زندانی سابق برای بازگشت به زندگی سختی‌های زیادی را تحمل کرد

لنگ می‌زنم، ولی می‌توانم راه بروم

منوچهر ـ ب مردی چهل و نه ساله است که 25 سال پیش به اتهام سرقت دستگیر شد و دو سال را در حبس گذراند. او آن زمان به عنوان پیک در یک شرکت خصوصی کار می‌کرد: «همه کارهای بیرون از شرکت به عهده من بود؛ از خرید عصرانه برای کارمندان گرفته تا کارهای بانکی و جابه‌جا کردن پول.»
کد خبر: ۷۰۷۷۶۵

منوچهر آن روزها بشدت مشکل مالی داشت، از یک طرف پدرش بیمار بود و از طرف دیگر خانواده همسرش اصرار می‌کردند مراسم عروسی هرچه زودتر برگزار شود: «بدجوری به کارم گره افتاده بود. پدرزنم مدام اصرار می‌کرد باید هرچه زودتر تکلیف دخترم را روشن کنی. من و دخترش دو سال قبل نامزد کرده بودیم، اما هنوز نتوانسته بودم خانه‌ای بگیرم. مریضی پدرم هم از طرف دیگر به من فشار می‌آورد تا این‌که بالاخره وسوسه شدم. البته از زمانی که وسوسه دزدی به جانم افتاد تا وقتی این کار را انجام دادم، خیلی طول کشید. تمام این مدت با خودم کلنجار می‌رفتم.می‌دانستم کار بدی است اما هر چه فکر می‌کردم چاره‌ای به ذهنم نمی‌رسید. آخر هم با سه میلیون تومان پول شرکت فرار کردم. به خانواده خودم و به زنم گفتم در جنوب کاری پیدا کرده‌ام و احتمالا از این به بعد آنجا زندگی کنیم. پدرزنم حرفی نداشت، فقط می‌گفت دختر عقد کرده نباید در خانه بماند.این طور برنامه ریخته بودم که بعد از مدتی که آب‌ها از آسیاب افتاد، دست زنم را بگیرم و با خودم به جنوب ببرم اما قبل از این‌که به خودم بجنبم و هنوز یک هفته نشده گیر افتادم و مرا به زندان انداختند.»

منوچهر سرش را به نشانه افسوس تکان می‌دهد و می‌گوید: آبروریزی از هر دردی بدتر است. زندان دوران خیلی سخت و بدی بود که اصلا نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم. بعد از دو سال وقتی بیرون آمدم، آدم دیگری شده بودم. در این مدت پدرزنم خیلی سعی کرد طلاق دخترش را بگیرد، اما من مخالفت می‌کردم. بعد از این‌که بیرون آمدم، دیدم ما نمی‌توانیم برای هم مناسب باشیم. دیگر علاقه‌ای به من نداشت و حتی حاضر نبود نگاهم کند برای همین طلاقش دادم. دو ماه بعد هم پدرم فوت شد. بار دیگر احساس می‌کردم به بن‌بست رسیده‌ام. برای من که مادرم را در کودکی از دست داده بودم، مرگ پدر ضربه سختی بود. با این حال در زندان به خودم قول داده بودم هر طور شده از باتلاق فرار کنم.»

منوچهر شروع به جستجو برای یافتن شغل کرد: «همه درها به رویم بسته بود تا این‌که در یک شرکت نظافتچی شدم، اما چند ماه بعد وقتی از آنجا سرقت شد، مرا به دلیل سابقه‌ام گرفتند، بعد هرچند معلوم شد بی‌گناه هستم، اما مدیر شرکت گفت از سابقه‌ام خبر نداشته وگرنه مرا استخدام نمی‌کرده و آخر سر هم اخراجم کرد. بعد از آن تا مدت‌ها در یک شرکت حمل بار کار کردم. اثاث‌کشی کار سنگینی بود اما همه مشکلات را تحمل می‌کردم خیلی وقت‌ها در همان شرکت می‌خوابیدم. همه سختی‌ها را به امید روزی تحمل می‌کردم که برای خودم زندگی آرامی داشته باشم.»

زندانی سابق بعد از مدتی به عنوان کارگر خدماتی در یک پاساژ کار کرد و بعد از آن در یک ساختمان مسکونی سرایدار شد. او می‌گوید: شغل ثابتی نداشتم اما هیچ وقت هم سر گرسنه روی بالش نگذاشتم. الان اوضاع کمی بهتر است. دو اتاق کرایه کرده‌ام. یک موتور هم دارم که با آن مسافرکشی می‌کنم و خرجم را درمی‌آورم. وقت بیکاری‌ام را هم کتاب می‌خوانم. من اهل مطالعه نبودم تا این‌که خیلی اتفاقی کتابی دستم رسید به اسم «سینوهه، پزشک فرعون»، این را یکی از اهالی ساختمانی که سرایدارش بودم به من داد. از کتاب خیلی خوشم آمد و از آن به بعد کتاب‌های تاریخی می‌خوانم. از زندگی‌ام راضی هستم. می‌توانستم خیلی پیشرفت کنم، ولی آن اشتباه مرا زمین زد اما خدا را شکر که باز هم توانستم بلند شوم. درست است که به قول معروف لنگ می‌زنم، اما می‌توانم راه بروم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها