگر شماره تلفن خانواده یک گمشده را در روزنامه 7سال پیش پیدا کنید، آنها هنوز همان جا هستند و هنوز منتظر.
روزنامه 7سال پیش بوی کهنگی گرفته ، اما داغ رفتن مرتضی هنوز تازه است. این را از حسرتی که در صدای پدر مرتضی موج می زند، می شود فهمید: الان از مرتضی تنها چیزی که یادم مانده شوخی هایش است.
آنقدر اهل شوخی بود که وقتی 3روز هم خانه نیامد باور نمی کردیم که شاید گمشده باشد. فکر کردیم می خواهد شوخی کند... پسرم اختلال حواس نداشت.
19ساله بود که گم شد. برای کنکور درس می خواند. ظهر بود که رفت بیرون و دیگر نیامد.
غم گمشده ها عجیب است. ذهن ها را درگیر می کند تا پرسشی برای هزارمین بار تکرار شود.
پس از چاپ آگهی باز هم هیچ خبری نشد؛! پدر مرتضی می گوید: نه اصلا... توی این 7سال هر چند ماهی یکبار آگهی کرده ایم ، اما خبری از پسرم نیست ؛ البته خیلی ها زنگ می زنند و مثلا می گویند که صاحب این عکس را با ریش و سبیل جایی دیده اند... اما مطمئن نیستند... یا نشانی می دهند و می رویم می بینیم کسی که می گویند، گمشده ما نیست.
بعضی ها هم نشانی اشتباه می دهند. آنقدر این بلا سرمان آمده که الان هر کسی زنگ بزند، شک می کنیم که نکند دروغ بگوید. ادامه حرفهای پدر را از زبان خواهر مرتضی بشنوید: 4سال پیش یک نفر زنگ زد و گفت مرتضی را اطراف حرم امام رضا دیده است. نشانی هم داد. خیابان طبرسی ، کوچه شهید لرستانی ، پلاک 46، گفت مرتضی را دیده اند که در یک مغازه نانوایی کار می کند. آنقدر اطمینان داد که از خوشحالی جشن گرفتیم. فامیل ها از شهرستان آمدند و من و شوهرم و پدرم رفتیم مشهد؛ اما اصلا کوچه به این اسم وجود نداشت. حکایت غریبی است. 7سال پیش به شوخی های مرتضی می خندیدند، حال سالهاست که صدای مرتضی نمی آید و از شوخی هایش هم خبری نیست. مرتضی حالا خاطره است ، دور و دست نیافتنی . گاهی وسط خیابان با شنیدن نامش ، با دیدن عابری هم هیکل و هم شکل او یادش می افتند. هوایش را می کنند و فقط همین.

جای خالی وداع
«صاحب عکس ، سروش ... 23ساله ، فرزند... در تاریخ 7/10/83از منزل خارج شده و تاکنون باز نگشته است .» این مضمون آگهی است که روزهای آخر اسفند کنار آگهی هایی که بوی عید می دهند، نشسته است.
آگهی ای که به یک جمله تکراری ختم می شود: خانواده ای را از نگرانی برهانید. شماره ها پشت هم ردیف می شوند، ارتباط برقرار می شود و خانواده مورد نظر هنوز بین موجهای نگرانی و مصیبت نفس می کشد. خواهر فرد گمشده می گوید: هنوز سروش پیدا نشده است. گمشده ها می روند اما گاهی عذاب وجدانی می ماند تمام نشدنی از شب یا روزی که مبدا رفتن گمشده بوده است.
خواهر سروش می گوید: شبی که برادرم زد بیرون ، باهم قهر بودیم ، یعنی سروش با همه دعوا کرد بخصوص باپدرم. من و مادر دخالتی نکردیم. وقتی لباس پوشید که برود، خواستم جلویش را بگیرم و منصرفش کنم ؛ اما نشستم پای تلویزیون. وقتی رفت ، حتی خداحافظی هم نکردیم.
کلمه ای برای همدردی وجود ندارد. دردهایی اینچنین مثل خوره روح را می خورند.
خیلی ها مثل خواهر سروش ، خود را در رفتن و بازنگشتن عزیزشان مقصر می دانند؛ عذابی که خواهر سروش همیشه حس می کند: امسال اصلا عید نداشتیم. مسخره بود. ما به همه چیز متوسل شدیم ، حتی فالگیر و رمال و دعانویس . با مادر رفتیم پیش آیینه بین .گفت پسرتان حوالی جاده ساوه کار می کند. چند شب و روز کارمان این شد که مغازه های آهنگری آن حوالی را زیر و رو کنیم ، اما بی فایده بود.
دکتر نوروزی ، روان شناس در این باره می گوید: یکی از مشکلاتی که انسان ها همیشه با آن درگیر می شوند، غم از دست دادن یکی از اعضای خانواده است. بحران های روحی روانی بسیاری در این شرایط به دلیل وابستگی های عمیق عاطفی و احساسی برای بازماندگان به وجود می آید؛ اما در خانواده هایی که گمشده ای دارند این قضیه پیچیده تر است.
بسیاری از آنها بارها خودشان را سرزنش می کنند که چرا نتوانستند با آنها وداع یا حتی آنها را از رفتن منصرف کنند.در آغوش شان بگیرند و... شاید بیشتر آنها به حال کسانی که یکی از اعضای خانواده شان مرده است ، غبطه بخورند.
درگیری های ذهنی که مخصوصا برای مادران افراد گمشده به وجود می آید به نحوی که بسیاری از آنها هنوز در همان دنیای گذشته زندگی می کنند. مثلا همیشه یک پیمانه برنج اضافه می ریزند یا یک بشقاب اضافی سرسفره می آورند، بلاتکلیفی بیشترین ضربه را به این نوع خانواده ها وارد می کند.
گمشده ها می روند، گم می شوند و خانواده ها می مانند و تکرار شایدها... شاید ترس از صدای مهیب تصادف در یک جاده فرعی ، ترس از نعره رعدوبرق در شبی بارانی روی تنی نیمه جان کنار جاده شاید امید به شنیدن دوباره یک صدای آشنا، یک جمله با ضمیر اول مشخص مادر... من برگشتم ...

مینا مولایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها