از آن بازیگرهایی که در نقش غرق میشوند و در جنون میمیرند. این که آدم در طول یک عمر تنها یک نفر باشد کار قشنگی نیست، دروغ بزرگی است به خود و دیگران. گام بعدیام این است از نقشی که در آن قرار میگیرم بیرون بزنم، اگر کارمندی با شلوار پارچهای طوسی و پیراهن آستین بلند آبی کمرنگ هستم، حتما آستینم را تا بالای آرنج بالا بزنم، اگر یک موزیسین دهه 70 میلادی، با تیشرت مشکی و جین آبی هستم، حرفهای رسمی بزنم جوری که کلماتم در تضاد با لباسم قرار گیرد و اگر نویسندهام، شبیه هیچ نویسنده آشنایی نباشم و به جای کت قهوهای، تیشرتهای رنگارنگ بپوشم. این تغییر و ناسازگاری با میزان زیادی سرخوشی همراه است، این سهم من از دیوانگی است. باید بگویم که من حسابی خوشمشربم و این حتی از باهوش بودن بهتر است. چون باهوش که یا هستی یا نیستی، کاری از خودت برنمیآید، اما خوش مشرب بودن جسارت میخواهد. جسارت دست انداختن همه ازجمله خودت. در صورت آدمها نگاه میکنم، میخندم و بیمحابا آن چیزهایی را که هیچ کس به زبان نمیآورد، میگویم. من میتوانم کاری کنم که وقتی وسط خیابان داد میکشم و کسی را در آغوش میگیرم، همه تقلیدم کنند (از ما بازیگرها همیشه تقلید میکنند). میتوانم آنقدر شوخی کنم که از خندیدن، یک اعتیاد درمانناپذیر بسازم. رویای دیوانهوار من نقشهای ناپایدارم است. صورتم همیشه همین جوری است، اما نقابی که تغییر میکند کلمات و احساساتم است، با آنها قوانین را آنقدر نرم میشکنم که دیوانگی حسرت آدمیان میشود.
علیرضا نراقی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....