هر آنچه اراده کردم را انجام دادم

« حمله» را که گفتم راه افتادم،‌ فکر نمی کردم کسی حرفم را گوش کند ولی وسط راه برگشتم دیدم کل کلاس دارند پشت سرم می‌آیند؛‌ یک لشکر 40-30 نفره. ناظم که فهمید آمد دنبال‌مان،‌ پا گذاشتم به فرار...
کد خبر: ۷۳۵۳۹۵

حسین صیقلی هستم. بیست‌وپنجم مرداد 1346 در بروجرد به دنیا آمدم. دوران کودکی‌ام در همین شهر گذشت، دوران تحصیل ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان هم همچنین. از دانشگاه به بعد ولی رفتم شیراز. دانشگاه هم که تمام شد، برای خدمت سربازی آمدم تهران، بعد هم که همین‌جا ماندگار شدم. این قصه یک خطی زندگی من است. قصه‌ای که طبعا فقط یک دید کلی می‌دهد، اما در آن خبری از هیچ یکی از فراز و نشیب‌ها نیست. فراز و نشیب‌هایی که در واقع زندگی برآیندی از آنهاست. یک جورهایی معنای زندگی هستند.

بروجرد در استان لرستان است. شهرستانی کوچک، زیبا، دوست‌داشتنی و با زمستان‌هایی سرد. آنجا بزرگ شدم، در خیابانی که جعفری نام داشت و محله‌ای که «باغ میدان» صدایش می‌زدند و کلی زمین کشاورزی داشت. این شهر را و این محله را دوست دارم، اینقدر که الان هم البته ارتباط‌مان قطع نشده، خیلی از اقوام دورونزدیک آنجا هستند و معمولا سالی یکی دوبار به آنجا سر می‌زنم.

کودکی بود و شیطنت و هزار شر و شور و ورجه‌وورجه. گاهی مدرسه را روی سرمان می‌گذاشتیم. دوم ابتدایی که بودیم مدرسه جدیدی درست کرده بودند و قرار بود به آنجا منتقل‌ نشویم. خبر انتقال هی دهان به دهان می‌چرخید، اما عملا هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. همه می‌گفتند مثلا این هفته می‌رویم اما خبری نمی‌شد. یک روز صبح به سرم زد بروم بچه‌ها را بردارم ببرم مدرسه جدید بلکه معلم‌ها در عمل انجام شده قرار بگیرند. رفتم جلوی کلاس ایستادم، گفتم قرار شده امروز برویم مدرسه جدید. اولش باور نمی‌کردند اما اینقدر گفتم تا باورشان شد. بعد هم گفتم «حمله» و راه افتادم سمت مدرسه جدید. چند نفری دنبالم بودند. وسط راه که سر برگرداندم دیدم کل کلاس افتاده‌اند دنبالم و دارند می‌آیند. آن روز ناظم آمد و همه را برگرداند و من هم از ترس کتک فرار کردم، اما تا چند سال بعد هم معلم‌ها مرا به همان شیطنت و فرمان «حمله»ام می‌شناختند. با بعضی از دوستان آن روزهایم هنوز هم در ارتباطم. یکی‌شان اینجا دبیر دبیرستان است. یکی دیگر هم هست که یک شرکت کامپیوتری در سعادت‌آباد دارد. آنجا آدم موفق زیاد داشت، از جمله همین دوستان من که الحمدلله زندگی خوبی دارند.

البته ماجرای درس خواندن من با همه دوستان دیگرم فرق داشت. پیشه پدر من کشاورزی بود و تعداد ما زیاد. ده برادر و خواهر بودیم و همگی کمک حال پدر. به خصوص برادرها. هم درس می‌خواندیم و هم در کشاورزی و دامداری دستی داشتیم. ابتدایی که بودم، صبح تا ظهر مدرسه بودم و بعد از ظهر سر زمین. هم زمین کشاورزی داشتیم و هم گاو و گوسفندهایی که باید می‌بردیم‌ برای چرا و جمع‌وجورشان می‌کردیم. تا اول راهنمایی وضع به همین منوال ادامه داشت. دوم راهنمایی که شروع شد، اما ماجرا فرق کرد. جنگ شروع شد و یکی از برادرهای من رفته بود منطقه. کشاورزی کاری است که نیروی انسانی می‌خواهد. حداقل آن موقع داشت. چون همه چیز به شکل سنتی انجام می شد و در این فرآیند حتما باید تعداد زیادی آدم باشد تا کارها سروسامان گیرد. کارها اینقدر زیاد شد که عملا همان یک شیفت مدرسه رفتن من هم ممکن نبود. با این وضع پدرم موافق درس خواندنم نبود. بعد از کلی چک و چانه، قرار شد شبانه ثبت‌نام کنم. صبح تا بعد از ظهر سر زمین باشم و غروب بروم مدرسه شبانه. این حربه هم ولی نگرفت. سن من کم بود و شبانه ثبت‌نامم نمی‌کردند. اصرارها فایده‌ای نداشت. مجبور شدم تن به درس خواندن متفرقه بدهم. یعنی این‌که برای خودم درس بخوانم و فقط بروم در امتحانات شرکت کنم.

چالش اصلی زندگی من از همینجا شروع شد؛ درس خواندن متفرقه، آن هم در یک محیط روستایی و خانواده‌ای که هیچ کس نیست کمکت کند. از دوم راهنمایی تا سوم دبیرستان همین‌طوری درس خواندم. واقعا طاقت‌فرسا بود. صبح تا شب کار می‌کردم، کشاورزی و دامداری. وقتی برای درس خواندن نبود. تازه وقتی هم اگر پیدا می‌شد مگر آدم به این راحتی‌ها می‌توانست خصوصا درس‌های دبیرستان را خودش و بدون معلم بفهمد. در خانواده هم که هیچ کس نبود کمکم کند. البته اشتیاق من به درس و مشق اینقدر بود که بعضی از معلم‌ها دلشان می‌سوخت و به کلاس‌هایی شبانه ـ که قانونا مجاز نبودند ثبت‌نامم کنند ـ راهم می‌دادند.

سرمای استخوان‌سوز بروجرد مصیبت دیگرمان بود. بعضی سال‌ها بیش از 40 شبانه روز یخبندان می‌شد. برای کلاس‌هایی که معلم‌ها اجازه می‌دادند بروم، حتی یکی‌اش را هم از دست نمی‌دادم. صبح تا غروب کار می‌کردم و غروب هر چه لباس در خانه داشتم را می‌پوشیدم تا سرما را تاب بیاورم و خودم را به مدرسه برسانم. مسیر هم کوتاه نبود. بماند که ماجراهای جنگ و نبود نفت و این‌طور چیزها هم خودش قصه دیگری بود که گاهی باعث می شد حتی همان بخاری‌های چکه‌ای کلاس هم خاموش باشد و آنجا هم از سرما به خود بلرزیم.

در سخت‌ترین شرایط ممکن درس خواندن را ادامه دادم. گاهی به مو رسید، اما نگذاشتم قطع شود. متفرقه، شبانه، به هر ضرب و زوری بود هم کارهای خانه را نگذاشتم روی زمین بماند هم درس را رها نکردم. این وسط آدم‌های تکه‌بینداز و متلک‌بارکن هم کم نبودند، فکر می‌کردند دارم حماقت می‌کنم. مسخره می‌کردند، حرف‌هایشان را به گوش خودم و خانواده می‌رساندند. درست وسط آن سال‌هایی که با مصیبت درس می‌خواندم، مادرم را از دست دادم. ضربه سنگینی بود، اما اجازه ندادم خللی در روند درس و مدرسه ایجاد کند. با تمام این اوصاف ولی از دوم راهنمایی تا سوم دبیرستان را همین‌طور متفرقه درس خواندم و پیش رفتم. سال چهارم که شد بحث قطعنامه پیش آمد و جنگ تمام شد و اوضاع خانواده ما هم کمی سر و سامان گرفت. آن سال را توانستم بروم روزانه ثبت‌نام کنم. سال چهارم دبیرستان طوری بود که از همان ابتدای سال زمزمه رقابت برای کنکور بین دانش‌آموزان به گوش می‌رسید. بنیه درسی من مثل بقیه نبود. همه خیلی عادی سرکلاس نشسته بودند و درس‌شان را خوانده بودند، من ولی با بدبختی خودم را به آنجا رسانده بودم. به هر حال ولی خودم را نباختم. شش سال متفرقه و با هزار بدبختی و میان کلی کار و گرفتاری و یخبندان درس نخوانده بودم که بیایم آنجا و تسلیم شوم. عزمم را جزم کردم برای کنکور و رتبه‌ام شد 480. سال 1368 وارد دانشگاه علوم پزشکی شیراز شدم در رشته دندانپزشکی. انتخاب رشته بلد نبودم، اطلاعاتم کافی نبود، آن موقع‌ها هم مثل الان نبود که هزار موسسه و نهاد برای مشاوره انتخاب رشته وجود داشته باشد. توی خانواده هم که کلا کسی در این فضاها نبود. اگر بهتر انتخاب رشته می‌کردم شاید تهران هم قبول می‌شدم. با این حال ولی بد هم نشد، دانشگاه علوم پزشکی شیراز دانشگاه معتبری بود و شیراز هم یک شهر دوست‌داشتنی. ماجرای کشاورزی و چوپانی و... البته با قبولی در دانشگاه اتمام نیافت. همان سال‌هایی که دانشجوی دندانپزشکی بودم هم سه ماه تعطیلی تابستان را در خدمت خانواده بودم و مشغول به همین کارها.

القصه دانشگاه تمام شد و آمدم تهران برای سربازی. روزی که آمدم تهران 5000تومان پول داشتم، سال 74 بود. اینقدر خودم را این‌طرف و آن‌طرف زدم و جاهای مختلف کار کردم تا توانستم کمی خودم را جمع و جور کنم. آن اوایل مثلا می‌کوبیدم می‌رفتم باغستان کرج و هفته‌ای چند روز در درمانگاه یکی از رفقا کار می‌کردم. همزمان چندجای دیگر هم در جاهای مختلف تهران کار می‌کردم. اینقدر کار کردم که الحمدلله کم کم وضعیت بهتر شد و توانستم یک چیزهای حداقلی برای زندگی فراهم کنم. سال 1382 ازدواج کردم. همسرم از اقوام دور مادرم بود و خواهرم به من پیشنهاد کرد، خودش هم پا پیش گذاشت و خلاصه رفتیم خواستگاری و ما را به غلامی گرفتند و تا حالا هم ول‌مان نکردند.

اشتباه بزرگی در زندگی‌ام مرتکب نشده‌ام که حالا تبدیل شده باشد به حسرت زندگی‌ام. سختی خیلی کشیدم اما حالا که از دور می‌بینم همین سختی‌ها زندگی‌ام را شیرین کرده‌اند. همینطوری شده که قانع بار آمدم و توانسته‌ام دختر 9 ساله‌ام را هم مثل خودم قانع بار بیاورم. هر وقت که بیکار می‌شوم به من می‌گوید برایم خاطره بگو. آرزویم بجز سلامت، موفقیت همین دخترم است. مشقت هر چقدر هم که بوده باشد، من هر کاری که خواستم کرده‌ام. هر کاری را که در طول زندگی‌ام اراده کرده‌ام به سرانجام رسانده‌ام، دلخوشی من هم همین است، همین که هیچ کس و هیچ چیز، هیچ وقت نتوانسته جلویم را بگیرد. همین هم بالاخره نوعی از خوشبختی است، نیست؟

راوی:

عباس رضایی ثمرین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها