رفاقت یعنی محدودیت، تحمل و خستگی. آدمها با هم فرق دارند و رفاقت ناگزیر دو نفر را زیاد به هم نزدیک میکند. این خیلی نزدیک شدن دو آدم متفاوت، رعایت حال و خصوصیات دیگری را الزامی میکند و محدودیت در همین نکته نهفته است؛ در همین نزدیکی و شناختی که ناگزیر است و منتهی به محدودیت میشود. محدودیت در برابر دیگری. رفاقت کردن یعنی یک چیز و بس: به خاطر یکی دیگر، چیزی را که الزاما دوست نداری تحمل کن، پا روی خودت بگذار و از امیالت پا پس بکش.
رفیقباز افراطی نیستم، اما میدانم رفیقبازی فقط شادی و خوشگذرانی، خاطره ساختن و دلخوشی نیست. رفیقبازی بیشتر دل بستن و درگیر عاطفی یکی دیگر شدن است؛ خلاصه اینکه دردسر است. دلسردی و تلخی هم دارد. کلا رفیقداری کار سختی است. هم محدودیت میآورد و هم حوصله و تحمل میخواهد. اما در کنار اینها چیزی دارد که کمبها نیست و آن دلبستگی به آدمی است که شبیه توست، خصوصیات تو را میفهمد و از همه مهمتر به خاطر تو تحمل میکند، حوصله به خرج میدهد و خود را محدود میکند. بدیهای تو را میشناسد و بیخیال میشود و فقط به خاطر خوبیهای تو نیست که دلبسته توست. دیوانهها، آنطور که همه رفیقبازند اهل رفیقبازی و دوستیهای زیاد و شلوغ نیستند. دیوانهها به تنهایی زیادی بها میدهند، که اگر نمیدادند دیوانه نبودند، اما رفیقهای کم، یعنی دلبستگی زیاد. دوستانی که تصور جهانی خالی از آنها، تصور سینما رفتن، تئاتر دیدن، سفر و گردش، قدم زدن در نیمه شب و باد خنک پاییزی و خیلی کارهای باحال دیگر بدون آنها سخت و ناممکن است. پس شاید بتوان ادعا کرد آنها که تنها و دیوانهاند رفیقباز نیستند، اما در رفاقت کردن افراطیاند.
علیرضا نراقی
دخترکی با پیراهن قرمز
وقتی صحبت از رفاقت باشد، کسی پیدا نمیشود حرفی برای گفتن نداشته باشد، دیوانه هم که باشی که دیگر هیچ، میتوانی ساعتها دربارهاش حرف بزنی. حتی اگر کسی پیدا بشود که رفیق درجه یکی نداشته باشد، حتما رفیقی در زندگیاش بوده که از رفاقت با او ضربهای خورده باشد و دستکم از این نظر دل پر حرفی داشته باشد. من در دسته آدمهای رفیقباز قرار میگیرم و اگر بخواهم از رفیق و رفاقت حرف بزنم، اینجا یعنی مجمع 300 کلمهای دیوانگان کفاف نمیدهد.
ترجیح میدهم درباره خود رفاقت حرف بزنم، همین لغتی که در ذهن اغلب ما آخر خوبی و خوشی در دوستیها محسوب میشود. در دوران نوجوانی اگر میخواستم به آن شمایل انسانی بدهم، رفاقت مرد سبیلویی بود که کتوشلوار مشکی میپوشید، یقه پیراهن سفیدش را روی کت میآورد، جانش را میداد برای رفقا و صدایش را جور خاصی کلفت میکرد و میگفت: به نام سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن.
البته این تصویر ساختگی و تزریقی محصول مشترک فیلمفارسیها و فرهنگ مردسالارانهای است که رفاقت را در حالت ناب و خاصش چنین تعریف میکند و برای دنیای دوستیها میان زنان تصویری قائل نیست. از دوران نوجوانیام که بگذرم و حالا اگر بخواهم برای این موضوع تصویرسازی کنم، اول از همه به جای رفاقت از کلمه دوستی استفاده میکنم، دوستی برایم بار مثبت بیشتری دارد. اما دوستی برایم شبیه دخترکی است که موهایش را خرگوشی بسته، پیراهن قرمز گلداری تنش کرده، زیر آفتاب داغ تابستان، کنار حوض آبی فیروزهای مشغول بازی است و هر وقت که چشمش به تو میافتد، دست تکان میدهد، لبخند میزند و مثبت بینهایت حس خوب به تو منتقل میکند. دوستی برای من چنین مفهومی دارد، همین قدر ساده و زیبا و عمیق.
مستوره برادران نصیری
موسیقی متن زندگی تو و من و بقیه دیوونهها...
مرض افتاده به جون دیوونهها. همه بدخیم ناخوشن. توی مریضخونه مجمع همه سردر چنبر درد خویش فروکردن. از اون موقعیتهای طلایی واسه ثبت شفاهی نظریههایی که هیچ وقت نشد کتابشون کنم.
یه صندلی میکشم و میرم روش وایمیسم و میگم رفقا! آنتیچیز درد، رفیقه. اصلا واسه همینه که اینقد سبک و سنگین دردهامون تحملناپذیر شده. رفیق گیر نمییاد لامصب؛ رفاقت یعنی فهم. رفیق نفهم مانع کسب معرفته. رفیق اونیه که وقتی میگی درد میکنه نخواد دست بکشه بگه کجات؟ نخواد بیخود و سرخود بگه آره میدونم! این آره میدونما رو فقط باید رفیق باشی تا بتونی بگی و درست گفته باشی. رفاقت همین فهم مشترکه. همین فهمیدن بدون دست کشیدن.
رفیق وقتی میگه آره میفهمم؛ معناش اینه که آره اینی که تو داری واسه من میگی نه اینکه من حتما تجربه کرده باشم، نه؛ ولی همین الان که داری ازش میگی، من دارم تجربهش میکنم. تجربه شما رو زیست کنه اونم در لحظه. مثل یه ترجمه همزمان میمونه. تو از حس و حالت که میگی اون قصه شفاهی تو رو در لحظه زندگی کنه؛ عینا فهمش کنه و بعد که میگه آره میفهمم تو بفهمی که آره فهمید! تصویرسازی نکنه حکایت تو رو. حکایت تو حکایت خودش باشه. رفیق یعنی همین فهم گمشدهای که نیست دیگه توی رفاقتها؛ رفیق یعنی همین سکوتهایی که لابهلای لفاظیهای آدمهای دوروبرت خیره میشه توی چشمات و تو ته دلت قرص میشه که آها این خودشه، همینه. این فهمید حال دگرگون منو. این فهمید ته این حدیثنفسی که فاش کردم براش. رفیق باید باشه تا بتونه نتهای درهم و پراکندهت رو خط به خط بخونه و جمع کنه و ازش آهنگ تو رو بسازه و درست وقتهایی که یادت رفته کی بودی و چی میخواستی باشی، اون آهنگ رو زیر گوشت زمزمه کنه و تو رو یاد خودت بندازه. این آهنگ که میگم مقوله مهمیه. فکر کنین در موردش. سرسری نگیرینش. چندتاتون چندتا از این آهنگها رو از حفظ دارین از رفیقهاتون؟ پرسیدین اینو از خودتون تا حالا؟ دنبال رفاقت و رفیقبازی و این چیزا هستین خب یه دوتا آهنگم شما حفظ کنین! رفیق باشین واسه یه نفر حداقل! میفهمین چی میگم؟
رضا جمیلی
آن یار موافق
رفقایی که امروز بودنشان حالمان را خوب میکند، فردا بیوفا میشوند. پشتمان را که هیچ، زیر پایمان را خالی میکنند و بعد ما میمانیم و یک دنیا خاطره خوب، که در واقع باید دیگر به نظر بد بیایند. بگذارید خیالتان را راحت کنم، خاطرات خوب همیشه خوب هستند. شاید دوست ناگهان دشمن شده باشد، ولی خودتان را زحمت ندهید خاطرات شیرینش تلخ بشو نیست.
رفقای خوب، مثل بوهای خوب هستند. ناگهان از راه نمیرسند. یعنی اولش با یک حس خوب میآیند، ولی خبری از بو نیست. حس میکنی یک چیز خوبی اطرافت هست ولی نمیدانی آن چیز دقیقا چیست. به مرور میفهمیشان؛ میبینی شان. یک روز بعد از ظهر حس میکنی حرفت را نگفته میخوانند. میبینی توی نیمکت مدرسه یا توی سلف دانشگاه یا توی اداره و شرکت نشستی کنارشان. بوهای خوب همانطور که یکهو نمیآیند، یکدفعه هم نمیروند. ممکن است یک سال، دوسال نباشند. ممکن است شش ماه فرصت نکنی از آنها خبری بگیری. ولی خیالت راحت است که هستند. یک روز زنگ میزنی و میگویی: فلانی، عصر برنامهات چیه؟! و همین کافی است که آن عصر با رایحه خوش از راه برسد. رفقای خوب توی دنیای پرسرعت امروز اینطور دیوانههایی هستند. به تو نچسبیدهاند. شما هر کدام دنیای متفاوتی دارید. من خیلی دیوانهام، برای همین اعتراف میکنم که رفیقِ نارفیق شدهای ندارم. خیلیها میآیند. برخی از آنها میروند. این به خودشان مربوط است که چقدر محترمانه بروند. من ترجیح میدهم رفتهها را به خدای بزرگ بسپارم ولی خاطرات شیرین آنها را توی آغوشم نگه دارم. مثل رایحه دلچسب دوستانی که «یار موافق» هستند. برای همیشه یار موافق هستند. حتی اگر کمرنگ باشند، کمرنگ باشی...
الناز اسکندری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم