یک تصادف، زندگی سهند را تحت تاثیر قرار داد

با کمک خانواده‌ام دوباره بلند شدم

«سهند ـ ب» مردی چهل و یک ساله است که بعد از پایان دبیرستان برای گذراندن دوره سربازی به تهران آمد و پس از آن نیز در پایتخت ماند تا زندگی تازه‌ای را شروع کند اما هنوز سه ماه بیشتر از صدور کارت پایان خدمتش نگذشته بود که به زندان افتاد.
کد خبر: ۷۲۳۴۶۴

او می‌گوید: قرار بود با دخترعمویم ازدواج کنم برای همین در تهران ماندم تا کار کنم در همان دوران خدمت در یک لبنیاتی کاری پیدا کرده و مشغول شده بودم؛ کاری که از بچگی بلد بودم و می‌دانستم چه کنم اما یک تصادف باعث شد همه چیز به هم بریزد.

سهند که هنوز گواهینامه نگرفته بود، به دستور صاحبکارش سوار بر موتور راهی بازار شد تا چکی را تحویل بگیرد اما تصادف کرد. او می‌گوید: آخرهای وقت بود و باید سریع خودم را به بازار می‌رساندم؛ برای همین خیلی تند می‌راندم. در یک خیابان فرعی با همه سرعت می‌رفتم که پسر پانزده یا شانزده ساله‌ای یکباره جلویم سبز شد و با او تصادف کردم. سر پسر به زمین خورد و بشدت مجروح شد. من هم حسابی زخمی شدم. البته آن پسر تا دو روز بعد از تصادف هنوز زنده بود اما در نهایت جانش را از دست داد و من هم به زندان افتادم.

خانواده سهند راهی تهران شدند و سعی کردند او را هر طور شده از زندان آزاد کنند اما تلاش‌هایشان فایده‌ای نداشت.

قاضی غیر از دیه برایم حبس هم نوشت و من یک و سال و نیم در زندان ماندم تا بالاخره پول دیه هم جور شد و نامه آزادی‌ام آمد.

خانواده عمویم در همه این مدت سعی می‌کردند به من دلداری بدهند. وقتی از زندان آزاد شدم، به شهر خودمان برگشتم. همه به من می‌گفتند باید سریع کاری پیدا کنم. می‌گفتند باید گذشته را فراموش کنم اما نمی‌شد. هنوز هم صحنه آن تصادف از ذهنم بیرون نرفته است و خیلی شب‌ها خواب بد می‌بینم. با این‌که می‌دانستم باید کاری پیدا کنم اصلا حوصله نداشتم و فشارهای خانواده هم نمی‌توانست مرا به تحرک وادار کند از طرفی خانواده عمویم کم‌کم نظرشان نسبت به من عوض شد. دخترعمویم هم دلخور شده بود. آنها فکر می‌کردند دیگر تمایلی به ازدواج ندارم اما حقیقت این بود که زندان بدجوری روحیه‌ام را از بین برده بود.

سهند بالاخره با فشار بزرگ‌ترها پای سفره عقد نشست: دخترعمویم را دوست داشتم اما شرایطم مناسب نبود. بعد از عقد دیگر فرصتی برای تعلل نبود. دوباره به تهران برگشتم. آن لبنیاتی به پیتزافروشی تبدیل شده بود. یک ماهی را گشتم ولی کار خوبی پیدا نکردم. بعد از آن با سفارش یک مغازه‌دار به کرج رفتم و در آنجا بالاخره در یک لبنیاتی مشغول شدم. هر چه سرم بیشتر به کار گرم می‌شد، کمتر فکر و خیال می‌کردم. یکی از مشتریان ما یک پزشک بود. به او گفتم بدخواب هستم، علت را پرسید و من هم توضیح دادم. او یک روانپزشک را به من معرفی کرد. تا قبل از آن هیچ وقت فکر نمی‌کردم کارم به روانپزشک بکشد اما بعد فهمیدم این فقط دیوانه‌ها نیستند که پیش روانپزشک می‌روند. هم دارو مصرف می‌کردم و هم حرف‌های دکتر رویم خیلی تاثیر گذاشت و کم‌کم حالم بهتر شد.

زندانی سابق بعد از یک سال خانه‌ای را کرایه کرد و همسرش را نزد خودش برد.او می‌گوید: از آن زمان تا حالا زندگی آرامی داریم و صاحب دو بچه شده‌ایم که عاشق آنها هستیم، ولی ای‌کاش بی‌احتیاطی نمی‌کردم و آن تصادف پیش نمی‌آمد. باز هم خدا را شکر با کمک خانواده‌ام دوباره توانستم روی پایم بایستم و زندگی آرامی داشته باشم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها