صادقی، نماینده دادستان این ادعای متهم را ناشی از آموزههای زندان میداند و میگوید: خانواده دختری جوان به نام میترا، دی ماه دو سال قبل به پلیس گزارش دادند فرزندشان گم شده است. آنها گفتند برای پیدا کردن دخترشان هرجایی را که به فکرشان میرسید، جستجو کردند اما ردی از او بهدست نیاوردند. بعد از طرح این شکایت، تحقیقات آغاز شد تا اینکه به پلیس خبر رسید جسد دختری جوان در انباری ساختمانی که میثم، نامزد او آنجا زندگی میکند، پیدا شده است.
فردی که جسد را پیدا کرده بود، به ماموران گفت هنگام خروج از منزل، متوجه زنگ تلفن از داخل انباری شده و وقتی نزدیک رفته، جسد دختر جوان را دیده و موضوع را به پلیس گزارش داده است. صادقی ادامه میدهد: ماموران با تائید خانواده میترا مطمئن شدند جسد متعلق به اوست، اما گفتند وقتی به خانه میثم رفتند، مرد جوان گفته بود نمیداند نامزدش کجاست و او را بعد از اینکه مقابل در خانه پیاده کرده، دیگر ندیده است. در ادامه وقتی پلیس خانه میثم را بازرسی کرد، متوجه شد لباسهایی که میترا شب حادثه به تن داشته، در خانه میثم است و به این ترتیب مرد جوان بازداشت شد.
میثم در بازجویی به قتل نامزدش در پی مشاجره شدید اعتراف کرد و گفت قصد کشتن نامزدش را نداشت و فقط او را هل داد تا روی تخت بیندازد اما سر میترا به گوشه میز خورد و بیهوش شد و او نیز بعد از اطمینان از مرگ نامزدش، از ترس، جسد را به انباری برد و آنجا رها کرد و زمانی که خانواده میترا برای پیدا کردن دخترشان به خانه او رفتند، همه چیز را انکار کرد.
نماینده دادستان تهران ادامه میدهد: تا اینجای ماجرا هیچ مشکلی نبود و گفتههای متهم با واقعیت مطابقت داشت. پزشکی قانونی هم تائید کرد علت مرگ ضربه شدید مغزی و خونریزی است اما متهم در آخرین دفاع در مرحله دادسرا، قتل را انکار کرد و گفت: «من مرتکب قتل نشدم و این گفتهها را تحت فشار بیان کردم.» اول اینکه تحقیقات ما نشان داد اعترافات متهم مقرون به واقع بود. او از قبل با نامزدش درگیری داشت و آنها حتی تصمیم به جدایی هم گرفته بودند. دوم اینکه راننده آژانسی که مقتول را مقابل خانه نامزدش پیاده کرده بود، بازجویی و گفتههای او مورد تائید واقع شده است. سوم اینکه لباسهای مقتول از خانه نامزدش پیدا شده و مادر مقتول تائید کرده آن روز همین لباسها تن دخترش بود. بنابراین به نظر میرسد انکار متهم تحت آموزههای زندان است و او به دروغ انکار میکند. چون ما پرینت تماسهای این زوج را گرفته و بعد از بررسی متوجه اختلاف شدید بین آنها شدهایم بنابراین درخواست صدور حکم قانونی را از دادگاه دارم.
از همکاری تا جنایت
بجز نماینده دادستان، پدر و مادر مقتول نیز انگشت اتهام را به سمت نامزد فرزندشان گرفتهاند. آنها میگویند از اختلاف داماد و دخترشان چندان باخبر نبودند. مادر مقتول میگوید: دخترم و میثم چند سالی بود همدیگر را میشناختند و با هم دوست بودند. آنها در یک مغازه همکار بودند بعد تصمیم گرفتند ازدواج کنند. ما هم قبول کردیم چون همدیگر را بخوبی میشناختند و دخترم هم میثم را خیلی دوست داشت.
خانوادهها مرتب با هم رفت و آمد میکردیم اما بیشتر وقتها دخترم و نامزدش باهم بودند و میترا آخر شب به خانه میآمد. روز حادثه هم ساعت حدود 12 شب بود که میترا به خانه آمد. کمی پریشان بود. پرسیدم چه شده گفت چیز خاصی نیست. بعد متوجه شد تلفن همراهش را در خانه نامزدش جا گذاشته است. او تلفن همراه پدرش را برداشت و بیرون رفت تا با نامزدش صحبت کند.
مدتی گذشت و ما متوجه شدیم دخترمان نیست. اول فکر کردیم شاید به خانه نامزدش رفته باشد اما باورمان نمیشد چون اگر میخواست چنین کاری کند، حتما به ما خبر میداد. حتی وقتی ما تلفن کردیم، جواب نداد تا اینکه شوهرم به آژانسی که آشناست و همیشه از آنجا ماشین میگیریم، سر زد.
آنها گفتند دخترمان از آنجا ماشین گرفته و راننده نیز گفت میترا را به خانه نامزدش برده و اطمینان دارد وارد خانه شده است. او گفت آن زمان پیش خودم گفتم نصفه شب بد است دختر در خیابان بماند، به همین دلیل منتظر ماندم تا او وارد خانه شود. ما سراغ نامزد دخترم رفتیم اما میثم گفت او را ندیده و حتی پیشنهاد کرد با پلیس تماس بگیریم اما خیلی زود متوجه شدیم جسد دخترمان در انباری ساختمان پیدا شده است.
این زن ادامه میدهد: دخترمان خیلی خوب بود. او نامزدش را دوست داشت و عشقی که به میثم داشت خیلی زیاد بود. حقش نبود اینطوری کشته شود. اگر مسالهای بود، میثم میتوانست به ما بگوید تا آن را حل کنیم.
بیگناه هستم
میثم اتهام قتل را قبول ندارد و میگوید نامزدش را خیلی دوست داشت. البته او میپذیرد با هم اختلافات زیادی داشتند.
متهم میگوید: وقتی نامزد کردیم همه چیز خوب بود. در سالهایی که با میترا دوست بودم، خیلی خوب با هم رفتار میکردیم و من به او اعتماد کامل داشتم اما چند وقت پیش نسبت به او مشکوک شدم؛ چون مرتب با تلفنش صحبت میکرد و پیامکهای مشکوک داشت و هربار میپرسیدم چه کسی به تو زنگ زده، عصبانی میشد و از اینکه به تلفنش دست بزنم خیلی ناراحت میشد.
مطمئن شده بودم او با کسی رابطه دارد، اما میترا انکار میکرد و میگفت تو اشتباه میکنی. شب حادثه از سر کار به خانه من رفتیم. دوباره در خانه جر و بحث کردیم و این درگیری به حدی بالا گرفت که قرار شد فردای آن روز درباره ادامه رابطهمان تصمیم قطعی بگیریم. سپس میترا را به خانه پدرش رساندم.
بعد از اینکه پیاده شد، متوجه شدم تلفن همراهش روی صندلی جا مانده است. وقتی مقابل خانهام رسیده بودم، او زنگ زد و گفتم تلفنش را فردا برایش میبرم. او با تلفن پدرش تماس گرفته بود. بعد از آن دیگر نمیدانم چه اتفاقی برایش افتاد و اصلا چطور وارد خانه من شد.
البته این را هم بگویم که او کلید خانه را داشت اما هیچوقت متوجه نشدم کی وارد خانه شد. حتی وقتی مادرش با من تماس گرفت و گفت میترا نیست. به او گفتم خبری ندارم و بهتر است به پلیس خبر بدهیم. من خودم نگران نامزدم شدم. کدام قاتلی است که مرتکب قتل بشود و بعد هم خودش تصمیم بگیرد به ماموران خبر بدهد در حالی که میداند جسد کجاست و بزودی پیدا میشود ؟من و میترا اختلاف داشتیم، اما هیچوقت ذرهای از عشقی که من نسبت به او داشتم کم نشده بود و حتی قصد داشتم زمانی که برای ادامه رابطهمان با هم صحبت میکنیم، از او بخواهم گذشته را کنار بگذارد تا با هم زندگی خوبی داشته باشیم.
لباسهایی که شب قتل بر تن میترا بود، در خانه نامزدش پیدا شده است. میثم در این باره میگوید: من در جریان این موضوع نبودم و نمیدانم لباسها چطور در خانه پیدا شد. البته باید بگویم او نامزد من بود و به خانهام رفت و آمد میکرد. شاید لباس را زمان دیگری جا گذاشته باشد.
راننده آژانس میگوید میترا را به خانه میثم رسانده و او را حین ورود به ساختمان دیده است. فهرست مکالمات تلفنی مقتول و متهم نیز نشان میدهد آنها تا پاسی از شب با هم صحبت میکردند و زمانی که راننده مدعی است او را به خانه نامزدش رسانده، تماسها قطع شده است. میثم درباره این شواهد میگوید: من هیچکدام از این حرفها را قبول ندارم. نامزدم را نکشتم و نمیدانم چه کسی این کار را کردهاست. هرکه بوده با من دشمنی داشته است.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم