شب های بی ستاره و مهتاب در غربت

شقایق ها پژمرده می شوند؛ اما عشق و زیبایی ماندگار است. عشقی که عزیزانمان به پشتوانه اش شهد شیرین شهادت را نوشیدند، عشقی که جانبازانمان را تحملی مضاعف بخشید و از اسرای ما در خاک دشمن سرافرازانی صبور و پرافتخار ساخت.
کد خبر: ۷۲۷۰۲

در سالروز بازگشت آزادگان قهرمان ، پای صحبت های صمیمانه سرتیپ خلبان آزاده محمد حدادی نشستیم و او در مجال اندکی که دست داده بود، از خاطرات تلخ و شیرین آن روزها برایمان گفت. از سخنانش بوی همان عشق ماندگار به مشام می رسید....


چگونه به اسارت دشمن درآمدید؛
در روزهای اول جنگ بعضی پروازهای ما لو می رفت. یعنی وقتی برای بمباران می رفتیم ، می دیدیم بدجوری ما را می زنند و انگار از قبل منتظرمان بودند.
بنابراین تصمیم بر این شد که برنامه پروازمان از ستاد مشترک به صورت محرمانه به خودمان ابلاغ شود و دیگران از آن مطلع نباشند.
14مهر وقتی من برنامه ام را خواندم ، دیدم طبق آن ما خودمان باید هم هدف را شناسایی و هم آن را بمباران کنیم و این واقعا عجیب و بی سابقه بود. به سرگروهمان گفتم با این اطلاعاتی که داریم ، حتما ما رو می زنند. گفت چاره ای نیست.
6فروند با هم می روید. به هر شکل ساعت 4بعدازظهر آن روز من در حالی پرواز کردم که وطن داشتم ، همسر و فرزند داشتم ، خانه و کاشانه داشتم ، دوستان خوب و صمیمی داشتم و 25دقیقه بعد هیچ چیز نداشتم! آن روز برای اولین بار در منطقه سام 6آورده بودند و ما هیچ اطلاعی از این قضیه نداشتیم.
همزمان با رویت هدف متوجه شدیم دم هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفته و کنترل هواپیما غیرممکن شده بود. همان لحظه بمبها را رها کردیم و چون هواپیما با سرعت در حال سقوط بود، بلافاصله بیرون پریدیم و درست وسط نیروهای عراقی پایین آمدیم.
عراقی ها از پایین ما را به رگبار بستند و دست چپ من همانجا تیر خورد. البته هر دو دستم در هوا شکسته بود و به علت درد شدیدی که داشتم ، فکر می کردم دست چپم قطع شده است.
به محض رسیدن به زمین در رود آبی که از بالا آن را دیده بودم ، دراز کشیدم ؛ اما بلافاصله متوجه شدم 2سرباز عراقی بالای سرم ایستاده اند و تفنگشان را به سمت من نشانه رفته اند. به این ترتیب به اسارت درآمدم.

فکر نمی کنید خیلی خوش شانس بودید که آنها بلافاصله شما را به انتقام بمباران چند لحظه قبل نکشتند؛
چرا، چون ما چند لحظه قبل با بمباران آنجا باعث مرگ تعدادی از نیروهای عراقی شده بودیم ، آنها بلافاصله از داخل سنگرها بیرون آمدند و به سمت من حمله ور شدند. ولی 2افسری که مرا به اسارت گرفته بودند، با رگبار مانع جلو آمدن آنها شدند.
البته همان 2افسر از کنار رود تا زمانی که من را به سنگر منتقل کردند، تمام مدارک و پول و ساعت و وسایلی را که همراهم بود به نفع خودشان ضبط کردند. ضمنا در همان چند دقیقه اول که به اسارت درآمدیم ، هواپیماهای ما طی 2مرحله همان جا را مجددا بمباران کردند.
من و دوستم که می خواستیم با استفاده از فرصت به دست آمده فرار کنیم ، مجددا از سوی عراقی ها به رگبار بسته شدیم و عملا هر گونه راه فراری را بر خود بسته دیدیم.

و حتما انتقام آن بمباران های مکرر را به نحوی از شما گرفتند؛
بله ، عراقی ها در همان ابتدا با 4تا چوب دستهای شکسته مرا بستند که حرکت نداشته باشد و پس از آن من را داخل یک قبر گذاشتند.
آنها مرتب اسمم را می پرسیدند و هر بار که من جوابشان را می دادم چند تا بیل خاک رویم می ریختند. اون قبر خیلی تنگ بود به طوری که باعث آزار شدید دستهای شکسته ام می شد و آنها بی اعتنا به وضعیت جسمی من دایم رویم خاک می پاشیدند تا بالاخره با اعتراضی که به فرمانده شان کردم ، دستور توقف این کار را داد.

بعد از چه مدتی شما را به پشت جبهه فرستادند؛
همان روز از آنجا من را با چشمان بسته به جایی مانند زندان موقت بردند.
با وجود وضع وخیم دستهایم ، آنها پاهای مرا هم به تخت زنجیر می کردند. بالاخره بعد از 3روز به دلیل خونریزی شدید دستم مورد عمل جراحی قرار گرفتم و گلوله را از بازویم بیرون آوردند.
از آن زمان جایگاه من سلول انفرادی کوچکی بود که 63روز را در آنجا تنها به سر بردم. از آبی که بوی گنداب و تعفن می داد، می نوشیدم ، نانم را بدون دست می خوردم و خدا را شکر می کردم.

آیا از دوست هم پروازتان خبری داشتید؛
بعد از چند روز، یک شب من را برای بازجویی بردند. چشمانم را که باز کردم ، دیدم دوستم آنجاست.
هر دو لبخندی زدیم و همان لبخند باعث شد آن شب هر دومان بد جوری کتک بخوریم. از آن زمان دیگر او را ندیدم تا 10سال بعد در ایران.

بالاخره شما را به اردوگاه منتقل کردند یا در همان زندان ماندگار شدید؛
نه ، من تمام این 10سال را در زندان بودم. ما تعدادی مفقود بودیم شامل 67افسر که 30نفرمان خلبان بودیم. در همان سلول انفرادی که بودم ، شبها مرا با چشم بسته بیرون می بردند و در یک فضای آزاد از 2تا پله بالا می بردند و بعد تیراندازی می کردند، ما و دیگر اسرایی که این بلا را سرشان می آوردند، همان لحظه اشهدمان را می خواندیم.
اغلب اوقات تا شبی 3مرتبه همین کار را با ما می کردند و دوباره بر می گشتیم به سلولمان. آنجا دایم یا شکنجه روحی بود یا کتک خوردن با چوب و کابل و شیلنگ یا بازجویی های مکرری که تمامی نداشت.

در این بازجویی ها معمولا درصدد کسب چه اطلاعاتی بودند؛
سوالاتی می کردند که اگر یک درصد هم به روحیات ما ایرانی ها آگاهی داشتند، باید می دانستند که جواب درستی به آنها نخواهیم داد.
مثلا روزی از من پرسیدند شما منابع بنزین هواپیماهایتان روی زمین است یا زیرزمین ؛ من هم زرنگ بازی در آوردم! پیش خودم گفتم اگر بگویم روی زمین می گویند نقشه اش را بکش و بلافاصله آنجا را می زدند بنابراین گفتم زیر زمینه. بازجو با عصبانیت گفت تو دروغگویی.
ما اطلاع دقیقی داریم که مخازن شما روی زمینه و نقشه اش را هم داریم. من که دیدم اوضاع خراب شده گفتم : خوب نصفش زیرزمینه! نصفش هم روی زمینه! او بلافاصله نگهبان را صدا زد و چشمانم را بستند و جوری کتکم زدند که برای همیشه در ذهنم به یادگار ماند! یک روز هم زمان بازجویی در حالی که هر دو دستم در گچ بود، ظرفی پر از میوه جلویم قرار داده بودند و بازجو مرتب می گفت بفرمایید!
میوه بخورید! ولی من از شدت درد بخودم می پیچیدم. وقتی بی قراری مرا دیدند با چشمان بسته من را سوار آمبولانس به یک بیمارستان منتقل کردند. موقع ورودم به بیمارستان از سوی اشخاصی که نمی دیدمشان بشدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتم و همه آنها توی صورتم تف می انداختند.
به طوری که این تفها آمد تو دهنم و همانجا حالم به هم خورد. وقتی در اتاق معاینه چشمم را باز کردند، از افسر همراهم پرسیدم چرا اینقدر منو زدند و برویم تف انداختند؛ جواب داد: اینها فرهنگشون پایینه. اعضای خانواده شان کشته شده اند و اینها ناراحتند؛ ولی دروغ می گفت.
آنها آدمهای عادی نبودند. همه شان نظامی بودند. چون آنجا بیمارستان نظامی الرشید بود. به هر شکل در آن بیمارستان با وجود تشخیص تیم پزشکی مبنی بر این که دست چپم باید قطع شود، رئیس بیمارستان که جراح ارتوپد بود اجازه این کار را نداد و خود شخصا مرا عمل کرد و گفت نگران نباش.
حتما خوب می شوی و فکر می کنم این کاری که او برای من انجام داد، مصداق کامل این مثل است که می گوید: «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».
پس از عمل حدود 10روز با نام مستعار سروان کاظم عبد مرا در آنجا بستری کردند و 3نفر 24ساعته مراقب من بودند و بعد از این مدت مرا به سلولم باز گرداندند.

آیا خاطره جالبی از این 10سال در ذهنتان مانده است؛
بله. بعد از حدود 45 روز که در سلول انفرادی بودم ، یک شب آمدند و چشمانم را بستند و مرا به اتاقی بردند. وقتی چشمانم را باز کردم ، دیدم حدود 22خلبان که همه از دوستانم بودند در آنجا جمعند.
خیلی خوشحال شدم ؛ زیرا تعدادی از رفقایم را که فکر می کردم شهید شده اند، در آنجا دیدم. ضمن این که بالاخره تعدادی از دوستان هم مرا در آنجا دیدند و می توانستند به زنده بودن من گواهی بدهند.
حدود نیم ساعت در آن اتاق بودیم که شخصی به نام برزان تکریتی که برادر صدام و رئیس سازمان امنیت عراق بود، وارد شد و بلافاصله سوالی عجیب و دو پهلو از ما پرسید.
همه مانده بودیم چه جوابی به او بدهیم که خلبان احمدی که به هوش و درایت میان خلبانان ما شناخته شده بود، به زبان عربی جواب مناسبی به او داد.
با وجود این که برزان پاسخش را به زبان عربی گرفته بود، دنبال مترجم فرستاد و وقتی دید احمدی با درک کامل سوال او، این جواب را داده ، کشیده محکمی به صورت او زد و عقده دلش را این طوری خالی کرد.
اینجا لازم است ذکر خیری داشته باشم از مرحوم خلبان رضا احمدی که در دوران اسارت ما را با قرآن و تفسیر آن آشنا کرد. او هم استاد خلبان بود هم استاد قرآن به تمام معنا.
خداوند نعمتی به او داده بود که هر علم و آگاهی که داشت به دیگران هم منتقل می کرد و در همان زندان برای بچه ها کلاس قرآن می گذاشت و در تقویت روحیه همه ما نقش بسزایی داشت.
ولی متاسفانه 40روز پس از بازگشت به وطن در یک سانحه رانندگی جان باخت. روحش شاد باد.

گویا شما چند سالی هم در ابوغریب زندانی بودید. از آنجا برایمان بگویید.
بعد از حدود 70روز من را به ابوغریب منتقل کردند. در سلولی تنگ و باریک. ما شبها در 4ردیف می خوابیدیم.
جای تکان خوردن نبود. هیچ هوایی جریان نداشت و بوی گند و کثافت شدیدی می آمد.
وضع وخیم آنجا قابل وصف نیست. شاید باور نکنید ؛ اما چاههای فاضلاب آنجا بیشتر اوقات پر بود و از بوی تعفن نفس کشیدن برایمان زجرآور بود.
ولی هر چند وقت یک بار (پس از ماهها) یک ماشین می آمد و این فاضلاب را می کشید و خالی می کرد و خدا شاهد است که در آن زمان همه ما سجده شکر به جا می آوردیم که دوباره امکان تنفس برایمان فراهم شده است.
زندان ابوغریب وسط زمینهای کشاورزی قرار گرفته بود و تا چند صد متر اطراف آن با فنس و سیم خاردار و مین ، تله گذاری شده بود. بعضی شبها صدای انفجار مین همراه با زوزه سگ نگون بختی که روی مین رفته بود در محوطه می پیچید.
البته 3تا از بندهای ابوغریب را با فنس از پشت بام بقیه زندان جدا کرده بودند و این 3بند در اختیار سازمان امنیت عراق بود و ما هم در یکی از آنها زندانی بودیم. مدت 10روز هم در یکی از بندهای ابوغریب که قانون آن روزی 3بار کتک خوردن با کابل و چوب و شیلنگ بود مهمان بودیم! در آن بند افراد عراقی ، مصری ، سوری ، چند خبرنگار خارجی و حتی ژنرال های عراقی هم زندانی بودند.

آیا خانواده تان در ایران خبری از شما داشتند یا نه؛
دوستانی که ابتدا با ما بودند و بعدا به اردوگاه منتقل شدند، وقتی برای خانواده هایشان نامه می نوشتند، می گفتند به فرهاد هم سلام برسانید. فرهاد نام پسر من است که در زمان اسارتم 7ماهه بود.
این خانواده ها وقتی نامه را می خواندند از دوستان و خانواده های دیگر خلبانان پرس وجو می کردند که فرهاد کیه؛ و به این ترتیب خانواده ام احتمال می دادند که من زنده باشم.

خبر پایان جنگ چگونه به شما رسید؛
پس از 3سالی که در ابوغریب بودیم ، ما را به زندان دژبان (بخش سیاسی) منتقل کردند و ما 7سال در آنجا بودیم تا پایان جنگ و تبادل اسرا.
اما زمانی که در ابوغریب به سر می بردیم یک رادیو از اطلاعاتی ها بلند کردیم. هم خودشون و هم ما رو کشتند که بتوانند رادیو را پیدا کنند ؛ ولی موفق نشدند! بعد از انتقال به زندان دژبان ، شب که می شد 2تا در بزرگ و سنگین زندان را روی ما می بستند و می رفتند تا فردا صبح. بنابراین می توانستیم اخبار ساعت 12شب ایران را گوش کنیم.
همین طور خطبه های نماز جمعه و سخنرانی علمایی همچون علامه جعفری و جوادی آملی. ما در زمان اسارتمان 50جلد کتاب شامل مجموعه سخنرانی های علمای بزرگ درست کردیم. کار صحافی این کتابها و چسباندن تکه های کوچک کاغذ سیگار در کنار هم برای تشکیل صفحات کتاب به حدی ماهرانه صورت گرفته بود که در تصور شما نمی گنجد. خوش خطترین بچه ها کار نگارش کتابها را انجام می دادند.
نمی دانم به چه علت از ابتدای اسارتمان کاغذ و قلم بر ما حرام بود؛ ولی دوستان با سرنگهای استفاده شده ای که مخفیانه از درمانگاه خارج کرده بودند، چیزی ساخته بودند که روان تر از خودنویس پارکر می نوشت! ضمن این که جوهر آن را از پوست انار گندیده استخراج می کردیم! برای آن رادیو هم خودمان باتری ساختیم.
باتری هایی که ابتدا بزرگ بودند؛ ولی با پیشرفت و ابتکار عمل بچه ها کم کم سایزشان کوچک شد. به هر صورت یک روز صبح آن شخصی که مسوول گوش کردن اخبار و پخش آن بین سایر اسرا بود، به من گفت فلانی! آتش بس شده! نه من و نه هیچکدام از بچه ها آن روز را فراموش نمی کنیم.

از شروع مبادله اسرا بگویید.
2سال از آن روز گذشت تا این که یک روز مدیر زندان که یک سرهنگ بود، برای بازدید آمد. از او درخواست ماسه و سیمان کردیم تا دیوارهای زندان مخروبه مان را تعمیر و بازسازی کنیم.
گفت چند روز صبر کنید. یک خبرهایی هست. بالاخره یک روز ساعت 6صبح به ما گفتند آماده باشید تا یک ساعت دیگر برای بردنتان می آیند.
اگر چه یک ساعت آنها تا بعد از ظهر طول کشید، ولی بالاخره اتوبوس ها آمدند و ما برای اولین بار در عراق با چشم باز تردد کردیم. ما را به بعقوبه بردند. در آنجا دیدارها تازه شد و دوستانی را که به اردوگاه ها برده بودند، دوباره دیدیم.
در بعقوبه برای اولین بار مرحوم حاج آقا ابوترابی را دیدیم و آن شب نماز جماعت را به امامت ایشان خواندیم. ساعت 10صبح روز بعد پس از 10سال از طرف صلیب سرخ آمدند و ما را دیدند و اسامی مان را نوشتند.

طعم دیدار دوباره وطن...؛
من در تمام مسیر از بعقوبه تا کرمانشاه فقط گریه می کردم.
خصوصا در ایران خانواده هایی که به دنبال فرزندان مفقود یا شهیدشان بودند، با پای پیاده در حالی که عکس آنها را در دست داشتند با سرعتی باور نکردنی می دویدند و به اتوبوس ها آویزان می شدند. صحنه های متاثر کننده ای بود.

خانواده چه زمان در جریان بازگشت شما قرار گرفتند؛
در کرمانشاه که بودیم ، سرگردی که خیلی مهربان بود و من اصلا او را نمی شناختم ، آمد و گفت چه کاری از دست من برایتان ساخته است؛ من به او نشانی منزل را دادم و خواهش کردم به خانواده ام بازگشتم را اطلاع بدهد.
او به منزل ما در تهران مراجعه کرده بود؛ ولی همان روز تمام اعضای خانواده ام برای شب هفت برادر بزرگترم به بهشت زهرا رفته بودند و فقط یکی ، دو تا از بچه ها در خانه بودند.
پس از این که آنها از سر خاک برگشته بودند و خبر را شنیده بودند، همه شان لباسهای مشکی را از تن بیرون آورده بودند تا مبادا من با دیدنشان متوجه فوت برادرم بشوم.
در حالی که خبر نداشتند در این 10سال طاقت ما خیلی بیشتر از این حرفها شده است. اتفاقاتی که آنجا شاهدش بودیم ، از ما فولاد آبدیده ساخته بود. در همان (زندان) آخری 2نفر از صمیمی ترین دوستانم براثر فشارهای روحی عقل خود را از دست دادند و پس از بازگشت به ایران در بیمارستان اعصاب و روان بستری شدند و یک نفر دیگر از بچه ها براثر استرس های مختلف و فشاری که به سیستم مغز و اعصابش وارد شده بود، از کمر به پایین فلج شد.
ما در آن 10سال خبر شهادت عزیزترین رفقایمان را شنیدیم و این تنها لطف خدا بود که هر روز تحملمان بیش از روز قبل می شد. پس از انتقال به تهران مدت 48ساعت در قرنطینه بودیم و همان جا پسرم که از 7ماهگی اش او را ندیده بودم ، در حالی که 11سال داشت به دیدنم آمد.
با دسته گلی در دست سرجایش خشک شده بود. آخر پدری که روبه رویش نشسته بود هیچ شباهتی به عکسهایی که او دیده بود نداشت!

و حالا...؛
خدای مهربان را سپاسگزارم که در کنار همسر فداکار و صبورم و 3فرزند مهربانم زندگی خوبی دارم.

در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.
پس از بازگشت آزادگان ، ستاد آزادگان شروع به فعالیت کرد و تعدادی شرکت به منظور خودکفایی آزادگان تاسیس شد.
من به عنوان یک آزاده ، از مسوولان این ستاد می پرسم شما که این همه بودجه برای راه اندازی این شرکتها گرفتید و چندین سال است ظاهرا در این زمینه فعالیت می کنید، آیا ریالی از سود اینها را به یک آزاده هم داده اید؛ و تا به حال دست آزاده ای را گرفته اید؛

زهره زیدی فرد
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها