سفر به امارات آغاز بدبختی ما بود. من در خانوادهای تحصیلکرده به دنیا آمدم و اتیکت یکی یک دانه را همیشه با خود به همراه داشتم. وضع مالیمان خوب بود، از خوب هم بهتر. هر چه میخواستم سریع برایم فراهم میشد، تک فرزند بودن همین محاسن را هم دارد. بدبختی من از سفر به دبی شروع شد، با خانوادهام به دبی رفته بودم که از قضای روزگار با سوگند آشنا شدم.
آشنایی من و سوگند از نگاه هیچ کدام از خانوادهها ایرادی نداشت، به همین دلیل در دبی راحت با سوگند بیرون میرفتم. بلیت پرواز ما دو روز زودتر از سوگند بود و ما راهی فرودگاه شدیم و با یک دنیا قول و قرار از سوگند خداحافظی کردم و به تهران برگشتم.
آن زمان سن و سالی نداشتم، سوگند در نظرم بهترین دختری بود که میتوانست روی زمین باشد. دو روز بعد سوگند به ایران آمد و رابطه ما ادامه یافت. گاهی اوقات در چت یاهو گاهی اوقات هم تلفنی و بعضی مواقع هم باهم قرار میگذاشتیم و گشتی در خیابان میزدیم.
دوستی ما بدون دعوا نبود و هر چند روزی یک بار به تیپ و تاپ هم میزدیم، سر موضوعات کوچک و الکی، حالا که به آنها فکر میکنم میبینم اصلا ارزش نداشت. با تمام دعواها دوستیمان ادامه داشت. گفته باشم در این مدت سه بار با هم دعوای شدید کردیم، دعوایی که تا حد قهر چند روزه رفت و هر بار یکی از ما پا پیش میگذاشت و آشتی میکردیم. تا اینکه آخرین بار قهر ما طولانیتر از سابق شد، انگار هر دوی ما منتظر دیگری بود. دلم برای سوگند تنگ شده بود، اما دلم نمیخواست دوباره به دنیای جر و بحث برگردم. از طرفی امسال کنکور داشتم و تصمیم گرفته بودم در دانشگاه قبول شوم.
خیلی سخت بود، از طرفی دلم برای سوگند تنگ شده بود و به تماسهای او عادت کرده بودم. از طرفی دلم میخواست او را کنار بگذارم و در دانشگاه قبول شوم. وقتی میدیدم خانواده ام افراد تحصیلکردهای هستند، به خاطر آنها و تلاشهایی که برای درس من کرده بودند باید در دانشگاه قبول میشدم.هر چند ساعت نگاهی به گوشی تلفنم میانداختم و وسوسه میشدم به سوگند زنگ بزنم، اما به هر زحمتی بود خودم را راضی میکردم تا تماس نگیرم. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه حدود دو هفته قبل سوگند در واتس آپ برایم پیغامی فرستاد. او از حالم پرسید و من که دلتنگش بودم از حال خرابم گفتم.
آن روز مدتی باهم چت کردیم و سوگند گفت برای پایان این دلتنگی روز چهارشنبه همراه دوستش به خانه ما میآید. ابتدا مخالفت کردم، حوصلهاش را نداشتم. چند روز آشتی بودیم و بازهم برمیگشتیم سر خانه اول، در این مدت توانسته بودم با نبودش کنار بیایم و بازگشت دوباره سوگند، خط بطلانی به تمام تلاشهایم میکشید.
آنقدر اصرار کرد که قبول کردم. آن روز زودتر از ساعت قرارمان سوگند به من زنگ زد، گفت که ساعت دندانپزشکیاش یک ساعت عقب افتاده و زودتر برای دیدنم میآید. از دیدن او خوشحال بودم، اما ته دلم دوست نداشتم این رابطه ادامه داشته باشد. آن روز سوگند صحبت از گذشتهها کرد، میخواست با یادآوری خاطرات خوب گذشته، مرا راضی به آشتی کند اما من مدام مساله دیگری را به میان میآوردم و سعی میکردم مسیر صحبت عوض شود. اما بیفایده بود، سوگند تصمیمش را گرفته بود و میخواست به این دوستی ادامه دهد.
سهیل، سرش را پایین میاندازد، با انگشتان کشیده و لاغرش روی میز میزند. دستانش میلرزد و چشمهایش به سرخی گراییده است، زیر لب میگوید: دلم نمیخواست اینطوری شود. سوگند میخواست من دوباره وارد بازیاش بشوم اما من نمیخواستم.
دعوایمان شد، به او گفتم میخواهم درس بخوانم و دانشگاه قبول شوم. برای آنکه او را بیشتر اذیت کنم گفتم اصلا دلم میخواهد به دانشگاه بروم و با دخترهای آنجا دوست شوم. من دیگر تو را دوست ندارم، اصلا دوست دختر پیدا کردهام.
سوگند از حرفهایم عصبانی شد، به طرفم حمله کرد و مرا هل داد. تلو تلو خوردم، اما توانستم تعادلم را حفظ کنم و روی زمین نیفتم. از کاری که انجام داده بود، عصبانی شدم. با خودم گفتم چطور به خودش اجازه داده با من چنین برخوردی کند. من که پدر و مادرم در تمام این 17 سال به من، تو نگفته اند و هر آنچه خواستهام فراهم کردهاند. حالا نه تنها به من توهین میکند بلکه به خودش اجازه میدهد دست روی من بلند کند.
آنقدر عصبانی بودم که نمیفهمیدم چکار دارم انجام میدهم. سوگند را هل دادم، سرش به گوشه تخت خورد، دست بردار نبودم، چند باری سرش را به تخت زدم. سوگند با تمسخر به من توهین کرد. عصبانی تر شده بودم و با میله بارفیکس به سرش زدم. ساکت شده بود، هیچی نمیگفت. نه جیغ میزد، نه کمک میخواست و حتی التماس هم نمیکرد.
سوگند بی حال روی زمین افتاده بود و باید یک جوری جسد را سر به نیست میکردم، آن را داخل چمدان گذاشتم. قبل از آنکه جسد را از خانه خارج کنم، خانه را کاملا تمیز کردم طوری که هیچ رد و لکه خونی به جا نمانده باشد. بعد چمدان را داخل خودرو گذاشتم و به یکی از میدانهای شمال شهر رفتم. چمدان را داخل سطل زباله انداختم و به خانه برگشتم، چند روز بعد از سوی پلیس به اتهام قتل بازداشت شدم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم