تحول در زندگی با تصمیم سرنوشت‌ساز در زندان

خوشی و ناراحتی دائمی نیست

«کریم ـ ب» 20 سال پیش زمانی‌که نوجوانی نوزده ساله بود، به اتهام سرقت به زندان افتاد و همان زمان تصمیم گرفت هرگز سراغ کار خلاف نرود. او قبل از این‌که درباره محکومیتش توضیح بدهد، می‌گوید: مشکل اصلی من خانواده‌ام بود.
کد خبر: ۶۹۱۲۷۴

پدر و مادرم از هم جدا شدند و من که تنها بچه آنها بودم، بناچار پیش پدرم ماندم اما پدرم توجه زیادی به من نداشت و از وقتی دوباره ازدواج کرد کاملا مرا فراموش کرد انگار نه انگار که پسری دارد. من هم از همان بچگی کارهای غلطی انجام می‌دادم. در مدرسه هم درسم خیلی ضعیف بود، برای همین فقط تا کلاس دوم دبیرستان خواندم و بعد ترک تحصیل کردم. بعد از آن مدتی در چند مغازه شاگرد بودم اما حال و حوصله کار هم نداشتم برای همین بیشتر وقتم را با دوستانم می‌گذراندم و این‌طور بود که دزدی‌ها را شروع کردم.

کریم و سه دوستش بعد از شناسایی خانه‌هایی که ساکنانش حضور نداشتند، از آنها سرقت می‌کردند. او می‌گوید: اول می‌ترسیدم اما بعد از چندبار وقتی مزه پول زیر دندانم رفت، تشویق شدم که ادامه بدهم تا این‌که بالاخره دستگیر شدم و دو سال را در زندان ماندم، البته محکومیتم سه سال بود که یک سال آخر را بخشیدند.

زندانی سابق ادامه می‌دهد: از همان روزی که به زندان افتادم، به خودم گفتم پشت دستم را داغ می‌کنم تا دیگر کاری نکنم که سر و کارم به زندان بیفتد. واقعا محیط بدی بود، اصلا نمی‌شد تحمل کرد. در تمام آن دو سال خیلی زجر کشیدم طوری که بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم اگر می‌مردم، بهتر بود.

کریم درباره دوران محکومیت توضیح زیادی نمی‌دهد و در ادامه داستان زندگی‌اش می‌گوید:بعد از آزادی تصمیم گرفتم پیش مادرم بروم اما او هم شوهر کرده بود و سه بچه داشت. در خانه او جایی برای من نبود. می‌خواستم سالم زندگی کنم، ولی حتی سقفی هم بالای سرم نداشتم بالاخره پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام قبول کردند در خانه آنها بمانم. اولین مشکل که حل شد، سراغ دومی رفتم. در زندان تصمیم گرفته بودم درسم را ادامه بدهم بعد از آزادی پای این حرف ماندم. البته باید هم کار می‌کردم و هم درس می‌خواندم. قبلا در یک کبابی شاگرد بودم دوباره به آنجا رفتم و خوشبختانه صاحب مغازه هم قبول کرد البته خبر نداشت مدتی زندان بودم و سابقه دارم. به دروغ به او گفتم به شهرستان رفته بودم اگر راستش را می‌گفتم، نمی‌توانستم به هدفم برسم. این طور بود که کار و درس را همزمان ادامه دادم.

کریم بالاخره دیپلمش را گرفت، اما در همان روزها که از این موفقیت خوشحال بود، دو اتفاق بد برایش رخ داد: اول پدربزرگم فوت شد و بعد کارم را از دست دادم. صاحب مغازه کبابی را تعطیل کرد یعنی آنجا را فروخت. این دو اتفاق باعث شد مدت زیادی از نظر روحی شرایط خوبی نداشته باشم، اما بالاخره دوباره روحیه‌ام را به دست آوردم و دنبال کار گشتم. این دفعه هر جا می‌رفتم درها به رویم بسته بود. سه ماه تمام بیکار بودم تا این‌که توانستم در یک کبابی دیگر مشغول شوم. راستش من حرفه دیگری بلد نبودم پس باید دنبال همان کاری می‌گشتم که تجربه‌اش را داشتم.

کریم 11 سال در آن کبابی کار کرد تا این‌که توانست با شراکت یکی از دوستانش مغازه‌ای را اجاره کند. او می‌گوید: در این سال‌ها اتفاق‌های زیادی افتاده؛ هم تلخ و هم شیرین. یاد گرفته‌ام که هیچ کدام همیشگی نیست. آدم نه برای همیشه خوشحال می‌ماند و نه ناراحت. مادربزرگ و پدرم را از دست دادم. یک‌بار می‌خواستم ازدواج کنم اما خانواده دختر وقتی سابقه خرابم را فهمیدند، مخالفت کردند. از طرفی توانستم مغازه‌ای را هرچند شراکتی اجاره کنم و به آینده امیدوارتر شوم. به هر حال زندگی می‌گذرد اما مهم این است که آدم از آن راضی باشد. یک نفر ممکن است همه خوشی‌های دنیا را هم داشته باشد و پولش از پارو بالا برود اما شب نتواند راحت بخوابد اما من در عوض هر شب وقتی با خودم فکر می‌کنم، می‌بینم از زندگی راضی هستم. خیلی دلم می‌خواست ادامه تحصیل بدهم و به دانشگاه بروم اما آن موقع که باید اقدام می‌کردم، فرصت از دست رفت و حالا هم هرچند خیلی‌ها می‌گویند هنوز می‌شود کاری کرد اما احساس می‌کنم از نظر فکری گنجایش ندارم. الان برنامه‌ام این است که بعد از چند سال مغازه‌ای بخرم و اگر فرصتی پیش آمد، تشکیل خانواده بدهم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها