در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مجید یک روز برای حمایت از دوستانش وارد نزاعی شد که ربطی به او نداشت. پسر جوان دست به چاقو برد و یکی از افراد طرف مقابل درگیری را زخمی کرد. او میگوید: «من به زندان افتادم و از همان موقع پدرم با من قطع رابطه کرد. او گفت قبلا تذکر داده بود رفیقبازی چه آخر و عاقبتی دارد و حالا هم همان رفقایت کار تو را پیگیری کنند، اما هیچ کدام از دوستانم سراغی از من نگرفتند. من دو سال در زندان ماندم تا این که پدرم با اصرار مادر و مادربزرگم راضی شد دیه را بدهد، اما شرط گذاشت دیگر پایم را به خانهمان نگذارم.»
زندانی سابق میگوید: «در زندان روزهای سختی را تحمل کردم، اما روز آزادیام هم خیلی غمانگیز بود. هیچ کس بیرون زندان منتظر من نبود و میدانستم خانوادهام را از دست دادهام. از قبل برنامه ریخته بودم تا به یزد بروم و با مادربزرگم زندگی کنم. مادربزرگم به این شرط مرا قبول کرده بود که از فردای روز آزادی در مغازه شوهرخالهام کار کنم.من هم قبول کردم. برای من که همیشه در رفاه بودم و هیچ وقت سر کار نمیرفتم، خیلی سخت بود زیر دست یک سرکارگر باشم و هر ماه منتظر بمانم تا حقوق بگیرم، اما چارهای نبود. زندگی گذشته به پایان رسیده بود و باید به آینده فکر میکردم، باید غرورم را زیر پا میگذاشتم و سعی میکردم دوباره اعتماد پدرم را جلب کنم.»
مجید داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «زندگی در یزد برایم خیلی سخت بود؛ اول این که از صبح زود تا دیر وقت کار میکردم و از تفریح خبری نبود. از طرفی از خیلی امکانات که در خانه خودمان داشتم، دور شده بودم. چند بار مادربزرگم با پدرم صحبت کرد تا اجازه دهد به تهران بروم و در مغازه او کار کنم ولی پدرم قبول نکرد. من سه سال را در سختی گذراندم تا این که بالاخره تصمیم گرفتم به تهران برگردم. با پولی که جمع کرده بودم و البته کمک مادربزرگم، خانهای را اجاره کردم و بعد از آن دنبال کار گشتم. دلیل اصلی این موضوع اختلافی بود که با شوهرخالهام پیدا کردم. او از اول هم با کار کردن من در مغازهاش موافق نبود و میگفت اصلا به کارگر نیاز ندارد و به همین دلیل هر دفعه بهانهای میآورد و از همه بدتر اینکه سابقه زندان را به رخم میکشید. همین هم باعث شد دیگر نتوانم آنجا بمانم. در تهران دنبال کار گشتم؛ اول از ادارات و شرکتهای بزرگ شروع کردم، اما نه مدرک دانشگاهی داشتم و نه تجربه کار. فقط یکی از شرکتها حاضر شد مرا به عنوان کارمند اداری قبول کند که البته گواهی عدم سوءپیشینه خواستند و آن فرصت هم از دست رفت. بعد از سه ماه پولم تمام شد و به این نتیجه رسیدم که چارهای ندارم جز اینکه دوباره به یزد برگردم. حالا که در این زمینه شکست خورده بودم، میخواستم شانسم را در جای دیگری امتحان کنم، به همین دلیل شروع به درس خواندن کردم و در دانشگاه قبول شدم.»
قبولی مجید در دانشگاه سبب شد رفتار پدرش هم عوض شود. «بالاخره به خانه خودمان برگشتم البته هنوز رفتار پدرم مثل سابق نبود، اما مادرم خیلی خوشحال بود. او در آن مدت هرازگاهی به یزد میآمد و همدیگر را میدیدیم، اما از این که به خانه برگشته بودم، خیلی خوشحال بود. بالاخره توانستم اعتماد پدرم را جلب کنم. از آن به بعد هیچ وقت خلاف حرفش چیزی نگفتم و اگر هم جایی با گفتهاش مخالف بودم، در کمال آرامش دلایلم را مطرح میکردم. این طوری به تفاهم رسیدیم و زندگیام در همین آرامش پیش رفت. حالا متاهل هستم و یک پسر دارم که بشدت به پدرم وابسته است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: