خبرنگار سوژه امروز ماست

می خواهم شروع کنم به نوشتن ، اما نمی توانم. نمی شود. می دانی چند روز است که دختر 3ساله ام را ندیده ام؛ همان که تمام هست و نیست من است. همان که امروز صبح خواب آلود، وقت رفتن دنبالم آمد و گریه کرد.
کد خبر: ۷۱۹۶۵

خیلی گریه کرد که چرا نمی آیی با هم بازی کنیم؛ «بابا دیگه منو دوست نداره؛» چه جمله تلخی. چه ادبیات خشنی در این چند کلمه نهفته است و من باید بروم. بروم سر کار.
بروم ماموریت. بروم جایی و از مردم بنویسم. باید بروم از نداشتن های مردم بنویسم و نمی توانم. نمی توانم. چقدر از این کلمه لاکردار متنفرم. نمی توانم چون امروز روز تولد اوست.
درست دو روز قبل از 17 مرداد. نمی توانم چون دیشب که او خواب بود، مادرش را متقاعد کردم که جشن تولد را فراموش کند که من باید بروم. بروم ماموریت. بروم جایی برای نوشتن. گزارش نوشتن. مصاحبه کردن. خبر گرفتن.
می خواهم شروع کنم به نوشتن اما نمی توانم. چندروز است که نمی توانم چیزی بنویسم.
در این روزهای کشدار و لجوج. در این روزهای سردرگمی و واماندگی. از سر صبح که به روزنامه آمده ام چیزی درونم را چنگ می زند. بگذار بنویسم ناخن می کشد. می خراشد.
ول کن هم نیست. نه آن منظره صبح که برایت نوشتم ، نه حتی مرور تمام ماجراهای خوب و بد و زشت و زیبایی که در این چند ساله خبرنگاری بر سرم آمده است ، هیچ کدام دلیل این آشوب نیست. دلیل این آشوب چیست؛ نمی دانم. همینطوری از سر صبح دنگم گرفته که تلخ باشم. گوشه گیری و بغض و از این حرفها، اما نمی توانم. باید بروم. بروم سر کار. بروم ماموریت. بروم تهیه گزارش. بروم از مردم بنویسم و از خودم ننویسم.
بروم از مردم بنویسم و موضوع را شخصی نکنم که قلم فراتر از من و ماست که قلم از آن مردم است. حق ندارم از درد و رنج و عتاب و عذابی که هنگام تهیه خبر، هنگام نوشتن گزارش و مصاحبه و مقاله بر سرم می رود ذره ای در متن بیاورم.
باید این روح زخم خورده رنجور و متلاشی را فراموش کنم و از آنها بنویسم. از مردم. باید فراموش کنم نگاه گریان دخترم را. باید آن جمله لعنتی را فراموش کنم. آن جمله معصوم و تلخ را، «بابا دیگه منو دوست نداره!» باید فراموش کنم نگاه سنگین صاحبخانه را که از سر صبح و روی آخرین پله به پس کله منگنه کرده است.
باید فراموش کنم عقب ماندن قسطها و قرض ها را باید همه را فراموش کنم و از فلانی بنویسم و سیاست های غلطش. از بساری بنویسم و کارکرد و عملکرد اشتباهش. از کوچه های گرفتار به هزار درد و مرض و بیمار بنویسم. باید از دردهای پیدا و پنهان مردم بنویسم.
باید از پایین آمدن آستانه تحمل جامعه و کمبودهای تجهیزات آتش نشانی و گرفتاری مردم باقرآباد و اکبرآباد و اسماعیل آباد و... بنویسم. باید از سعید شمس بنویسم که زیر چهار ورق پلاستیک و خروارها بی سرپناهی و درماندگی مرد. باید از پاکدشت بنویسم و بلایی که جان مردم را به تنگ آورد.
باید از ساده ترین اتفاقاتی که من و تو هر روز از کنارشان می گذریم بنویسم تا بلکه کاری برای مردم بشود. از موش و سوسک و آلودگی های پیدا و پنهان نظافت شهری. از ترافیک و دود و بوق و فرسوده بودن خودروها و مصرف بی رویه بنزین ، باید از افزایش قتلهای خیابانی و قاچاق اسلحه و موادمخدر و قاچاق کالا بنویسم.
با این همه فلانی ، امروز را نمی توانم. امروز را نمی توانم که بنویسم. مدام در گوشم چیزی مثل ناقوس کلیسای «سن ژوزف» تکرار می شود و مرا به خودش می کشاند. «با دیگه منو دوست نداره!»، «بابا دیگه منو دوست نداره!»، «بابا...»

آنجا که بهشت نبود
می خواهم شروع کنم به نوشتن اما نمی توانم. چندروز است که گرفتار این مرض شده ام. از همان روزی که سر و کله چند نفر به اصطلاح معترض به یکی از گزارش هایم پیدا شد و متهم شدم به این که از فلان سازمان پول گرفته ام.
آن هم نه یک میلیون و نه 10 میلیون ، 20 میلیون: 20میلیون تومان پول. خنده دار است گاهی شوخی های زمانه. فکرش را بکن برای خوردن غذایی لنگ مانده باشی و در دادگاهی که چندنفر معترض برایت جلوی در روزنامه ترتیب داده اند، متهم باشی به گرفتن رشوه 20 میلیون تومانی برای نوشتن گزارش.
20 میلیون تومان! آقایان معترض بودند که چرا نوشته ای فلان کتابخانه در گرمای تابستان برای دختران کولر ندارد؛ معترض بودند که چرا نوشته ای «فلان جاآباد» خاکی است و کوچه های تنگ و باریک دارد و در برخی از خانه هایش که به متراژ 50 متر هم نمی رسد 5تا 7نفر زندگی می کنند؛ چرا دروغ نوشتی؛ چرا؛ از کسی پول گرفته ای؛ قصه خنده داری بود.
معترضین محترم در روز روشن و جلوی چشم حقیقت ، واقعیت را انکار می کردند و تو باید پاسخ می دادی که «به خدا من راست نوشته ام! باور کنید دروغی در کار نبوده است!» و با این حال آنها چنان منسجم و مرتب حرکت کرده اند که حتی خود من هم رفته رفته باورم می شود که اصلا چنین چیزهایی ندیده ام. اصلا ندیده ام که فلان جاآباد را افغانی ها پر کرده اند.
اصلا کوچه های تنگ و باریک و پر از فقر و تنگدستی در آنجا نیست. بلکه آنجا خود بهشت است ، ولنجک است اصلا! چاره ای نبود. باید برای اثبات حقانیتم دوباره به همانجا می رفتم. این بار با یک عکاس خبره. خدا پدر عکاس های مطبوعاتی را بیامرزد که اگر نه بیشتر که هرگز کمتر از خبرنگارها مایه نمی گذارند. همه جا هستند.
همه کاری می کنند تا حقانیت تو را و قلم تو را به اثبات برسانند و ثابت کنند که حرفها و نوشته های تو درست است و دروغ نیست. این بار هم خودم دوربین برده بودم ، هم عکاس خوب روزنامه را با خود به آنجا بردم و بیشتر از 700عکس و مصاحبه های ضبط شده ای که با مردم داشتیم و این بار همه مستند... اما فلانی! حقیقتش از آن لحظه که فهمیدم تمام آن اعتراض ها کار چند نفر بیشتر نبوده و آن همه فحش به من و همسر و خانواده ام ، آن همه تهدید به قتل و سربریدنم ، آن همه وارونه جلوه دادن حقیقت که توسط این چند نفر انجام شده بود فقط و فقط برای 2میلیارد تومان پول بوده است که به دستشان برسد، دلم شکست.
نه برای خودم که برای تمام خبرنگارانی که چون من این گونه گرفتار تهمت و اتهام و تهدیدند! تو را به خدا موضوع را سیاسی نکن! اینها هیچ ربطی به سیاست و حکومت و دولت و حاکمیت ندارد که آنها خودشان هم گاهی چنان بی خبرند که بعد از تعریف دردها و رنجها و گرفتاری ها از جانب ما، به همان دست مریزاد می گویند. تو را سر جدت موضوع را سیاسی نکن فلانی! ما را به سیاست چه کار؛ بماند که همیشه انگ این طرفی بودن و آن طرفی بودن را می خوریم و با هیچ طرفی هم نیستیم. بگذریم که خیلی چیزها را نباید بگوییم یا بنویسیم.
اما تو را به خدا موضوع را سیاسی نکن. هستند خبرنگاران باشرف ، بی ادعا و صادقی که جانانه هم کار می کنند و تلاش و دستشان از همه چیز کوتاه است و باز هم از سوی مافیای ثروت و قدرت تهدید و تحدید می شوند و دم برنمی آورند و این هیچ ربطی به حکومت ندارد.

من فقط خبرنگارم
می خواهم بنویسم و نمی توانم. نمی شود. می دانی چند روز است که دختر 3ساله ام را ندیده ام؛ شاید از عید. شاید از قبل از آن و شاید قبل تر از آن. لابد می گویی فلانی باز که موضوع را شخصی کردی. لابد نمی توانی این نوشته را چاپ کنی چون شخصی است. چون مربوط به مردم نیست.
بگذار اعترافی پیشت بکنم. از آن روزی که گفتی درباره خبرنگاران بنویس و مشکلاتشان ، از آن روزی که گفتی درباره خبرنگار بنویس و مشکلات کاریمان دایم با خودم می گویم ، چطور می شود از خبرنگاران بنویسم و از خودم ننویسم. چطور می توانم درباره خبرنگار بنویسم و موضوع را شخصی نکنم؛ اینجا دیگر خود متن منم. من که خبرنگارم. من که هنوز حق التحریرم را نگرفته ام!
چطور می توانم از خبرنگارها بنویسم و به این موضوع نیندیشم این عشق به گفتن و راست گفتن و دیگران را با خبر کردن چه بلاهای طبیعی و غیرطبیعی ای بر سرمان نمی آورد. این عشق به دانستن اصل وقایع ، اصل ماجرا.
این عشق به مطلع کردن. مطلع کردن مردم و مسوولان چه گرفتاری هایی که نصیبمان نکرده و نمی کند. چه تهمتها و افتراها که نمی شنویم و نمی بینیم و به روی خودمان نمی آوریم. همه را فراموش کرده و خود را قربانی این عشق خانمانسوز می کنیم. نمی گویم در میان ما «ناتو» نیست، رند نیست ، شعبده باز نیست که هست. خودت هم می دانی. هستند در میان ما کسانی که قلم خود را به پشیزی می فروشند و فکر می کنند که گران فروخته اند و نمی دانند که چه ارزان این موهبت الهی که حتی خود خدا هم به آن قسم خورده است را چه مفت خرج 2زار پول مفتی کرده اند که بالاخره جایی یقه شان را می گیرد.
هستند در میان ما شعبده بازانی که با چند خط نوشتن به مقامات بالا رسیده اند و چه خود را خوشبخت و سعادتمند می دانند و غافلند که چه مفت و چه ارزان قافیه را باخته اند. با این همه مگر چند نفر از ما، چه تعداد، این گونه هستند؛ کم و بسیار کم.
شاید در هر روزنامه ای به تعداد چند انگشت. هی فلانی! ببخش مرا! این نوشته قرار نبود این گونه شود؛ اما سر صبح که می آمدم ، دخترم ویرانم کرد. «بابا دیگه منو دوست نداره!» هنوز هم آونگ شده در میان دو گوشم ، در سرم تاب می خورد و البته بسیار می شود روزهایی که سر صبح می روم و او خواب است و شبها که می رسم و او خواب است.
البته امروز را شاید به کمین نشسته بود از سر همان معصومیت کودکانه اش. با این همه این عشق به خبر دادن و خبر گرفتن ، این عشق به آگاه کردن ، این ایمان که دانستن حق مردم است ، همه بندها را از پایمان می گسلد. چه بخواهیم چه نخواهیم! ما چاره ای جز آزمودن خود نداریم که ما خبرنگاریم.
انگار تقدیر براین است که هر روز بر روی بامی بایستیم که بلندایش ، کوتاه تر از بام حیرت نیست و قلم را چون کبوتری که در دستهایمان پرپر می زند و قلبش پر از صبح و پریدن هاست ، به پرواز در آوریم تا کمی از آن شوکران ناپیدایی که ما را به دانستن و به دیگران گفتن وامی دارد، نوش کنیم و خود را فراموش و این تقدیر تمام آنهایی است که همه خطرات و بیمها و امیدها را به جان می خرند تا مگر راه درست شود و جاده ای آسفالت و بلایی رفع و خطری مرتفع و مرتعی سبز و جنگلی پر درخت و دریایی آبی و رویاها سرخ و سفید و رنگارنگ شوند.
آنهایی که نه کاسبند و نه کارمند، نه تاجرند و نه کارگر، نه کارخانه دارند و نه سرمایه دار. آنهایی که خبرنگارند و خبرنگار.

و می تپد/ از قلب تو/ صدعشق / افزون تر یک بار دیگر آزمون کن نغمه ای در پرده ای دیگر!

احمد جلالی فراهانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها